یه شیزی...یه صدایی!
یا ماشاالله... ساعت 1 و نیم نیمه شبِ و تو هنوز نخوابیدی...داری مقاومت میکنی.. میگی : مامان یه شیزی دیدم... ردِ نگاهت رو میگیرم تا برسم به اون چیز! میگم مامانی چیزی نیست که... میگی خودم دیدم یه مار اومد بیرون...از اون سوراخه... با تردید نگاه میکنم...ترسِ مارمولک تموم تنمو می لرزونه... نزدیکِ سوراخ میشم..کنترل رو بهش میزنم...تو هم پشتِ سرمی...دستت روی شونه امه... منتظر می مونم یه چیزی بیاد بیرون...میگم: ببین مامانی چیزی نیست.. میگی: نه خودم دیدم...مار اومد بیرون..ترسیدم...نگا کن باز با کنترل چند تا ضربه به اطرافش میزنم...تو بیشتر بهم می چسبی.. میرم و بابایی رو بیدار میکنم..._حسین پاشو ببین تو سوراخِ کنار دستشویی چ...
نویسنده :
مامان هدي
12:45








