با مبین...
یا ماشاالله...هوالمبین. بندِ دلم... هر شب وقتِ خواب...می گویی بِسار برم تنِار پَندِره..ماه ُ ببینم...باهاش حَف بِسَنَم. سرت را از بینِ همان نیمه ی باز بیرون می بری...ترسم از این است که پایت را لبِ طاقچه ی پنجره نگذاری....میگویم..._مبین بالاتر نری مامان... ..._ میدونم ماه ناراخت میشه! میخندم...چه خوب که یکبار گفتنم کافی است. با ماه حرف میزنی..._ خوبی ماه....دیتاره ها کوجان پس؟ مبین ُ دوسش داری؟ بیا خونمون پیشم بخواب! و من بجای ماه با تو حرف میزنم... _مبین بسه دیگه بگو شب بخیر و بیا بخواب... _باشه ...الا میام ؛ ماه خدابِس...برو فردا باسم بیا... میخوابیم..دیگر برای شیر شب بیدار نمیشوی...راحت میخوابی تا صبح! صبح به مح...






