مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

تِشمَک!

سبحان المبین نورِ چـــشمانم... برایمان تشمک میزنی...به همین شیرینی...یک تِشم ت را با دست می گیری و آن یکی را تند تند پلک می زنی.. یعنی کیفی می کنی دیدنی...ما هم که قربانِ چشمهایت می رویم و آن دهانِ نیمه بازت که تمرکزت است.. بدونِ دست هایت هردوچشمت پلک میزند آن هم با فشار! _مامان می خوای برات تشمک بزنم؟ آه ببین! چشمِ زندگی مایی..روشن باش چون نامت روشنا و آشکار. ماشاالله..الحمدلله.شکرالله. ...
2 تير 1393

دایی داداش...

سبحان المبین.. شهابِ زندگیمان هشت سالش را تمـــام کرد و ما همه شاکر...برای وجودش...برای شادیی که دوم خردادِ آن سال به ما هدیه داد...آن روزِ بارانی... شهابی که جای خالی زندگیمان را پُر کرد....آن نقطه چین ها را پُر کرد...دادا شادی!!! تولدت مبارک عزیزترین برادرِ دنیایم... تولدت مبارک دایی شهابِ محبوبِ بندِ دلم! تولدت مبارک... مبین تو را آماده کرده بودم...که تولدت نیست...که می رویم و هدیه ها را دایی باز میکند و ما برایش دست میزنیم..که کیکِ تولد از آنِ تو نیست... . و جوابم فقط یک جمله بود... میدونم تولدِ داییِ! خودم میدونم! همکاری میکردی برای بستنِ کادوها...انتظار میکشیدی برای شروع ....و باز هم نشان دادی که برای من ...
5 خرداد 1393

موهای تو...

سبحان المبین.. عمرِ منست زلف تو.... دوشنبه دومین باری بود که رفتیم آرایشگاه...من و تو...بماند چه کردی! مهم نتیجه بود...که در دومرحله بدست آمد.... روز اول، منطق و جایزه و زبان خوش، کارساز نشد که نشد..... به ِپیشنهاد آقای آرایشگر نشاندیمت و 20 دقیقه گریه و مقاومتت رابه جان خریدیم...اما آن نشد که باید! و فردایش باز تکرار شد..با این تفاوت که کاملا برعکسِ روز اول بودی...خودت روی صندلی نشستی و تا آخرین مرحله که ماشین زدن بود به شدت همکاری کردی... چهره ی جدیدت را دوست دارم...پیشانیِ بلندت را که می بینم دلم هُــــری پایین می ریزد...این مبین جدید مرا به روزهای آتی می برد...روزهایی که تمـــام شوقِ فردایم است...روزهای مدرسه و بزرگ شدنت.....
1 خرداد 1393

مهربانیِ بهارِ باصفا...

یا لطیف... یک روز قبل از جشن تولد...ساعتِ 9 صبح پستچی زنگ زد:_خانوم بفرمایید پایین بسته پستی دارید! غافلگیر شدم...بسته را تحویل گرفتم...وقتی مبدا را خواندم...حدس زدم که لطفِ چه کسی است...منتظر ماندم تا بیدار شوی.. صبحانه را که خوردی...بسته را نشانت دادم و گفتم: اینو برای تو فرستادن..باز کن ببین از طرفِ کیه و چیه توش! هیجان زده شده بودی...بسته را پاره کردی...عطرِ مهربانی پخش شد... گفتی: مامان ببین چه پیرهن راه راه رنگی رنگیی...خیلی قشنگه...کی داده؟ متنِ لبریز از احساسش را برایت خواندم... خوب گوش دادی...و آخر گفتی..بهم میگه پرنده ی خوشبختی! :) پیشنهادِ همیشگی ام را دادم..._میخوای با خاله بهار صحبت کنی؟ جوابت این با...
22 ارديبهشت 1393

بازی های ما در آوردی..

هوالمبین.. بهارِ عمرم...این روزهایمان به بازی و بازی و بازی میگذرد...نمی دانستم باید برای این روزهایت انرژی ذخیره کنم...باید بدوم پا به پایت...بخندم مثلِ تو....و آنقدر دنیا برایم بِکر باشد که هر بار از دیدنِ زاغکی ذوق کنم! به خیالم بزرگ می شوی و میروی پی بازیت... اما گویی تا تو باشی بازی هم هست... کمی طولانیست..اما ماندگار! میدانم ثبتش نکنم به ازای شیرینی روز افزونت فراموشش میکنم!   این روزهایمان ، لباسهایت سبک شده و خوشحالی از اینکه دیگر خبری از کت و کلاه و سرما نیست..خوشحالی که می گویمت همین دوتا رو بپوش! خوشحالی که می توانی راحت بدوی...خوشحالی از آزادیِ سه چرخه ات...پیشنهادِ پارک که می دهم بی چون و چرا قبول می کنی... می رو...
7 ارديبهشت 1393

یکشنبه ی استخری...

یا حق... قرار نبود بیایی...فکرش را نمیکردم اجازه بدهند...وقتی زنگ زدم و نتیجه مثبت بود...بیدارت کردم و با هم ساکِ استخرمان را پُر کردیم... من بیشتر از تو هیجان داشتم... مبینم عزیزدلم ؛ یکشنبه ای که گذشت را هیچ وقت فراموش نمیکنم...این اولین استخری که با هم رفتیم...پسرکوچولوی لیز و پر انرژیم..با صورتِ خیس و مژه های به هم چسبیده ...با آن جسارتِ غرور آمیزت...که اعتماد داشتی به خودت...به بازو بندهای کفشدوزکی ات....و میگفتی : مامان ولم کن خودم بلدم! سه ساعت شنا و جکوزی و سورنا به قول تو ؛ راضیت نکرد....باز هم راغب بودی...با وعده ی بستنی یخی لواشکی بیرون آمدی... خوش گذشت....من و تو و خاله ندا و یکشنبه ی استخری... دوستت دارم خالقِ لحظه...
30 فروردين 1393