مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

چشمایِ بادومی...

یا علیم... مدتی است قبل از اینکه بخواهیم خاطره ای تعریف کنیم، مزه مزه اش می کنیم...نکند بویِ پارک و بادام و بستنی بدهد! نکند بشنوی و دلت بخواهد و منطقِ کودکانه ت زمان و مکان را درک نکند.... _رفته بودیم شمال تو راه برگشت تمشک خریدیم... _مامان من تمشک میخوام... باید مراقبِ گفتگوهایمان هم باشیم! _مبین خیلی جیگر دوست داره.. _مامان شام جیگر داریم؟ و حتی توصیه هایی که لا به لایِ حرف هایمان میگوییم... _فرنی خیلی مفیده حتما بهش بده.... _مامان فرنی برام درس میکنی؟ _ پفیلای تولدِ مبین رو خودمون درست کردیم... _مامان خیلی خوبه بیا بازم درست کنیم! و حتی توضیحاتی که در برابرِ پرسشهایِ ذهنِ کوچ...
15 مرداد 1393

فرشته ها نزدیکند...

یا حق... نفسِ مادر....نوبتِ بعدیِ دندان پزشکی که رسید... با ذوقِ بیشتری آماده شدی...آقایِ دکترِ کاربلد، دلیل بود! رفتیم...با داییِ کوچک و مامانیِ مشترکمان....اول دایی شهاب...با پانسمان که بیرون آمد، نوبتِ تو شد...این بار شهاب هم اشکی نریخت! عکسی که بارِ اول گرفتیم را  بردیم و به آقایِ دکتر نشان دادیم...تو رو برد توی اتاق و ازم خواست که برم بیرون...گفت من و این مرد میخوایم تنها باشیم...بعد از 5-6 دقیقه امد بیرون ..و نظرشان : دندون مبین نیاز به ترمیم داره...و میزانِ کاری که میشه براش کرد به صبر و تحملش برمی گرده....طبق تجربه ی من خیلی تحمل کنه...اون آخر می بره و ما می مونیم و یه دندونِ نصفه نیمه! و باید برای باقی کار بریم اتا...
6 مرداد 1393

با شُمام...

یا لطیف... با شُمـــــام! این روزا با شُمـــام گفتنات مثال شده برای همه... تو هر شرایطی...به هر کسی، کوچیک و بزرگ میگی : با شُمام!  با شُمام منو ببین! با شُمام بیا نقاشی بکشیم! با شُمـــام، میشه آب بدی بهم! و.... یادته اولین بار رو؟! من یادمه...به بابایی گفتی: با دومام! مبین، با شمــــام...دوستت دارم عزیزِ مامان.... خـــــــــــدایِ خوبم، با شُمـــــــــام ...الحمدلله الحمدلله الحمدلله.
6 مرداد 1393

مهربانیِ خورشید

یا حق... وقتی آمدیم این خانه...سکوتش دل انگیز بود....صاحبخانه گفت که همه اینجا سن و سالی دارند و دلیل سکوت همین است... همسایه ی طبقه ی پایین...شد تمـــــام دغدغه ام...پیرزنی مسن و تنها که فقط تعریفش را شنیده بودم....مواظب بودم تو هم مراعات کنی...تا اینکه چند باری تویِ راه پله روبرو شدیم.... _سلام من خورشید هستم...اسم گل پسرتون چیه؟ _مبین _به به مبین خان برات یه هدیه دارم دفعه ی بعد یادم باشه بیارم برات. شبِ مبعث بود...با یک جعبه شکلات و یک ماشینِ زرد برای خوش آمد گویی، آمد... _خوش اومدید به این ساختمون... _ببخشید مبین میدوه و سر و صدا داره...خیلی بهش تذکر میدم. _نه خانوم....وقتی مبین میدوه حس خوبی بهم دست میده...رو...
24 تير 1393

هیجانِ شاد...

یا علیم.. از همان روزهای نخست بودنت....خودم را آماده ی هیجاناتِ شیرین و خاصِ کودکی کرده بودم.. آنهایی که خودم نشد و نتوانستم انجام بدهم را منتظرم تو انجام بدهی...و آنها که انجام دادم و شیرینی ش زیر دندانِ دلم باقی مانده را منتظرم باز با تو دوباره تجربه کنم فکرش را نمی کردم به این زودی... چند روز پیش...تصمیم گرفتیم لگوهایت را بشوریم...200 تکه لگویی که دوسال بازی کردی....ریختیم شان توی حمام و شروع کردیم به شستن...تو زودتر از من خسته شدی و رفتی بیرون...کارم که تمام شد...آمدم بیرون...داشتم می رختمشان روی ملافه تا خشک شوند... از اتاق آمدی بیرون. قیچیِ ابروی من  به دست!...موهایت هم به طرزِ غیر معمولی به یک طرف شانه شده بود... ...
19 تير 1393

تئاتر

یا لطیف... اولین بار مهر ماهِ سالِ گذشته بود...همراهِ شهاب با اردی بهشتیهای کوچک قرار گذاشتیم و رفتیم *کرم های آوازه خوان* را دیدیم....برایت جالب بود...با تعجب نگاه می کردی و دست میزدی... دیگر می دانستی تئاتر چیست....خوشت آمده بود...مدام می گفتی بریم تئاتر، بهترِ...نریم سینما بارِ دیگر با دایی شهاب و مائده و سپهرِ بهاری همراه شدیم...اجرایِ نمایش متفاوت با قبلی بود..این بار عروسک بود و عروسک گردان....*رازِ کوه مهربان*  و سومین تئاتری که با دایی شهاب رفتیم * قندک* داستانِ شـــــــاد و قابلِ فهم برای گروه سنیَ ت....انقدر خوشت آمد، که هر روز داستانش را با هم بازی میکنیم..نقش می دهیم...می خندیم....نتیجه می گیریم... ...
17 تير 1393

این دوتا پسر و یک دنیا عشق

یاحق... خوبِ عزیزم انگار بعد از سه سالگی ورق برگشت..تو و شهاب شدید همبازی و رفیقِ هم... قبل تر هم بودید اما نه به این شکل.... یک چیزهایی این وسط بود...بزرگتر بودنِ شهاب...خیلی کوچکتر بودنِ تو...ناتوانی در درکِ بعضی بازی ها و انجامشان برای تو...حسِ مسئولیت شهاب... هر دقعه فروشگاه می رفتید...اجبارا لیستِ خریدی از مامانی زهرا می گرفتید و دوتایی با هم راهی می شدید...باران بود..برف بود..آفتاب بود..سرد بود...باد بود.. باز هم می رفتید...چند باری شهاب گفت آجی خیلی مسئولیت داره..خیلی مواظبشم! سه ساله که شدی...بالغ که شدی...شهاب هم کم کم متوجه شد می تواند رویت حساب باز کند...این روزها اسمِ خانه ی مامانی زهرا که می آید یک ذوقِ تازه هم...
12 تير 1393

دندون پزشکی

یا علیم... قندِ دلم...بعد از چشم پزشکی...که قبل از عید رفتیم و حسابی گریه کردی...ولی نتیجه سالم بودنِ چشمای بی تکرارت بود... برای دندون پزشکی با برنامه تر عمل کردم... کتابِ *نی نی دخملی ِ * محبوبت خیلی تاثیر گذار بود...با هم دکتر بازی می کردیم..دندونای همو چک می کردیم...من مریض می شدم و تو دکتر...گریه می کردم و تو منو تشویق می کردی که دندون پزشکی که درد نداره عزیزم! خیلی وقت بود خمیرِ بازی می خواستی..بهانه ای شد که جایزه ی دندون پزشکی باشه... بالاخره رفتیم..2ساعتی تو نوبت بودیم با هم نهار خوردیم...پاساژ گردی کردیم...منتظر موندیم.... خیلی خوب شد..با فضا هم آشنا شدی.. استرست کم شد...گرچه صدای جیغ و گریه های بچه ها رو هم...
11 تير 1393

من والیبالم!

یا علی... تب و تابِ این روزهای پُر هیجانِ جام جهانی تو را هم گرفت... بازیِ فوتبالِ ایران که بود...تمــــــــامِ مدت خواندی  جینگالی گالی گالی جینگالـــــــــــی رفتم بچینم آلـــــو   دستمو گزید زالــــــو الهی بمیری زالـــــو     تا من بچینم آلو و... جیغ و صداهای ما را که می شنیدی...تو هم همراهی می کردی...بازی که تمام می شد...تشویقِ ایران  ایران هی هیَ ت فضایِ خانه را پر میکرد...بهت می گفتم فوتبالیست کوچولو...جوابم میدهی... من فوبّال نیستم. بازی های والیبال را با علاقه ی بیشتر نگاه می کردی..پرسیدی: مامان چرا اینا توپ رو با پا نمی زنن.... و توضیحات مربوطه را خوب گوش دادی...بدو ب...
9 تير 1393