مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

دل گرم ...

یالطیف.. لحظه ی دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام ، مستم باز می لرزد ، دلم ، دستم باز گویی در جهان دیگری هستم های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ  های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست و آبرویم را نریزی ، دل ای نخورده مست لحظه ی دیدار نزدیک است... این حال و روز من و توست...همین الان که منتظرِ آمدنِ بابایی هستیم بعد از دوشب و سه روز راستی! منِ ترسو....برای اولین بار دو شب بدونِ مَردم تنها ماندم...میدانی دلیل اش چه بود... دلم به بودنِ تو گرم بود....به مَرد بودنت..به هم زبان بودنت...به نفس هایت...به تویی که عطرِ جان میدهی و بس! خدا ممنون که این دو شب ، تو نفر سوم خانه ی عشقِ ما بودی...حس ات کردیم... الحمدلله....
26 مرداد 1392

عیدت مبارک...

هوالمبــــــــــــین درست یک ماه است.... می توانم با خیال راحت لباسهای یقه بسته ام را بپوشم.... شال های رنگ و وارنگم را کنار گذاشتم و روسری های دست دوز و شیک ام را بیرون کشیدم ... دیگر حساب غذاهای مقوی و نفخ دار از دستم در رفته....غذاهای شیرافزا... دیگر از سِر شدن یک طرف بدنم خبری نیست.... میتوانم... آخر یک ماه است دیگر شیر نمی دهم ات! دنیا است دیگر....همیشه باید از چیزی بگذری تا چیزی بدست آوری...دنیا ،دنیای داد و ستد است... حبیبِ جانِ مادر...دیگر سراغی نمیگیری...گاهی نوازشی و بوسه ای...امـــــــــــا آغوش های جان بخش اتاین روزها سخاوتمندانه به رویم باز است..این آغوش های بی واسطه....بی شیر! عیدت مبارک....عید صبو...
19 مرداد 1392

ماه

یا لطیف تو … ماه را دوست داری … و من … مـاه هاست که ، تو را … منجم کوچولوی من....هر شب...بلا استثناء سراغِ ماه را می گیری... هرشب با هم نگاهش می کنیم... تو با ماه حرف می زنی و من بجای ماه!!! بوسه های بی نظیرت را برایش می فرستی... دعاهایت را ، آرزوهایت را....می گویی.... دعوتش می کنی...هرشب..برای فرداشب. خبرم می کنی...._مامان ماه تامل شده! از ابرها گله می کنی...چرا روی ماه را پوشانده اند..._برید تِنار اَبرا....مبین ماه ُ میخواد ببینه! گاه برای فرار از خواب...به آغوشش پناه می بری..._میخوام با ماه حَف بزنم! صَب تون! و صبح ها سلام میدهی به خوشید خانومِ مهبَبون... خلاصه این ش...
7 مرداد 1392

تلید مبین!

یاحق.. نمیدونم این عشق تو به کلید ربطی به تبلیغات کاندیدای محبوب و منتخب هجده میلیونی مردمی داره یا نه؟؟ دقیقا یک ماهه که کلید باز شدی... یعنی هروقت میری بیرون....عین آدم بزرگا باید دسته کلید دستت باشه... برای همین یه دسته کلید قدیمی پیدا کردم...و لقبِ کلیدهای مبین بهش دادم و خودمو راحت کردم... بگذریم که توی خونه روزی هزار بار گمش میکنی..من باید هزار بار پیداش کنم... با کلیدات میخوابی..دستشویی میری...بازی میکنی...و کاربردهای فراوانی داره... گاهی یاد شاه کلید دزدا میافتم.... اخه باهاش خونه و ماشین و موتور و اتاق و دستشویی و دوچرخه و....باز میکنی روشن میکنی میبندی... خلاصه شدی مبین کلیدی... اونم به زبون خودت...
20 تير 1392

سبز...آبی...مبین

بار سفر را بستیم... برای همان خطه ی سبزی که عطرِ هوایش مست ات میکند...آبی دریا....آرامت میکند... سفری پر خاطره و پر تجربه! هنوز هم با همان قاطعیت می گویم... تو بهترین همسفر دنیایی!!!! ..کوچکی اما همراه تر از هر بزرگ ... کودکی اما فهیم تر از هر عاقل ....من که به تو ایمان داشتم مثل همیشه.... برای همسفرهایمان جالب بود... مبین ... سفر را تو خاطره انگیز کردی... ماشین و جاده و مسیرِ سبزش ، شیطنت ها و جنب و جوشِ‌ پسرانه ی تو  ، این رفت و آمدِ مکرر به عقب و جلو...آبمیوه را ریختن ...تخمه را ورانه کردن...فلش را کشیدن...تا نیمه از پنجره بیرون رفتن....جشنی که با هر تونل برپا میکردی...و بازی هایی که اختراع میکردی تا حوصله...
17 تير 1392

یا ابورفرس...

لاحول ولاقوه الابالله... همدمِ همیشگیِ مادر به دنبال کارهایم میروم...همینکه سطلِ اب را کفِ اشپزخانه می ریزم....تو پیدایت می شود... محکم میگویم: اینجا رو میخوام بشورم...لیز شده...مراقب باش ...نیا تو تا من کارم تموم بشه. فقط نگاهم میکنی...از وقتی بابایی موهایت را کوتاه کرده هر بار نگاهت میکنم دلم ضعف میرود پسر! برمیگردم تا تی را بردارم.... صدای افتادنت ...و یا ابوالفضلِ همیشگی من....سکوت  را می شکند. بلندت میکنم...پوشک نداری و ضربه کمی اذیتت کرد....روی اپن می نشانمت..بوسه و نوازشم آرامت میکند... بستنی پرتقالی مهمانت میکنم....و دوباره مشغول می شوم... پایم لیز میخورد....خودم را کنترل میکنم ؛ این بار صدای تو م...
14 تير 1392

ایستخ...

یاحق... دلم میخواست با هم اولین استخر رفتن ات رو تجربه کنیم... همراه نداشتم...این هم از تنهایی! حمام و آب بازی آن روز هم خوب بود....امـــــا دلم استخر میخواست... بابا که آمد... این اولین را به بابایی سپردیم.... و تو اولین استخر زندگی ات را با بابایی رفتی... خودم ساکِ ورزشی مشکی تان را بستم...وسایلِ بابا که مثل همیشه سرجای خودش بود. برای تو...یه شورتِ نارنجیِ کش دار ، یه کلاه بنفش ، حوله ی آبی ، دمپایی ماشینی ، جلیقه ی نجاتِ یه وجبی ، یه ظرف سوپ ، سیب زمینی سرخ شده ، و دلِ حسودِ مادرانه ام را گذاشتم....و زیپ اش را بستم... رفتید و من همان پستِ سفر را نوشتم....دلم تنگت بود و هزار تصویرِ استخری از تو می ساخت...!!! فدای...
14 تير 1392

نبال!

سبحان المبین تنِ کوچک و پاکِ بهشتی ات...زیرِ دوش آب  به اندازه ی کافی دلم را برایت می میراند... اینکه صدای در بشنوی و از سرِ دلتنگی بگویی... _مامان نَبال اومد؟ خنده ام بگیرد بپرسم..._نوال؟ _اره ؟نَبال اومد؟ کم مانده بود از تعجب شاخ در بیاورم... _نوال کیه مامان؟ _نَبال بی بی یه! اینقدر فشارت دادم....زیر همان دوش...اینقدر دهانت را بوسیدم....داغی اش مستم میکند..بوی شیرش...آخ دیوانه اش هستم...ماهی لیزِ من. این شیرین زبانی هایت  هر روزم را می سازد پسر. شکرالله ماشاالله. +نمی دانستم میدانی! نوال اسمِ بی بی توست...من و بابا برایت نگفته بودیم تا به حال....اینقدر ریز توجه کرده ای...وقتی همه میگویند..عمه نوال! ...
4 تير 1392