مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

استقلالی دیگر....

یا لطیف... وقتی خدا می خواست تو را بسازد، چه حال خوشی داشت،  چه حوصــله ای !  این مـوهــا، این چشم هــا ....  خودت می فهمــی؟  من همه اینها را دوست دارم. ماشاالله...چه زود دوسال و سه ماهه شدی نفسِ مادر. .. دو سال و دوماه و بیست و هشت روز کنار هم خوابیدیم.... باز دمت را نفس کشیدم ....شدی تعبیر خوابهایم....و من حک کردم بر تقویم مادرانه ام...این تصویر خواب مادر و فرزندیِ بی بدیل را..اشباع شدیم...به جانمان چسبید!!!! آن ٩ ماه هم نفس بودنمان حسابش جـــــــــداست... چهار روز است...تشک نرم و خرسی ات را پایین تخت مان می اندازم...و تو با ذوقی شیرین و بچگانه سُر میخوری زیر پتو...منتظر می ...
23 مرداد 1392

پوشک گیرونه..هی هی:)

یاماشاالله... مبین عزیزم...پسر نازم اصلا قصد پوشک گیرون نداشتم...به هیچ وجه....خودم رو برای شهریور ماه اماده کرده بودم.... ولی... مدتها بود...منظورم سه چهارماهی بود که لگن آبی رنگت توی حمام بود و ازش به عنوان صندلی استفاده میکردی.  و زمانِ تعویض پوشکت دستم اومده بود... و اینجوری بود که بعد از صبحانه و پی پی کردنت توی....وقتی میبردم میشستمت...دیگه پوشک نداشتی تا خواب ظهر...بیدار که میشدی.... دوباره باز میذاشتمت تا دوساعت...و دوباره پوشک میشدی... از بعد از عید..این باز گذاشتن ها به سه بار در روز رسیده بود... زمان سوم هم بعد از اومدن بابایی بود...تا وقت خواب! خیلـــــــــی وقت بود وقتی پی پی میکردی اعلام میکردی.....
19 مرداد 1392

عیدت مبارک...

هوالمبــــــــــــین درست یک ماه است.... می توانم با خیال راحت لباسهای یقه بسته ام را بپوشم.... شال های رنگ و وارنگم را کنار گذاشتم و روسری های دست دوز و شیک ام را بیرون کشیدم ... دیگر حساب غذاهای مقوی و نفخ دار از دستم در رفته....غذاهای شیرافزا... دیگر از سِر شدن یک طرف بدنم خبری نیست.... میتوانم... آخر یک ماه است دیگر شیر نمی دهم ات! دنیا است دیگر....همیشه باید از چیزی بگذری تا چیزی بدست آوری...دنیا ،دنیای داد و ستد است... حبیبِ جانِ مادر...دیگر سراغی نمیگیری...گاهی نوازشی و بوسه ای...امـــــــــــا آغوش های جان بخش اتاین روزها سخاوتمندانه به رویم باز است..این آغوش های بی واسطه....بی شیر! عیدت مبارک....عید صبو...
19 مرداد 1392

مَسدِد...

یاحق قبل از آمدنت... مسجد رفتن با پسرکم ، جزو لیست آرزوهایم بود... خصوصا مسجدِ نزدیکمان...که صدای اذانش همیشه آرامش بخش است... هر بار از کنارش می گذشتیم....به حرمت ٥ شهید گمنامش ، داخل محوطه اش میشدیم و عرض سلامی...اما توفیقِ نماز خواندن با تو را هنوز ... تا آن دفعه ای که سلام دادن به شهدا ، مصادف شد با اذان ظهر! و نگاه کنجکاو تو به آدمهایی که وضو می گرفتند و وارد مسجد می شدند...خلوت تر که شد...گفتی: منم میخوام ووضو بِدیرم! بلندت کردم وضو گرفتی...مثل همیشه...دستها  و صورت و مسح کشیدن های دوست داشتنی ات... پایین که گذاشتمت دویدی سمت درب باز مسجد...کفشهایت را در آوردی و رفتی داخل، مثل یک مرد کوچک. من همان...
16 مرداد 1392

بی بال پریدن...

یا حق... من عـــــــــــــــاشقِ این جفت پا پریدن ات هستم.... به قول خودت بپر بپر بازی میکنی... تمام نیرویت را جمع میکنی...زانوهایت را خم....و جفت پا میپری توی هوا... هربار ارتفاع پرش ات بیشتر می شود و کیف می کنی... می دانم منتظری تا من هم با هر پرش بگویمت....خرگوش کوچولو...کانگوروی مامان...قورباغه ی ناز...پرنده ی خوشگل پرواز کن! و تو پرش هایت را بلند تر کنی... بپر پسرم....گاه باید برای رسیدن به هدف پرید! .به قول شمس ...عشق است بر آسمان پریدن ....الحمدلله. ...
14 مرداد 1392

کرسی...

هوالمبین چقدر منتظر بودم... خیلی! به خیال خودم چک میکردم... نمی دونم کی...حتی نمیتونم حدس بزنم کی... فقط می دونم تازه نیستن...تیز نیستن... دیشب وقتی تو بغلم بودی و داشتم صدای قهقه هاتو به آسمون هفتم خــــــــدا می رسوندم....وقتی میخندیدی و دلم میخواست خنده هات گوش فلک رو کر کنه...شمردمشون... دیدم بلـــــــــــه...پسرکم ٢٠ دندونه شده...و تمام! من فدای این صبوری تو... خودمو آماده کرده بوم...برای نبردی تنگاتنگ با کرسی ها!!! غافلگیرم کردید.... مبارکت باشه...رفت تا بی دندونی دوباره...درست مثلِ شهابِ جانی که دندونِ جلو نداره و من عشق میکنم بخندونمش و لبخند خالی از دندونش رو ببینم...خواهر فداش. مبین ام...من از الان منتظ...
14 مرداد 1392

قدر خــــدا...

یا قدیم الطف... رمضانی که تو را با تمـــــام وجود خواستیم را هیچ گاه فراموش نمیکنم.. همان رمضانی که زبانِ روزه هر روز ، مهمانِ مطب و بیمارستان و آزمایشگاه بودیم! همان رمضانی که نتیجه ی رفت و آمدم یک کیسه دارو شد و جواب محکمِ مهربان دکترم: ...ان شاالله! همان رمضانی که دلِ مادرم را با زخم زبانشان شکستند...و نمی دانستند دلِ شکسته بی جواب نمی ماند... همان رمضانی که شبِ نوزدهم اش ، شله زرد مهمانِ سفره ی افطارم بود و نذر کردم...رمضان بعد..قدر آتی...به شرطِ حیات و مـــــــــــادر بودنم....تا نفس دارم قدر دانِ قـــــــــــــدر ات باشم خــــدا جانم! همان رمضانی که تو آمده بودی و من نمیدانستم!!!! و امسال چهارمین رمضانی بود ک...
14 مرداد 1392

ماه

یا لطیف تو … ماه را دوست داری … و من … مـاه هاست که ، تو را … منجم کوچولوی من....هر شب...بلا استثناء سراغِ ماه را می گیری... هرشب با هم نگاهش می کنیم... تو با ماه حرف می زنی و من بجای ماه!!! بوسه های بی نظیرت را برایش می فرستی... دعاهایت را ، آرزوهایت را....می گویی.... دعوتش می کنی...هرشب..برای فرداشب. خبرم می کنی...._مامان ماه تامل شده! از ابرها گله می کنی...چرا روی ماه را پوشانده اند..._برید تِنار اَبرا....مبین ماه ُ میخواد ببینه! گاه برای فرار از خواب...به آغوشش پناه می بری..._میخوام با ماه حَف بزنم! صَب تون! و صبح ها سلام میدهی به خوشید خانومِ مهبَبون... خلاصه این ش...
7 مرداد 1392

هفت آسمان عشق

یا حق.... _مامان من هفت تا دوسیت دارم...یه دنیا!!! تو هرچه بگویی...صادقانه ترین را می گویی...آنقدر پاکی...آنقدر مقدسی...که هنــــــــــوز همه چیز برایت معنای عشق میدهد....خوش به حالت... زمان و مکان نمی تواند مانعِ ابرازِ مهربانی ات شود...هروقت که بخواهی...هروقت احساس نیاز پیدا کنی... دستانت را محکم دور گردنم حلقه میکنی...بهم می رسانی شان...و تمــــــــــام نیرویِ دوسالگی ات را جمع میکنی ،فشارم می دهی... _ مامان خیلی دوسیت دارم....اصلا عاشدِتم... بوسه های محکم و صدا دارت را با مکث نثار گونه هایم میکنی _ آخیش...فدات بیشم مامان هدااااا.... صدایم میزنی... _ مامان مهببونم....عزیز دلم...عِشدَم ...ب...
4 مرداد 1392