خونه ی عشقِ...
یا لطیف... عزیزترینم... آن خانه ی 78 متریِ مستطیلیِ طبقه ی دومِ البرز، با گلهای کاغذیِ خوشرنگ و لعابش و اتاقِ آبیِ پُر از تو را گذاشتیم ؛ اثاثمان را ریختیم توی کارتن ..... آمدیم و پایتخت نشین شدیم... این خانه هم مستطیلی و گرم است... اما اتاقِ آبی ندارد...! عسل ندارد! خونه ی یسنا و یس ندارد! اینجا همه چیز بزرگ تر شده...اما دلِ تو کوچک تر! سراغِ خونه ی خودمونو می گیری...و جواب ها و استدلال های ما آرامت نمی کند...هر روز صبح می پرسی.. _امروز می ریم خونمون؟ _وقتی رفتیم خونمون وسایلمونم ببریم! _اتاقم قشند شده ...بعد اینا رو جمع تُن بریم خونمون بذارم تو اتاق خودم! _باز اومدیم اینجا؟! چرا هی میایم این...







