مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

قلب من...

یاحق این روزها مدام می پرسی مامان دوسم داری؟ بوسم تُن...مُحتم بوسم تون...یِتی دیده! بغلت میکنم...هنوز کوچکی و می شود توی آغوشم جایت دهم...روی پاهایم می نشانمت...روبروی خودم...خوب تماشایت می کنم...سیر نمی شوم...نمی دانم چه لذتی دارد نگاه کردن به این تکه ای از خودم! می گویمت:_ ببین مامان ، این قلب منه...دستت را میگیرم...می گذارم روی سینه ام..._این قلب به عشقِ تو می تپه! می بوسمت و می بوسمت و می بوسمت... راضی می شوی...این را چشمهایت می گویند! راستی...حالا می فهمم رازِ چشم فرزند و دل مادر را... نوبت من است..تا خودم را کمی لوس کنم. _مبین جونم..منو دوس داری؟ دستانت را دور گردنم حلقه می کنی..درست مثل همیشه هایی که بی هوا مهربانی...
14 شهريور 1392

منو نبین!

یا رحمن ... مشغول روزمرگی ها هستم...مثل همیشه...مثل هر روز....یا خم می شوم و چیزی برمی دارم..یا برنامه ی نهار و شام و ...یا پی خودم! تو هم مشغولی....بازی می کنی... گوشه ی حواسم را مثل همیشه همان حوالی تو می گذارم... کافی است ، از کنارت رد شوم...یا مسیرم به سمتِ تو باشد...یا نگاهم روی تو متمرکز شود... تا بگویی :_مامان تو منو نبین! _مامان هدا منو نبینی ها !!! برایم جالب بود...این حرف...کم کم متوجه شدم دلیل اش چیست! پسرک دوسال و سه ماهه ی شیرین زبان ام کاری ممنوع ، انجام داده... پودر کردن رژگونه! لِه کردن رژ لب ! خالی کردنِ شامپو ! قیچی دست گرفتن ... گاهی جیش از دستش در رفتن ! باز حبوبات و داستان تکراریشان ! با بستنی آب ش...
13 شهريور 1392

قاف...

یا رحیم... قاف هم آمد... یک هفته ای می شود... دود دود دوووو دا.... دوری ... چادو ... دیچی ... فعط ... دورباعه ... دار دار ...دوربونت ...بدل ...و... تبدیل شدند به... قدقدقداااا...قوری...چاقو...قچی... فخط ، فقط ...قورباخه...قار قار.. ...قربونت... بغل ، بخل ...و... خلاصه قاف عزیز هم مهمان این زبان نقلی ات شد... گاهی سخت ات می شود...ترجیح می دهی بجای ** ق ** ..**خ** یا **دال** بگذاری مثل دصّه که با تلاش فراوان می گویی.. دقصّه !!!! قربون پسر فنقلی مامان که قند تو دلم اب می کنه با ق گفتن هاش... این دو سال و شیرینی ات را عاشقم! برقرار باشی...آمین. ...
10 شهريور 1392

سید الکریم

هوالمبین یا سید الکریم ٤ سال بود ندیده بودمتان...سر روی شانه های پدرانه تان نگذاشته بودم...دلم برایتان پَر می زد...منتظر بودم دعوتم کنید... دلم می خواست این بار با مبین ام شرف یاب شوم... با پسرم ، دردانه ای که حرفش را برایتان می زدم...کودکی که جزو آرزوهایی بود که برایتان می گفتم...یادتان می آید؟؟! چه مهربان طلبیدید... دیدید شوق و ذوقم را...دیدید چه کودکانه انتظار صبح را کشیدم... صدای قلبم را می شنیدید...وقتی با مبین باز در همان صحن باصفا و ساده تان قدم گذاشتم.. چقدر به جان دلم چسبید...ببخشید اگر پرحرفی کردم...ناگفتنی های این ٤ سال سنگینی می کرد... سبک شدم... دیدید مبین ام را....دیدید چه معصوم است..همان است که می خواستم....
7 شهريور 1392

داداش

سبحان المبین _مامان داداشِ من تووووو؟ (کو؟) _شما که داداش نداری پسرم _دارم..داداشم تووووو؟ لبخند می زنم..نمی دانم چه در سرِ کوچکت می گذرد..بزرگ مرد! می دوی سمت جغد های چوبی...هر دو را برمی داری...نشانم میدهی.. _ببین مامان ..این داداشِ اینه! اینم داداش اینه! داداش من توووو پس؟ هیچ برای گفتن ندارم...گویی مغزم ریست شده است!!! خودت جوابم میدهی... _من داداش دارم...شهاب! دایی شهاب داداشِ منه! دیدی من داداش دارم! آخ قلبم....من فدای تمـــــــــــام بودنت مبین! جغدها را بر میداری....می دوی پی کودکانه هایت...من هم باز سفره ی آرزوهایم را پهن می کنم.... صدایت می اید...داری با همان دو داداش جغدِ چوبی بازی میکنی..به جایشان حرف می ز...
4 شهريور 1392

خانه ی ما...

سبحان المبین... پدر و پسر باز به تفریحی مردانه رفته اند...استخر! مشغولِ خانه ی شلوغمان میشوم... ٢٠٠ تکه لگو را جمع میکنم....توپ ها را توی تورشان می اندازم....تفنگ و شمشیر را توی سطل لگو به زور جا می دهم...موتور را به اتاق آبی می برم...ماشین ها را به سمت کمد اسباب بازی هدایت می کنم... شلوارک چهارخانه ی پسرک را از جلوی دستشویی برمی دارم...چشمم به عروسکِ المویِ قرمز می افتد..توی دستشویی چه می کند؟...دمپایی نارنجی را جفت میکنم...خنده ام میگیرد..به پسرک اجازه داده ام روی سرامیک ها نقاشی بکشد...همیشه جلوی میز تی وی یا نزدیک کتابخانه میکشید...نمی دانم قصدش از این دایره هایی که روی زمین دستشویی کشیده چیست! زیر پایم چیزی قل میخورد...تک...
27 مرداد 1392

منطق!

هوالمبین من عــــــــاشق این منطق و استدلال کودکانه ی توام...ماشاالله _مامان آب می خوام... برایت کمی آب میریزم توی لیوان... _مامان آب بُلَند میخوام! راست میگی خوب....آب تو لیوان بلند میشه! ........... داری بستنی میخوری.. _یکمی به مامان میدی؟ _نه مامان ، من توچولوام تو بُزُردی! من بستنی دوس دارم! فدای این دلیل ات...البته بعدش دادی مهربونم! .......... شب توی رختخواب... _مبین بخواب...تا صبح که خورشید خانوم در اومد ببرمت پارک ، تاب بازی کنی ....سرسره بازی کنی. _ سرسره داعه! خوشید خانوم داعش میتونه...میشوزم! دقیقا پسرم!!!! ....... _مبین چند بار گفتم اینو نذار دهنت کثیفه! _نمی دونم مامان ، بازم بدو... ........
27 مرداد 1392

دل گرم ...

یالطیف.. لحظه ی دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام ، مستم باز می لرزد ، دلم ، دستم باز گویی در جهان دیگری هستم های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ  های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست و آبرویم را نریزی ، دل ای نخورده مست لحظه ی دیدار نزدیک است... این حال و روز من و توست...همین الان که منتظرِ آمدنِ بابایی هستیم بعد از دوشب و سه روز راستی! منِ ترسو....برای اولین بار دو شب بدونِ مَردم تنها ماندم...میدانی دلیل اش چه بود... دلم به بودنِ تو گرم بود....به مَرد بودنت..به هم زبان بودنت...به نفس هایت...به تویی که عطرِ جان میدهی و بس! خدا ممنون که این دو شب ، تو نفر سوم خانه ی عشقِ ما بودی...حس ات کردیم... الحمدلله....
26 مرداد 1392

شنگول و منگول!

یا کریم... **شنگول و منگول** جزو جدایی ناپذیر لیست قصه های هرشبمان است...خوب گوش میدهی....با دقت! گاه همراهی ام میکنی ..._تق تق تق..._تیه تیه در میزنه..درو با لَندَر میزنه؟ چند شبی است.... وقتی به اینجایش می رسیم که ؛ _بزغاله ها گول خوردن و در رو باز کردن. .. میان کلامم می پری و میگویی : _ بوسشون تَرد! _ چی مامان؟ _آ آ دورده مِهبَونه...بوسشون تَرد! به خواست تو داستان **شنگول و منگول** به آنجا ختم میشود که آقا گرگ مهربان..بعد از باز شدن در خانه..بزغاله ها را بجای خوردن به پارک می برد...و حسابی برایشان خرج میکند و رستوران و پیتزا ....تا وقتی برمیگردند خانه....و تحویل خانم بزبزقندی که تازه از صحرا برگشته میده...
24 مرداد 1392

برگشت خورد...

سبحان المبین... دوباره پوشک شدی پسرک... این مهمان داری ها و مهمانی رفتن ها کار دستمان داد... امان از وسواسِ بعضی هاااا ، که روح و روان من و تو را بهم ریختند.... زبان....کاش کمی بچرخانیم اش...گاه دلسوزی بی جا ، مخرب است... تخریب کرد...پروژه ای که بی نظیر پایانش داده بودی برگشت خورد... وتو شدی مبینِ روز اول! برای آرامش ات و پاک ماندنِ زندگیِ شان پوشکت کردم.... دلم آشوب شد...روحم خسته شد...نگران تو بودم... میدانم حال تو هم دست کمی از من نداشت..استرس و نگرانی توی چشمان بی نظیرت موج می زد... کمی لجبازی هم چاشنی اش شد..حق می دهم ات.... بعد از ٤ روز پوشک...دوباره شروع کردیم...ده روز! باز خدا دستهای تنهایم را یاری ک...
23 مرداد 1392