مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

خونه ی عشقِ...

یا لطیف... عزیزترینم... آن خانه ی 78 متریِ مستطیلیِ طبقه ی دومِ البرز، با گلهای کاغذیِ خوشرنگ و لعابش و اتاقِ آبیِ پُر از تو را گذاشتیم ؛ اثاثمان را ریختیم توی کارتن ..... آمدیم و پایتخت نشین شدیم... این خانه هم مستطیلی و گرم است... اما اتاقِ آبی ندارد...! عسل ندارد! خونه ی یسنا و یس ندارد! اینجا همه چیز بزرگ تر شده...اما دلِ تو کوچک تر! سراغِ خونه ی خودمونو می گیری...و جواب ها و استدلال های ما آرامت نمی کند...هر روز صبح می پرسی.. _امروز می ریم خونمون؟ _وقتی رفتیم خونمون وسایلمونم ببریم! _اتاقم قشند شده ...بعد اینا رو جمع تُن بریم خونمون بذارم تو اتاق خودم! _باز اومدیم اینجا؟! چرا هی میایم این...
26 آذر 1392

ذره بین دو و نیم ساله!

هوالمبين... می خواهم برایت قصه بگویم...این لحظه ها را دوست دارم....دوست داری... توي بغلم خودت را جا کرده اي ، چنان گوش ميدهي که سر ذوقم مي آوري... قصه ام تمام ميشود،   _قصه ي ما بسر رسيد کلاغه به خونه اش نرسيد.. _ رسيد مامان! _چي رسيد؟ _ تلاغه! _نه به خونه اش نرسيد... _چرا نرسيد؟ ميمانم چه بگويم! _خوب رسيد. حالا تو رضايت نميدهي! _ مَده توجا رفته بود تلاغه؟ سوال و جوابمان می رود تااااا همان ناکجا آبادِ کلاغ! برايت قصه ای ميبافم؛ از کلاغی که خانه اش را در طوفان گم ميکند و ميرود و ميرود تاااااا به خانه اش ميرسد.... دارم فکر ميکنم به نسل تو و افکارتان؛ کمي جلوتر از نسل ماييد!  براي ما شنگول ...
19 آذر 1392

خوب باش ، خوبم!

یا شافی... خوب باش، خوبم! جـــــانکم؛ هشت ماهی بود که نفسِ راحت می کشیدم...حتی غذا نخوردن و وزن اضافه نکردنت هم برایم مهم نبود... چون سلامت بودی... و چهار هفته است...نفسم می گیرد ؛ در هوایی که نفسهای تو می گیرد... مادر فدای سرفه های ممتدی که به خروسک منتهی شد... خسته شدی...از سرفه های پشت هم و نفس گیرت....کلافه شدی...از آبریزش و بی حالی و عفونت گلو... جانم به لب رسید از سه شب تبِ لعنتی! دیگر نمیدانستیم چه بگوییم تا آنتی بیوتیک ها را به خوردت بدهیم.... آمپولی که نوش جان کردی مُهرِ پایانی بود بر صبوری ات... نرفتیم و نیامدند تا خوب شوی...من و بابایی هم گرفتیم...اما چند روزه...به قول بابا :_ دردت به جـــــونم! بهتری....خدا...
9 آذر 1392

قبول است؟؟!

یا حق وضو می گیرم... _ مامان می خوای چیتار تونی؟ _نماز بخونم عزیزم. _چرا ایندَدَر نماز می خونی؟؟ _می خوام با خدا حرف بزنم...تشکر کنم ازش... نمــــــــاز می خوانم...روبرویم نشسته ای....نگاهم می کنی..با دقت! گویی اولین بارت است.... _ مامان؟! به رکوع می روم... _ مامان جوابمو بده...بدو بله پسرم! به سجده می روم... _ چرا جواب نمیدی؟ حَف بزن باهام! همش با خدا حَف می زنی چرا؟ سجده ی دوم... _ مامان اَده بـــِدی بله بهت شوتولات می دم! خــــــــــــــدایا.... نماز با لبخند هم قبول است؟؟ ! آخر این فرشته ی خودت است...پاک و بی آلایش...کودکِ کودک! رکعتِ دوم و سجده های بعدی؛ موقع بلند شدن..می پری روی کمرم...دستهایت ر...
5 آذر 1392

دینگ...دینگ...

سبحان المبین دینگ...دینگ... توی این دنیای بزرگ؛ دو تا خونه ست که اگه درشون رو بزنی...یه پسر کوچولوی دو سال و نیمه در رو براتون باز میکنه! اینی که گفتم اینقدر جدّیه که اگر کسی غیر از این پسرِ مو گندمی در رو براتون باز کرد باید برید سراغ احتمالات؛ یا نیست، یا خوابه!!! آخه محالِ باشه و کسی در بزنه و صدای پاهای کوچولوش شنیده نشه! محالِ باشه و بلند نگه : من درُ باز می تُــــنَم....نَـــــرو! چون اگه بود و کسی غیر از اون در رو براتون باز کرد....شما باید لطف کنید و برید بیرون و دوباره در بزنید... اینقدر دنیاش قشنگه....که این در باز کردن شده بخشی از کودکیش.. اینکه صدای در میاد و هیجان زده میشه و خونه رو مید...
2 آذر 1392

چشم چشم دو ابرو...

یا لطیف... وقتی بدنیا آمدی... وقتی تو را روی سینه ام گذاشتند و تاکید داشتند؛ سرت رو بلند نکن! تکون نده! برای لمست...برای باورِ بودنت! دست هایت را گرفتم... انگشتانم را لای آن مخملِ چند سانتیِ بهشتی گذاشتم و تو محکم چسبیدی ام... حس ات کردم...نفسم در نمی آمد تا عمیق نفس بِکِشم ت...حتی ، هق هق هایم کارساز نبود...با شصتم روی پوست ابریشمی ات را نوازش میکردم...قلبم قلبم قلبم...یادت می آید جانکم؟ دستهایت... این دوسال و اندی حضورِ پاک و بی نظیرت ، وقتی می خواستم بخوابم...برای لمسِ حضورت...باز انگشتم را کفِ دستت رها می کردم و تو باز... دستهایت... مهربان ترین دست های دنیاست برای من!!! امروز...وقتی سرم توی گوشی بود...بعد از هزار بازی...
27 آبان 1392

محرم و سی ماه عاشقی

السلام علیک یا اباعبدلله... محرمی دیگر آمد و تو سی ماهه شدی... امسال.. شیرخواره نبودی عزیز جانم....اما داغِ دلِ رباب باز هم برایم تازه بود...می دانی ، گویی امیررضای همیشه پاکم آمده بود...تا تلخی ِشیره ی جان داشتن و جان نداشتن را ، بچشم! امسال تو درست روزهای عاشقی سی ماهه شدی... امسال هر بار تو گفتی : مامان آب می خوام...بابا توجاس؟! دلم مبین! مُــــــردم... امسال توی سی ماهه ؛ پیامبری ات را به حق ادا کردی...وقتی اشکهایم را دیدی و پرسیدی و پرسیدی و پرسیدی و..... رسیدیم تا آنجا که گفتی... .چرا امام حسین ُ تُشتَن؟ و من جوابی برایت نداشتم جز اشکهایم.... این محرم و سی ماهگی تو...برایم ارزشمند بود...نمی دانم چه قدرش را فهمیدی.....
27 آبان 1392

I am Mobin

just God یک ماهی میشه...به صورت تفننی....با هم انگلیسی حرف می زنیم... یه مکالمه ی کوتاه که اوایل تو منو کاملا متعجب نگاه می کردی... کم کم اومدی تو دور... ولی هنوز نمیدونی دلیلش چیه... A B C یا همون حروف الفبای انگلیسی رو کامل بلدی و بصورت شعر میخونی...با اون تیکه ی آخرش...فدات بشم اینقدر ناز میخونی... یه سری لغات هم می گی...چندتا از حروف اسممون که روی در اتاقمون هست رو میشناسی...عاشق S . O هستی... دیروز راه میرفتی می گفتی : هاو ار یو؟ میگفتم یعنی چی؟ می گفتی یعنی هاو ار یو چطوری؟ شبکه ی قاصدک رو عاشق شدی...یه تایم های مشخصی رو برات می ذارم و با اشتیاق می بینی... نتیجه اش این شده که!!!! به زبون من در آوردی خودت ، &nb...
11 آبان 1392

من خیلی بامسه ام !!!

یا لطیف... بعد از پدرم....دومین مردی که عــــــاشقِ طبع شوخش شدم...پدر تو بود... و این روزها تو سومین مردی هستی ، از نوع کوچکش! که من ، عاشق ات هستم و شوخ طبعی!!! لازم نیست حرفی بزنی تا مرا بخندانی...همین ادا های مخصوص به خودت.... دل برایمان نگذاشتی...وقتی اداهایت شروع می شود....میگوییم..شوخ شد، شوخ شد.... این روزها اینقدر شیرین جواب میدی که در هر موقعیتی منِ خوش خنده را به قهقهه میندازی.... و  می بینم روزی را که پسرک برومندم با شوخی های بجا و شیرینش مرا بخنداند درست مثل امروزت... این روزها شوخیهایت همــــــــه را به خنده می اندازد! کنار هر کسی که باشی ، بی شک صدای قهقه هایش به گوش می رسد مثل همین دیشب! ص...
6 آبان 1392

نه خیرم !!!

سبحان المبین عمدا ! سوال پیجت می کنم تا جوابی دهی که دلم برایت ضعف برود... _مبین بیا بریم بیرون _نمیام _چرا نمیای می خوام برم اقای صادقی بستنی بخرم برات. _ نَخیرم بستنی داریم! نخیرم های بجای این روزهایت دلم را آب می کند... همه می پرسند تا به نخیرم هایت برسند....گاه ر هایت را ل ادا می کنی و نخیلم تحویلمان می دهی... _مبین جیش داری؟ _نخیرم نخیرم نخیلم نخیرم! آخ ، آفریده ی مبین فدات.شکرالله.  
24 مهر 1392