مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

دینگ...دینگ...

سبحان المبین دینگ...دینگ... توی این دنیای بزرگ؛ دو تا خونه ست که اگه درشون رو بزنی...یه پسر کوچولوی دو سال و نیمه در رو براتون باز میکنه! اینی که گفتم اینقدر جدّیه که اگر کسی غیر از این پسرِ مو گندمی در رو براتون باز کرد باید برید سراغ احتمالات؛ یا نیست، یا خوابه!!! آخه محالِ باشه و کسی در بزنه و صدای پاهای کوچولوش شنیده نشه! محالِ باشه و بلند نگه : من درُ باز می تُــــنَم....نَـــــرو! چون اگه بود و کسی غیر از اون در رو براتون باز کرد....شما باید لطف کنید و برید بیرون و دوباره در بزنید... اینقدر دنیاش قشنگه....که این در باز کردن شده بخشی از کودکیش.. اینکه صدای در میاد و هیجان زده میشه و خونه رو مید...
2 آذر 1392

من خیلی بامسه ام !!!

یا لطیف... بعد از پدرم....دومین مردی که عــــــاشقِ طبع شوخش شدم...پدر تو بود... و این روزها تو سومین مردی هستی ، از نوع کوچکش! که من ، عاشق ات هستم و شوخ طبعی!!! لازم نیست حرفی بزنی تا مرا بخندانی...همین ادا های مخصوص به خودت.... دل برایمان نگذاشتی...وقتی اداهایت شروع می شود....میگوییم..شوخ شد، شوخ شد.... این روزها اینقدر شیرین جواب میدی که در هر موقعیتی منِ خوش خنده را به قهقهه میندازی.... و  می بینم روزی را که پسرک برومندم با شوخی های بجا و شیرینش مرا بخنداند درست مثل امروزت... این روزها شوخیهایت همــــــــه را به خنده می اندازد! کنار هر کسی که باشی ، بی شک صدای قهقه هایش به گوش می رسد مثل همین دیشب! ص...
6 آبان 1392

نه خیرم !!!

سبحان المبین عمدا ! سوال پیجت می کنم تا جوابی دهی که دلم برایت ضعف برود... _مبین بیا بریم بیرون _نمیام _چرا نمیای می خوام برم اقای صادقی بستنی بخرم برات. _ نَخیرم بستنی داریم! نخیرم های بجای این روزهایت دلم را آب می کند... همه می پرسند تا به نخیرم هایت برسند....گاه ر هایت را ل ادا می کنی و نخیلم تحویلمان می دهی... _مبین جیش داری؟ _نخیرم نخیرم نخیلم نخیرم! آخ ، آفریده ی مبین فدات.شکرالله.  
24 مهر 1392

فلسفه نبافید!

یا حق... مگر چقدر دل داری پسر که قرار است تنگ هم شود؟؟ مبین این اشک های از سرِ دلتنگی ات ، آتشم می زند ! چقدر دلیل بیاورم... و تو با دستبندِ جا مانده ی خاله ندا اشک بریزی و بگویی : می خوام دسبند خاله ندا رو بدم بهش... حتی تلفن هم دلتنگی ات را کم نمی کند... دلیل می اوری : با تلفن نمیشه دسبندشو بدم! می خوام برم پیشش!!! دل تنگی سخت است جان مــــــادر می دانم... چقدر حواست را پرت کنم... وقتی دستت با چاقو برید و خوب بهانه ای پیدا کردی...گریه های دلتنگی ات را قاطی درد و سوزش دستت کردی و گفتی: مامانی زهرا دستم بریده بیا بوسش تون! چقدر برایت از مسافت و دوری بگویم... وقتی دلت تنگِ خاله ی مهربانت می شود...بی هوا می گویی : ماما...
23 شهريور 1392

رادیو...

 هوالمبین این روزها..فضای خاص و اختصاصی ماشین ما خاص تر شده..مـــــــــا رادیو گوش میدهیم...آهنگ خاموش! رادیو موجِ مبین! ما این روزها رادیو همراه داریم....و همیشه روشن است..مگر رادیو ی کوچکمان خواب باشد و ما بتوانیم فایلِ آهنگ های قدیمیِ دوست داشتنی مان را زیر و رو کنیم....یا کمی گفتگوی شیرین و دلچسبِ دونفره ی ماشینی داشته باشیم. بیدار که هستی من و پدر ، درست مثلِ شنیدنِ یک ملودی دلنشین ، جانِ دل به نقل و نبات دهانت می دهیم....و گفتگوهایمان سه نفره می شود ، تو میپرسی و ما جواب میدهیم.....تو شیرین زبانی میکنی و ما دلمان ضعف میکند و ماشاالله روانه ات میکنیم... می پرسی..از زمین و زمان ...عقب جلو پایین بالا.....
19 شهريور 1392

اردیبهشت هست، هوای بهشت هست

 هوالمحبوب... اینجا بوی بهشت می آید؟ دلیل اش وجود فرشته هایی از جنس بهشت....از خانه ی اردیبهشت نود است...     پارسال را یادت می آید جانکم... با شیرخواره هایمان جمع شدیم...منزل پُر سُرورِ سَرورِ عزیزمان.. همـــــــــه شیر  می دادیم مادرانه شیر می دادیم...مهم نیست شیره ی جان بود یا شیرِ عشق!  خوش گذشت..به جانمان چسبید...میزبانمان بی نظیر بود.. که باز امسال..تکرارش کردیم... جمع مان جمع شد...دنبال بهانه بودیم...بهانه امد..شبنم...همان که رانیای زیبایش را با عشق به وطن بزرگ کرده....شبنمی که چند صباحی مهمانِ خاک وطن اش است... بزم سُرور را در خانه ی  سَرور عزیز و فراز متین اش برپا کردیم...مهمانِ لبخند و سخاوتمندی ش...
17 شهريور 1392

غلط گیر...

هوالمبین.. اولین بار... _مامان _هوم؟ _مامان _هوم؟ همراه با تکان دادن سرم...( مشغول انجام کاری هستم ) _مامان نَدووو هوم ! بِدووو بله ! می خندم...چیزی شبیه قهقهه!!! _ ببخشید عزیزم...بله؟ _آفرین دختر خوب...بِدو بله همیشه... یک بار دیگر... _مامان هدا _هوم؟ _باز دوفتی هوم...نَدووو هوم بِدو بله! _ وای ببخشید عزیزم...بله! کوچولوی ریزه میزه...جامون با هم عوض شده؟! این دیالوگ این روزها بین ما تکرار میشه..حتی وقتی چیزی بین خواب و بیداری هستم و وسط قصه گفتن خوابم می بره...صدام می زنی.. _مامان _هوووم _ندوو هوم بِدو بله مامان جون... یعنی نصف شب هم تو حواست جمعِ! ممنون که داری منو بـــــــــــزرگ می کنی.....
16 شهريور 1392

داداش

سبحان المبین _مامان داداشِ من تووووو؟ (کو؟) _شما که داداش نداری پسرم _دارم..داداشم تووووو؟ لبخند می زنم..نمی دانم چه در سرِ کوچکت می گذرد..بزرگ مرد! می دوی سمت جغد های چوبی...هر دو را برمی داری...نشانم میدهی.. _ببین مامان ..این داداشِ اینه! اینم داداش اینه! داداش من توووو پس؟ هیچ برای گفتن ندارم...گویی مغزم ریست شده است!!! خودت جوابم میدهی... _من داداش دارم...شهاب! دایی شهاب داداشِ منه! دیدی من داداش دارم! آخ قلبم....من فدای تمـــــــــــام بودنت مبین! جغدها را بر میداری....می دوی پی کودکانه هایت...من هم باز سفره ی آرزوهایم را پهن می کنم.... صدایت می اید...داری با همان دو داداش جغدِ چوبی بازی میکنی..به جایشان حرف می ز...
4 شهريور 1392

منطق!

هوالمبین من عــــــــاشق این منطق و استدلال کودکانه ی توام...ماشاالله _مامان آب می خوام... برایت کمی آب میریزم توی لیوان... _مامان آب بُلَند میخوام! راست میگی خوب....آب تو لیوان بلند میشه! ........... داری بستنی میخوری.. _یکمی به مامان میدی؟ _نه مامان ، من توچولوام تو بُزُردی! من بستنی دوس دارم! فدای این دلیل ات...البته بعدش دادی مهربونم! .......... شب توی رختخواب... _مبین بخواب...تا صبح که خورشید خانوم در اومد ببرمت پارک ، تاب بازی کنی ....سرسره بازی کنی. _ سرسره داعه! خوشید خانوم داعش میتونه...میشوزم! دقیقا پسرم!!!! ....... _مبین چند بار گفتم اینو نذار دهنت کثیفه! _نمی دونم مامان ، بازم بدو... ........
27 مرداد 1392