دل گرم ...
یالطیف.. لحظه ی دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام ، مستم باز می لرزد ، دلم ، دستم باز گویی در جهان دیگری هستم های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست و آبرویم را نریزی ، دل ای نخورده مست لحظه ی دیدار نزدیک است... این حال و روز من و توست...همین الان که منتظرِ آمدنِ بابایی هستیم بعد از دوشب و سه روز راستی! منِ ترسو....برای اولین بار دو شب بدونِ مَردم تنها ماندم...میدانی دلیل اش چه بود... دلم به بودنِ تو گرم بود....به مَرد بودنت..به هم زبان بودنت...به نفس هایت...به تویی که عطرِ جان میدهی و بس! خدا ممنون که این دو شب ، تو نفر سوم خانه ی عشقِ ما بودی...حس ات کردیم... الحمدلله....




