مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

صورتیِ پسرونه...

یا لطیف.. مردونه ، زنونه...دخترونه ، پسرونه! آقا ، خانوم ، دختر ، پسر... این روزا که خوب معنی این کلمات رو درک کردی....رفتی عضوِ حزبِ باد شدی...تا جایی که امکان داره روی جنسیتت تعصب داری ولی کافیه پای یه چیزایی بیاد وسط! مثلا تا می بینی من لاک میزنم...بدو بدو میای و میگی : من دخترم، مامان برام لاک بزن ! بهت میگم نه تو پسری عزیزم..میگی باشه من پسرم ولی لاک دخترونه بزن برام باشه؟ و البته رژ لب...میگی: بیا باهم لوژ لب بزنیم بعد همدیگه رو ببوسیم جلو آینه بخندیم! ولی وقتی میخوام برات دمپایی بنفش بخرم زود میگی: من پسرم بنفش دخترونه اس! یا وقتی همه ی مردا یه جا جمعن، به دخترِ توی جمع میگی من پسرم؛ اینجا مردونه اس! ولی وقتی ...
6 فروردين 1393

آقای خواب...

یا لطیف... عروسکم خوابت بهم ریخته...یادش بخیر اون دوسال و دوماهی که اراده میکردم میخوابیدی....یعنی واقعا در حدِ اراده!!!..بوی شیر که به مشامت میخورد نصف راه رو رفته بودی...:) درست تا یکماه بعد، واقعا نمیدونستی چطور بخوابی...انگار یه چیزی گم کرده بودی... تا اینکه با همکاری همدیگه تونستی نظم پیدا کنی... بــــــاز دوماهی میشه که خوابت بهم ریخته ...یعنی تا تنظیم میشه دلیلی جور میشه...که ساعتت بهم بخوره..آدم دقیقی نیستم..اما نگرانِ آرامش تو هستم... توی این هاگیر و واگیر....یبار که نمی خوابیدی...گفتم: بخواب، آقای خواب الان میاد ...دیدم ترسیدی قربون چشمای بی نظیرت.... سریع جبهه رو عوض کردم و گفتم: آقای خواب میاد تا ببینه کی خوابه ...
25 اسفند 1392

نمکدون

یا حق... کوچولوی بامزه... امشب ظرف ماکارونیت قبل از اینکه بخوری از دستت افتاد زمین و همش ریخت... بلند و با ناراحتی گفتی: خـــــدایا حالا چکار کنم دیگه غذا ندارم از گرسنگی می میرم! بابایی برای دلداریت گفت : چـــرا عزیزم؟ گفتی: چرا داره!؟ خداجونم ممنون.نگهدارش باش. ميگم:من رباتم...س ل ا م ميگي :مامان ربات که حف نميزنه!ادم اهني حف ميزنه... ...... ميگم:واي چه سرد شد هوا.... ميگي:اره ديگه مامان خوب زمستونه! ..... میگی : مامان فیمالیت چیه؟ میگم چی؟ میگی: فیمالیت دیگه مث من که کودری ام! فیمالی تو چیه؟ تازه متوجه میشم منظورت فامیلیه! .... ...
23 اسفند 1392

این داداشمه!

یا لطیف... روی زمین به شکم دراز کشیده ای...کنارِ شوفاژ، خانه ی همخانه های جدیدمان...سرت سه سانتی زمین است... ساکتی...داری با مورچه ها بازی می کنی...حرف می زنی.. بعد از چند دقیقه...می آیی کنارم می گویی: مامان دستتو بیار...خیلی نازه..کوچیکه..نترس...میخوام بذارم رو دستت باهات دوس بشه! من و مورچه؟!! آبمان توی یک جوی نمی رود! انگار تو هم بو برده ای... دستم را جلو می آورم...میگذاریش روی دستم ..._برو عزیزم این مامانِ منه! خــــدا؛ مورچه روی دستم جولان می دهد...فوووتش می کنم! جلوی چشمِ تو... با اخم نگاهم می کنی ..._چرا فوتش کردی؟ داشت باهات دوس میشد، خیلی کارِ بدی کردی..از دستت ناراحتم ولی دوستت دارم! میخندم ؛ فسقلی حرفِ خو...
15 اسفند 1392

سبز..زرد...قرمز

سبحان المبین... فردیس چراغ راهنما نداشت...آنقدر کوچک بود که سر و ته اش با ٥ فلکه ی بهم میرسید! تهران آمدنمان همِ، مسیر های اتوبانی بود و بی چراغ! این نقل مکانمان باعث شد تا تو علایم راهنمایی رانندگی را نمیدانم از کجا و از کی و چه وقت یاد بگیری...دوماهی می شود که می شنویم.... _ بابا چراغ سبز شد...یعنی حرکت کن! _ مامان چراغ سبزِ که ، پس چرا ماشینا وایسادن؟ ترافیکه؟ _ وای چقد شلوغه پس چرا سبز نمیشه...آخه سبز یعنی برو...برو یعنی حرکت کن! _ مامان میدونی زرد یعنی چی؟ یعنی مباظب باش...تفاصد نکنی! _ اخ بابا زرد شد...مباظب باش الان تفاصد می کنیم! _ قرمز یعنی ایست! حرکت نکن...ببین همه وایسادن! یعنی نرید! مامان فدات بشه پلیس کوچ...
27 بهمن 1392

دریای زمستانی...

یا علیم... زمستانِ شمال را که دیدی ، دل و جانت تازه شد...این را خنده های سخاوتمندانه ات گواه بودند! تو آنقدر کودک و معصومی، که این چند و چون های دنیای ما بزرگتر ها برایت مهم نیست.... همینکه روی شن های سرد بدوی و با موج ها گرگم به هوا بازی کنی... صدف و سنگ جمع کنی و با چوبی کوچک روی شن ها نقشی بکشی به تقلید از دایی! برای وداع با دریا اشک بریزی و دلت باز دریـــــا بخواهد... این ها تو و دنیایت را کفایتت می کند.... و برای ما همین بس که بگویی  من خیلی دریا رو دوس دارم بازم بیایم! دلم خواست هرچه زودتر تو را به آرزوی شادت برسانم...بگذار هوا خوب شود عشق نازم. خـــــدای جان...لحظه لحظه ی بودنمان زیر نگا...
21 بهمن 1392

هیع هیع...

یا حق... یعنی این سکسکه هایت تا همیشه می تواند هیجان زده ام کند؟! کافیست قهقه هایت به اوج برسند.... تا مهمانت شود ! مثلِ وقتی که توی دلم بودی...با من بودی..وقت و بی وقت سکسکه می کردی...تکان های ریتمیک، حس خوب زندگی بهم می بخشید... مثل وقتی که نوزاد بودی....که فیلم می گرفتم از سکسکه های طولانی و کلافه شدنت.... این روزها ، بازی را به جایی می رسانم که بخندی...که بامزه شوم برایت...که صدای هیع ِسکسکه هایت گوشم را پر کند... و هر بار نگرانم ، نکند این بار سکسکه نکنی...بزرگ شده باشی... مادرم دیگر...دلم خوش است به صدای هیع هیعِ سکسکه هایت!!! شیرینیِ عمرم...بخند.  خدایا شکر....دوستت دارم خیلی. ...
12 بهمن 1392

ذره بین دو و نیم ساله!

هوالمبين... می خواهم برایت قصه بگویم...این لحظه ها را دوست دارم....دوست داری... توي بغلم خودت را جا کرده اي ، چنان گوش ميدهي که سر ذوقم مي آوري... قصه ام تمام ميشود،   _قصه ي ما بسر رسيد کلاغه به خونه اش نرسيد.. _ رسيد مامان! _چي رسيد؟ _ تلاغه! _نه به خونه اش نرسيد... _چرا نرسيد؟ ميمانم چه بگويم! _خوب رسيد. حالا تو رضايت نميدهي! _ مَده توجا رفته بود تلاغه؟ سوال و جوابمان می رود تااااا همان ناکجا آبادِ کلاغ! برايت قصه ای ميبافم؛ از کلاغی که خانه اش را در طوفان گم ميکند و ميرود و ميرود تاااااا به خانه اش ميرسد.... دارم فکر ميکنم به نسل تو و افکارتان؛ کمي جلوتر از نسل ماييد!  براي ما شنگول ...
19 آذر 1392