دلٍ تو !
یا ماشاالله همین ٢٣ روزی که باز تهرانِ عزیزم ، دوست داشتنی شد... چند باری تنهایت گذاشتم تویی که طعم تنهایی را کم چشیده بودی ، بخاطر شرایط...همیشه من بودم و تو ...و چهار ، پنج ساعتی که بابایی بود! اولین باری که چند ساعت با خواهر ها بیرون بودیم...همین که برگشتم... مامانی زهرایت گفت : مبین دلش برات تنگ شده بود....رفته بود دم پنجره می گفت مامان هدام رو می خوام دلم براش تَند شده. ..بهش گفتم پسرم بیا این طرف... گفت : من پسرت نیستم ، دایی شهاب پسرته ! من پسرِ مامان هدام. مبین! دلم ، پسر! پریدی بغلم...از همان مُحتَم هایی که فشارم میدهی و به قول خودت لیه ام میتونی... بعد از هزااااار بوسه گفتی : فِت تَردَم ر...










