مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

با مبین...

یا ماشاالله...هوالمبین. بندِ دلم... هر شب وقتِ خواب...می گویی بِسار برم تنِار پَندِره..ماه ُ ببینم...باهاش حَف بِسَنَم. سرت را از بینِ همان نیمه ی باز بیرون می بری...ترسم از این است که پایت را لبِ طاقچه ی پنجره نگذاری....میگویم..._مبین بالاتر نری مامان... ..._ میدونم ماه ناراخت میشه! میخندم...چه خوب که یکبار گفتنم کافی است. با ماه حرف میزنی..._ خوبی ماه....دیتاره ها کوجان پس؟ مبین ُ دوسش داری؟ بیا خونمون پیشم بخواب! و من بجای ماه با تو حرف میزنم... _مبین بسه دیگه بگو شب بخیر و بیا بخواب... _باشه ...الا میام ؛ ماه خدابِس...برو فردا باسم بیا... میخوابیم..دیگر برای شیر شب بیدار نمیشوی...راحت میخوابی تا صبح! صبح به مح...
2 تير 1392

آقای نیمه شب کوچک...

یا ماشاالله دوبار... اولین بار ٥ روز از آقا شدنت گذشته بود.... و دومین بار درست ١٤ روز... که نیمه شب اینقدر غلت زدی...که بیدار شدم....ازت پرسیدم..مبین مامان جیش داری؟؟ گفتی آره... بلندت کردم رفتیم دستشویی... و بار دوم خونه ی بی بی ...بیدارم کردی...جیش دارم... هردوبار تمام مدتی که بردم و اوردمت چشمات بسته بود... و من حسی وصف نشدنی...زیر لب برایت آیت الکرسی خواندم....خدا را شکر. گویی مدال قهرمانی را از آن خودمان کرده بودیم.... این دنیای مادرانه هم عجب دنیایی است......همین اتفاق هایی کوچک و حتی نیمه شبی....برایت با ارزش و خاطره ساز می شوند ...سالها میگذرد و شاید همه فراموش کنند ...اما تو یِ مادر....جایی میان قلبت نگهشان می...
1 تير 1392

کارگردان

وجودم... بازی هایمان رنگی دیگر گرفته... خودت کارگردان می شوی....و من بازیگری که منتظرِ نقشِ پیشنهادی.... فدایت می شوم آن دم که می گویی... مامان بیا باسی کنیم....من آ آ ی صادعیم....تو مبین توچولو...بیا .. و خانه ی عشقمان می شود مغازه ی کوچکِ‌ آقای صادقی و تو ... _ این چنده آقای صادقی.... _ هفت تــــــا... _ ماست هم دارید؟ _ بله اونداست تو یخدال! بردار! آقای صادقی نباشی....مامان یا بابا می شوی... _ مامان من بابا مبین ام...تو مبین ! _ بابا مبین من جیش دارم.... _ آفرین پسرم بیا ببلم بریم دسدویی... _ مامان من مامان هدام... _ مامان هدا  _دونم؟!  _چی بخورم...؟ _ صَب تون الان با هم تِ یت  می پَسیم! باشه؟ ...
31 خرداد 1392

مامان خدا خانوم...

سبحان المبین عشقِ پاکِ من... این روزها این گونه صدایم میکنی... مامان خُدا دونم....مامان خانوم عسیسم...مامانِ خوشدلم...مامان خدا خانوم....مامانِ خودم...مامانِ مهببونم..مامان دشندم...مامان خانوم.....مامانم ... این ها را میگذاری اولِ خواسته هایت و .... منِ هدا خانوم ، مادرِ مبینِ شیرین زبان نمیدانم اجابتت کنم یا دلم را برایت کنار بگذارم... با این زبان نقلی ات سخت میکنی نه گفتن هایم را... بگو تکلیفِ من این روزها چیست؟ این روزهای دوسالگی ات ناب است...مثلِ روزهای آغازِ بودنت پُر از تازگی است ....دلم میخواهد شیرینی اش را فریز کنم....کاش میشد...جایی مخصوص، بینِ آلبالو های باقی مانده از مربای دست مادرم برایشان پیدا...
29 خرداد 1392

یک گفتگوی شیرین...

یا لطیف مبین زبون نقلی ام... ناگهان  " ح " هایت " خ "   شدند.... این روزها ...میخوری...میخوای...میخوابی و .... قسمتِ جالب ماجرا...اینکه " خ " هایت زیاد شده.... با تاکید بر "خ". گاهی ح را خ میگویی که نباید! درست مثلِ *بابا حُدین* که به *بابا خدین *تغییر کرده.. راستی این " ف " های تازه وارده ات را عاشقم... شیرین زبان ترت کرده... وقتی به من میگویی...آفرین مامان... با تاکید بر "ف" عاشقم تو را...مبین دوساله و چند روزه ی من...   یاماشاالله....لاحول ولاقوه الا بالله صدات می زنم... مبین جونم...بیا مامان جواب میدی‌ : الان نـــمـــی یـــام!!! صدام میکنی...مامان بیا...یه لحدِه بیا...تا...
22 خرداد 1392

خوبتر از این...

یاحق... بلنـــــــــــــد تر از حدِ معمول صدایت می کنم!!! _مبـــــــین...سطل برنج رو برگردوندی؟.....از دستِ تو! تو هم ، بلنــــــــد تر از حدِ معمول...درست مثلِ من جواب می دهی...با همان لحن! _مامان...داد نَــــدَن!!! خنده ام می گیرد... آرام می شوم...در اوج عصبانیت! برای بار هزارم سطل برنجی که چهارپایه ی تو شده، را برمی گردانم...برنج های ریخته شده را جمع می کنم... می دانی آرامش برقرار است....صدایم میزنی...مامان دونم؟ جوابت می دهم...جـــــــــــــانِ دلم... کنارم می آیی...با همان لحنِ من...با همان تُنِ صدا می گویی: " مامان اَشندم....عدیدم...حوبی؟" و من نفسم را در سینه حبس می کنم....بغلت میکنم..محکم...محکم تر از محکم....
11 خرداد 1392

مثلِ موتورِ اح مَد...

هوالمبین همیشه وقتی تو رویای پسر داشتن بودم... دلم میخواست پسرم عشقِ موتور و ماشین و ....نه به اجبار...یه عشقِ خودجوش :) از وقتی تو اومدی...منتظر بودم تا ببینم عشقِ پسرونه ات رو... ماشین بازی میکردی...امـــا نه اونجوری که فکرش رو میکردم...تمـــام فکر و ذکرت ماشین واقعی بود... این روزها امــــا شیفته ی موتور و کامیون و ماشین های بزرگ شدی... از وقتی سوارِ موتورِ عمو احمدِ پر انرژیت شدی...مزه ی خوشِ این عشق رفته زیر دندونت... چند روزی که پیشِ عمو بودیم....هزار بار سوار شدی...دور زدی...ژست یه موتور سوار حرفه ای رو گرفتی...روغن کاریش کردی..خودت! خودِ کوچولوی دوساله ات از موتور بالا رفتی و به سختی روش نشستی..دورش چرخیدی و ...
7 خرداد 1392

قسم

یا حق داریم بازی می کنیم... باز کودک شده ام...این روزهایی که تو منِ مادر را بهترین هم بازیِ دنیایت میدانی، برایم ارزش دارد... باز بینِ بازی تو قایم میشوی...کیف میکنی از این ابتکارِ تکراری...داد میزنی : مامان بیا پیدام تون!!!! من میگردم....دنبال همبازیِ کوچکم....مثلا!!! باز تو سرت را بینِ برگهای مبلِ گل گلی مان فرو کرده ای...و من تمـــامِ کبکِ کوچکم را می بینیم.... می گویم : پیدات کردم...الان میخورمت!!! برمیگردی...سریع...نگاهم میکنی و میگویی: وایسا...منو نحور تو رو خـــــدا... و این اولین قَسَمِ زندگی ات بود. به همان خــــدا قَسَم....که تو را به من هدیه کرد....وجودم به نفس هایت بند است... باش...بهترین باش..سایه ی خــــــ...
1 خرداد 1392