قوه ی تخیل...
یا ماشاالله....
همیشه اولین بارها خوب در خاطر می مانند....
داشتم قصه می بافتم برایت...جفت پا پریدی میان بافته هایم و گفتی :_مامان اون تیه اونجا وایساده؟
راستش هیجان زده شدم! بالاخره تخیل هم آمد...
منتظرش بودم...قبل تر هم آمده بوده اما من منتظر این قسمت اش بودم...
بلند شدیم...چراغ را روشن کردیم...نشانت دادم...آن آقای چاقی که توی تارکی گوشه ی اتاق ایستاده بود...تبدیل شد به مینی واشی که رویش سبد لباس بود...
تو با یک اوهوم سری تکان دادی و من ادامه ی قصه ی من درآوردی ام را برایت گفتم و خوابیدی...
امـــا نگاهت تا آخرین لحظه روی همان آقای چاقِ بی ریخت زوم شده بود....نمی دانم به قصه هایم فکر می کردی یا توی دنیای خیالیت سیر می کردی...
قصه از همین جا شروع شد...چراغ ها روشن...دیگر باید برایت شفاف سازی می کردم...
_مامان اون چیه نوره...چشمِ قرمزه؟ چراغِ آیفونِ انتهای راهرو....
_مامان صدای چی میاد از توی اشپزخونه؟ ماشین ظرف شوری که کارش تمام شده!
و...
این دنیای غیر واقعی ات را عاشقم پسرک!
قبل تر هم می گفتی..ما را شریک خیال پردازی هایت می کردی...
اینکه بستنی لیس زده ات را تشبیه می کنی به کله ی گاو!
اینکه تکه نانِ توی سفره را به شکل ماهی میخوری...
اینکه می دوی و وقتی می گویم آروم تر مامان...می گی :_آخه علی داره تند تند میدوه!
اینکه پیشنهاد بازی می دهی..کارتون محبوبت را...._بیا مثل جانا و جیر جیر بریم دنبال خونه امون !
یک سناریو می سازی...از روزی که گذشت..._من عسلم تو مامانِ مبین...خاله خیلی خوشمزه اس عالیه! مرسی خاله مزاحم شدم!
فیلم نامه می نویسی....همان قصه های شبمان را..._من ماهم تو ستاره بیا تولدم!
کارگردان می شوی...به من نقشی می دهی و خودت هم نقش اول!
_من عمو یوسف ام تو مبین! قلقلتت میدم تو بدو نتن عمو یوسف! بخند من میدم ببیتی!
_من بزبزدندی ام....نمی رم صحرا پیش شندول مندول می مونم...تو دوردی...بیا در بزن!
_من باب اسپنجی ام تو ناخدا !
و....
تمــــــــــــام شیرینی کودکی...به همین تخیلات است...
این روزها من بجای همــــــــــــــــــــــــه چیز و در نقش همـــــــــــــه کس حرف می زنم....و تو بسته به نقشِ من سریع توی نقش ات می روی و ...تغییرصدا می دهی...مگر نقش ات همان مبین باشد که صدایت تغییر نکند!!!!
چقدر خوب...که باز کودکی هایم را ، دنیای خیالی ام را با تو مرور می کنم....همین که درست وقتی که من غرقِ روزمره هایم هستم...تو هااااااا می کنی و میدوی دنبالم..._مامان فرار کن! من شیرم...دارم میام بخورمت....هاااااااا

فرق من و تو همین است پسر...من زیادی غرقِ دنیای واقعی شده ام!
مامان هدی فدای یدونه پسرش.
خــــــــــــــــــــــدا من فقط دلم به داشتنِ تو خوشه....توکلت علی الله...
ایمان دارم...لاحول و لا قوه الا بالله العلی العظیم...
http://www.beytoote.com/baby/khalaghiat/creativity-children.html



قوه ی تخیل...
