فلسفه نبافید!
یا حق...
مگر چقدر دل داری پسر که قرار است تنگ هم شود؟؟
مبین این اشک های از سرِ دلتنگی ات ، آتشم می زند !
چقدر دلیل بیاورم...
و تو با دستبندِ جا مانده ی خاله ندا اشک بریزی و بگویی : می خوام دسبند خاله ندا رو بدم بهش...
حتی تلفن هم دلتنگی ات را کم نمی کند... دلیل می اوری : با تلفن نمیشه دسبندشو بدم! می خوام برم پیشش!!!
دل تنگی سخت است جان مــــــادر می دانم...
چقدر حواست را پرت کنم...
وقتی دستت با چاقو برید و خوب بهانه ای پیدا کردی...گریه های دلتنگی ات را قاطی درد و سوزش دستت کردی و گفتی: مامانی زهرا دستم بریده بیا بوسش تون!
چقدر برایت از مسافت و دوری بگویم...
وقتی دلت تنگِ خاله ی مهربانت می شود...بی هوا می گویی : مامان توثر ُ می خوام بدل تونم!
همین دیشبی که خودت را ابی معرفی کردی...همان عمو ابی عاشقت!
گردنبدِ رنگی ام را با لبخند می کشی و می گویی: احمد بهت داد؟
چقدر برایت فلسفه ببافم...
برای تویی که هر وقت ذرت بو می دهم...می گویی: آقا جون برام درست تَرد ...مثل اقا جون!
گاهی نمی شود کاری کرد...گاهی که می گویی: تو مامان نیستی مامانی زهرایی! منم دایی شهابم!
درست مثل وقتی که کوچه ای را شبیه کوچه ی بی بی می بینی و داد می زنی...خونه ی بی بی اومدیم؟!!
و ...
کاری از دستم برنمی اید جانکم...والعصر می خوانم و روانه ی دلت می کنم...تا صبور شود...
راست می گویند...آدمِ دلتنگ حرف حالی اش نمی شود...لطفا فلسفه نبافید!
من به فدای دلت...اندکی صبر سحر نزدیک است...سیرابشان می شویم...صبر کن پسر...دیگر اشک نریز جانِ من!
خـــــــدای مبین...هوای دلش را داشته باش....مهربانی اش برایم ارزش دارد...شکرالله...ماشاالله...لاحول ولا قوه الا بالله.



فلسفه نبافید!
