مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

دلٍ تو !

یا ماشاالله همین ٢٣ روزی که باز تهرانِ عزیزم ، دوست داشتنی شد... چند باری تنهایت گذاشتم تویی که طعم تنهایی را کم چشیده بودی ، بخاطر شرایط...همیشه من بودم و تو ...و چهار ، پنج ساعتی که بابایی بود! اولین باری که چند ساعت با خواهر ها بیرون بودیم...همین که برگشتم... مامانی زهرایت گفت : مبین دلش برات تنگ شده بود....رفته بود دم پنجره می گفت مامان هدام رو می خوام دلم براش تَند شده. ..بهش گفتم پسرم بیا این طرف... گفت : من پسرت نیستم ، دایی شهاب پسرته ! من پسرِ مامان هدام. مبین! دلم ، پسر! پریدی بغلم...از همان مُحتَم هایی که فشارم میدهی و به قول خودت لیه ام میتونی... بعد از هزااااار بوسه گفتی : فِت تَردَم ر...
24 مهر 1392

سرزمین ِ شگفت انگیزِ دوسالگی!

یاحق می خواهم از همین جا بلــــــــــــــند بگویم... دوسالگی چقدر هیجان انگیزی ! هر روزی که شروع می شود...مثلِ روز قبلمان نیست... تو ، چون کتابی اسرار آمیزی برایم مبین ! همان هایی که من عاشقِ خواندنشان بودم...که از یک لحظه ی بعدش خبر نداشتم ، هیجان و شوق توی دلِ دخترانه ام موج می زد وقت خواندنشان! فکرش را نمی کردم ... مادر بشوم و باز همان شوق بیاید سراغم! این دوسال هر روزش شگفت انگیز بود...اما خبرش را داده بودند...کودکت شیر می خورد..دندان در می اورد...می نشیند....راه می رود...حرف می زدند....تا همین جایش را گفتند...بقیه ، هرچه شنیدم لجبازی و شیطنت و لبخندِ شیرینِ مادرانه بود... حالا می فهمم....دلیلِ لبخند شیر...
23 مهر 1392

تجلی عشق و احساس

یاحق... هرسال مهرش که می آید دلم به مهرت گرم تر می شود که من بی تو هیچ ام حسین جانم ! نمی گوید دوستت دارم اما آفتاب ِ نگاهش راه را روشن می کند و با دل شوره ای لرزان می پرسد: چه دیر آمده ای؟   امسال مهری دیگر از فصلِ عشقِ زندگی مان  را کنار عزیزانمان جشن گرفتیم...سال گردی دیگر از پیوندمان...پیوندی که من و تو را مـــــــا کرد و بر سر یک سفره نشاند... و آن معجزه ی بی نظیر خدا...همان فرشته که از من و توست ...تجلی عشق و احساس ما ...با حضورش خوشبختی مان را به حق کامل کرده ...ماشاالله که آروزی برآورده شده ی دیروز مان بود...یادت هست؟! خدایا شکرت.   من هنوز شعری نگفته ام من فقط تو ...
12 مهر 1392

تهران مــــــا

هوالمبین باز تهران همان تهرانِ همیشگی شد.... همانی که چهارسال پیش بود! اصلا جای شما خالی بود...امروز باز من این پایتخت پر دود و دم را عاشقم.... دیگر بوی غربت نمی دهد... چهارسالی بود ، قدم به تهران که می گذاشتم...غریب می شدم! گویی کسی نبود ... بودند ، امـــــــــــــا کاش نبودند...فرصتِ خوبی بود برای شناختِ آنها که واقعا بی واسطه بیادت هستند.... دسته بندیشان کردم....جدایشان کردم....حذفشان کردم....ارزشمند شدند برایم... خصوصا از روزی که با پسرک ٤٥ روزه ام تنها شدیم...شدیم سه نفر و ... فهمیدم...روزگار ادم ها را عوض می کند...نقاب هایشان را دیدم... بگذریم... خانواده ی عزیزم خوش آمدید...اهوازِ مهربان...یادگارت اینجا...
9 مهر 1392

قوه ی تخیل...

یا ماشاالله.... همیشه اولین بارها خوب در خاطر می مانند.... داشتم قصه می بافتم برایت...جفت پا پریدی میان بافته هایم و گفتی :_مامان اون تیه اونجا وایساده؟ راستش هیجان زده شدم! بالاخره تخیل هم آمد... منتظرش بودم... قبل تر هم آمده بوده اما من منتظر این قسمت اش بودم... بلند شدیم...چراغ را روشن کردیم...نشانت دادم...آن آقای چاقی که توی تارکی گوشه ی اتاق ایستاده بود...تبدیل شد به مینی واشی که رویش سبد لباس بود... تو با یک اوهوم سری تکان دادی و من ادامه ی  قصه ی من درآوردی ام را برایت گفتم و خوابیدی... امـــا نگاهت تا آخرین لحظه روی همان آقای چاقِ بی ریخت زوم شده بود....نمی دانم به قصه هایم فکر می کردی یا توی دنیای خیال...
30 شهريور 1392

فلسفه نبافید!

یا حق... مگر چقدر دل داری پسر که قرار است تنگ هم شود؟؟ مبین این اشک های از سرِ دلتنگی ات ، آتشم می زند ! چقدر دلیل بیاورم... و تو با دستبندِ جا مانده ی خاله ندا اشک بریزی و بگویی : می خوام دسبند خاله ندا رو بدم بهش... حتی تلفن هم دلتنگی ات را کم نمی کند... دلیل می اوری : با تلفن نمیشه دسبندشو بدم! می خوام برم پیشش!!! دل تنگی سخت است جان مــــــادر می دانم... چقدر حواست را پرت کنم... وقتی دستت با چاقو برید و خوب بهانه ای پیدا کردی...گریه های دلتنگی ات را قاطی درد و سوزش دستت کردی و گفتی: مامانی زهرا دستم بریده بیا بوسش تون! چقدر برایت از مسافت و دوری بگویم... وقتی دلت تنگِ خاله ی مهربانت می شود...بی هوا می گویی : ماما...
23 شهريور 1392

و همین چیزهای بی پایان ....

سبحـــــــــــــــان المبین دنبال وجهی می گردم که تمثیل تو باشد دنبال وجهی می گردم که تمثیل تو باشد زلالی چشم هات بی پایانی آسمان مهربانی دست هات نوازش گندمزار و همین چیزهای بی پایان.... ٢٨ ماه هوای بودنت را نفس کشیدن....مبارکم باشد... مبین ام ...نفسم مرسی که هستی و هستی را رنگ آمیزی می کنی.... خدای جان ...می خواهم باشم و ٢٨ سالگی اش را ببینم...باشه؟!   +رنگی ها از عباس معروفی ...
21 شهريور 1392

رادیو...

 هوالمبین این روزها..فضای خاص و اختصاصی ماشین ما خاص تر شده..مـــــــــا رادیو گوش میدهیم...آهنگ خاموش! رادیو موجِ مبین! ما این روزها رادیو همراه داریم....و همیشه روشن است..مگر رادیو ی کوچکمان خواب باشد و ما بتوانیم فایلِ آهنگ های قدیمیِ دوست داشتنی مان را زیر و رو کنیم....یا کمی گفتگوی شیرین و دلچسبِ دونفره ی ماشینی داشته باشیم. بیدار که هستی من و پدر ، درست مثلِ شنیدنِ یک ملودی دلنشین ، جانِ دل به نقل و نبات دهانت می دهیم....و گفتگوهایمان سه نفره می شود ، تو میپرسی و ما جواب میدهیم.....تو شیرین زبانی میکنی و ما دلمان ضعف میکند و ماشاالله روانه ات میکنیم... می پرسی..از زمین و زمان ...عقب جلو پایین بالا.....
19 شهريور 1392

اردیبهشت هست، هوای بهشت هست

 هوالمحبوب... اینجا بوی بهشت می آید؟ دلیل اش وجود فرشته هایی از جنس بهشت....از خانه ی اردیبهشت نود است...     پارسال را یادت می آید جانکم... با شیرخواره هایمان جمع شدیم...منزل پُر سُرورِ سَرورِ عزیزمان.. همـــــــــه شیر  می دادیم مادرانه شیر می دادیم...مهم نیست شیره ی جان بود یا شیرِ عشق!  خوش گذشت..به جانمان چسبید...میزبانمان بی نظیر بود.. که باز امسال..تکرارش کردیم... جمع مان جمع شد...دنبال بهانه بودیم...بهانه امد..شبنم...همان که رانیای زیبایش را با عشق به وطن بزرگ کرده....شبنمی که چند صباحی مهمانِ خاک وطن اش است... بزم سُرور را در خانه ی  سَرور عزیز و فراز متین اش برپا کردیم...مهمانِ لبخند و سخاوتمندی ش...
17 شهريور 1392

غلط گیر...

هوالمبین.. اولین بار... _مامان _هوم؟ _مامان _هوم؟ همراه با تکان دادن سرم...( مشغول انجام کاری هستم ) _مامان نَدووو هوم ! بِدووو بله ! می خندم...چیزی شبیه قهقهه!!! _ ببخشید عزیزم...بله؟ _آفرین دختر خوب...بِدو بله همیشه... یک بار دیگر... _مامان هدا _هوم؟ _باز دوفتی هوم...نَدووو هوم بِدو بله! _ وای ببخشید عزیزم...بله! کوچولوی ریزه میزه...جامون با هم عوض شده؟! این دیالوگ این روزها بین ما تکرار میشه..حتی وقتی چیزی بین خواب و بیداری هستم و وسط قصه گفتن خوابم می بره...صدام می زنی.. _مامان _هوووم _ندوو هوم بِدو بله مامان جون... یعنی نصف شب هم تو حواست جمعِ! ممنون که داری منو بـــــــــــزرگ می کنی.....
16 شهريور 1392