مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 9 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

قوه ی تخیل...

1392/6/30 16:15
نویسنده : مامان هدي
784 بازدید
اشتراک گذاری

یا ماشاالله....

همیشه اولین بارها خوب در خاطر می مانند....

داشتم قصه می بافتم برایت...جفت پا پریدی میان بافته هایم و گفتی :_مامان اون تیه اونجا وایساده؟

راستش هیجان زده شدم! بالاخره تخیل هم آمد...

منتظرش بودم...قبل تر هم آمده بوده اما من منتظر این قسمت اش بودم...

بلند شدیم...چراغ را روشن کردیم...نشانت دادم...آن آقای چاقی که توی تارکی گوشه ی اتاق ایستاده بود...تبدیل شد به مینی واشی که رویش سبد لباس بود...

تو با یک اوهوم سری تکان دادی و من ادامه ی  قصه ی من درآوردی ام را برایت گفتم و خوابیدی...

امـــا نگاهت تا آخرین لحظه روی همان آقای چاقِ بی ریخت زوم شده بود....نمی دانم به قصه هایم فکر می کردی یا توی دنیای خیالیت سیر می کردی...

قصه از همین جا شروع شد...چراغ ها روشن...دیگر باید برایت شفاف سازی می کردم...

_مامان اون چیه نوره...چشمِ قرمزه؟ چراغِ آیفونِ انتهای راهرو....

_مامان صدای چی میاد از توی اشپزخونه؟ ماشین ظرف شوری که کارش تمام شده!

و...

این دنیای غیر واقعی ات را عاشقم پسرک!

قبل تر هم می گفتی..ما را شریک خیال پردازی هایت می کردی...

اینکه بستنی لیس زده ات را تشبیه می کنی به کله ی گاو!

اینکه تکه نانِ توی سفره را به شکل ماهی میخوری...

اینکه می دوی و وقتی می گویم آروم تر مامان...می گی :_آخه علی داره تند تند میدوه!

اینکه پیشنهاد بازی می دهی..کارتون محبوبت را...._بیا مثل جانا و جیر جیر بریم دنبال خونه امون !

یک سناریو می سازی...از روزی که گذشت..._من عسلم تو مامانِ مبین...خاله خیلی خوشمزه اس عالیه! مرسی خاله مزاحم شدم!

فیلم نامه می نویسی....همان قصه های شبمان را..._من ماهم تو ستاره بیا تولدم!

کارگردان می شوی...به من نقشی می دهی و خودت هم نقش اول!

_من عمو یوسف ام تو مبین! قلقلتت میدم تو بدو نتن عمو یوسف! بخند من میدم ببیتی!

_من بزبزدندی ام....نمی رم صحرا پیش شندول مندول می مونم...تو دوردی...بیا در بزن!

_من باب اسپنجی ام تو ناخدا !

و....

تمــــــــــــام شیرینی کودکی...به همین تخیلات است...

این روزها من بجای همــــــــــــــــــــــــه چیز و در نقش همـــــــــــــه کس حرف می زنم....و تو بسته به نقشِ من سریع توی نقش ات می روی و ...تغییرصدا می دهی...مگر نقش ات همان مبین باشد که صدایت تغییر نکند!!!!

چقدر خوب...که باز کودکی هایم را ، دنیای خیالی ام را با تو مرور می کنم....همین که درست وقتی که من غرقِ روزمره هایم هستم...تو هااااااا می کنی و میدوی دنبالم..._مامان فرار کن! من شیرم...دارم میام بخورمت....هاااااااا

فرق من و تو همین است پسر...من زیادی غرقِ دنیای واقعی شده ام!

مامان هدی فدای یدونه پسرش.

خــــــــــــــــــــــدا من فقط دلم به داشتنِ تو خوشه....توکلت علی الله...

ایمان دارم...لاحول و لا قوه الا بالله العلی العظیم...

http://www.beytoote.com/baby/khalaghiat/creativity-children.html

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (13)

مونایی
31 شهریور 92 0:38
عزیزمی تو مبین.

حتما" وقتی می خوای صدات و تغییر بدی و بری تو یه قالب جدید چشات و می بری بالا و دیدنی میشی...
شاید هم انگشتت و بیاری بالا، نزدیک دهنت...
حتما" مامانت و که می خوای بخوری موهات پریشوووون میشه و من کیف می کنم.

ببین؛ منم دارم تصورت می کنم.
تصور یه مبین ماه و خوردنی رو...
کاش زودتر بیای من یه بوست بکنم. خیلی دلم می خواد خاله جون.


مونا این کامنت تو خودش ی پست محسوب میشه
مرسی از. مهربونی و دقتت
منم دلم مشهد میخواد
ی خلوت و. .......
زهرا(مامان پارسا)
31 شهریور 92 10:39
سلام

عزيييييييييييييييييييييييييز دلم قربون اون تخيلات قشنگت برم من. خيلي زيبا بود هدي جان. ايشالا كه هميشه مثل عكس زيبات شاد و خوشحال باشي.


ممنون زهرا جااااااان
میتونیم با هم قرار بذاریم
دلم میخواد ببینمتون
الهه مامان گلسا
31 شهریور 92 19:30
فداش بشم که هزار الله اکبر از هوش سرشاره
عاشقشم به خدا
ببوسش
شرمنده که این ماهیی که گذشت به خاطر اوضاع ناآرومم نتونستم بیام وبش و نظر بذارم
همه رو خوندم دلم براش پر کشید


الهه زندگیت اروووووووووم تا همیشه
کنار گلسای پرانرژیت
خیلی برام عزیزی
الهه مامان گلسا
31 شهریور 92 20:05
راستی موهات رو عشقه
قربون اون صورت ماهت برم
عکست خیلی خوشگله


الهه الان قند تو دلم اب کردی
سوسن(مامان پرنسس باران)
1 مهر 92 17:49
ای به فدای تو با این تخیلهای زیبا و بامزه ات....تو نابغه ای مبین ...
دلم برای خودت و مامانت یه ذره شده...به مامراان بگو بیایید خونه امون...باشه خاله؟


سوسن جان دل منم براتون تنگیده
شما بیاید
ممنون مهربوت
هانیه
4 مهر 92 10:28
قربون این تخیلات شیرینش برم من
مبین جونم بیا خونه مون بعد مثلا تو بزبزدندی من آقادرده....!


دلم خونتون رو خواست با مشهدیای خونگرم و. ..
دریا رو بووووووس کن
مامان بهادر
4 مهر 92 18:24
من فدای این پسر قند عسل بشم
مبین یدونه ای

از وقتی تو کامنت هات میگی افتاده سر زبونم ممنون مهربون
مامان طاها
6 مهر 92 13:56
الهی قربون این تخیلات شیرین و عسلیت برم من.
خیلی باهوشی تو عشق خاله.
تکه تکی .
عکستم که واقعا قشنگ بود و یه کمی از دلتنگیهامونو جبران کرد.
هدی جون از طرف من محکم بغلش کن و اون دو تا لپهای قشنگشو ببوس.
همیشه کنار هم خوش باشین.
الهی آمین.


مریم عزیزم تو لطف داری..
چشمممم بوسیدمش.محکمممممم!!!
طاهای خندونت در پناه خدا
شادی
7 مهر 92 15:06
ای جاااااانم ...
هزار ماشالله داری تو پسر .

دلم خواستت عجیب


مرسی..
فرناز مامان ایلیا
8 مهر 92 21:41
هدی جون خیلی زیبا بود...
مثل همیشه...
ماشاالله به مبین جون باهوووشم...

عاشق نمایش بازی کردنش شدم...ههههه...


حالا یه فیلم میگرم ببین!
صدف
8 مهر 92 22:19
دارم تجسمت میکنم مو طلائی اما تخیل نه تجسم آخه مثل تو باهوش نیستم واااای واااای میدونی خاله صدف عاشق همه حالتهاته؟
راستی عکسش بی نظیره جوووووووووووووووون


صدف..
منم عاشق این مهربونیتم
مرسی عزیزمممممممم
عکسش...اینقدر دویدم عکس گرفتم تا یکی اش خوب بشه...هههههه
خاله ندا
9 مهر 92 0:16
ای جانم خاله
منم زیاد ازین تصورات داشتم مبینم
عکست جیگره شادابم


تو که تا الان قوه تخیلت ....
ههههه
مامان آرتین
9 مهر 92 18:06
سلام گلم من وقتی پستای شما رو می خونم مطالب فراموش شدم یادم مییاد چون دقیقا آرتین من هم همین کارها رو می کنه ولی به خاطر اینکه مامانیش هم یه خورده سرش شلوغه هم زوق نوشتن شما رو ندا ره نمی تونه به این قشنگی بنویسه


سلام عزیزم
ممنون از لطفی که داری
حیف که نمی نویسی
هر وقت اینجا رو خوندی و ایده گرفتی حتما برو تو وب پسرت و ثبتش کن..
ببوس روی ماه فرشته ات رو