مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 15 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

مُمی ترسید!

چند روز قبل از رفتن به اهواز ... من توی اتاق بودم و مشغول...ازم درخواست سی دی کردی.. ماما سی دی پاندا اوش؟؟ ..گفتم برو از کشوی تلویزیون بردار بیار... بدو بدو رفتی تو هال و درب کشو رو باز کردی و...یهو تو سکوت خونه صدای باز شدن در اومد....اونم وقتی که انتظار هیچکس رو نمی کشیدیم... جیغ کوتاهی زدی و دویدی سمتم...پریدی بغلم و... دیدم بابایی زودتر از معمول اومده...بهش گفتم...مبین ترسید...چرا اینجوری اومدی...بچه ترسید! از اون روز به بعد...*ترسید* شده جزو دایره ی لغاتت... جالبه که هر وفت واقعا میترسی میگی: اِ تردید! گاهی هم میگی ترتید ... میخواد این ترسید از صدای خروس خونه ی پدری باشه...یا دورِ تُند ماشین لباسشویی....یا حتی چ...
21 بهمن 1391

من با تو خوبم...

هوالمبین... از وقتی اوبی رو یادگرفتی...شب یلدا به بعد... تا از خط قرمز عبور میکنی...و من اخم میکنم،چشم غره میروم و یا محکم میگویم مبیـــــــــن!!! توی چشمانم زل میزنی و خونسرد میپرسی... ماما اوبی؟؟ و حالِ من خوبـــــــــترین میشود...دلم ضعف میرود و خنده ام میگیرد...ولی کوتاه نمی ایم... وتو تا جوابت را نشنوی.... میپرسی... ماما اوبی؟؟ _من خوبم...ممنون. میخندی و میدوی پی شیطنت و کودکانه هایت و من را با دلم تنها میگذاری... میشود تو باشی و حالِ من خوب نباشد؟! تو که باشی حالِ من خوبترین است... اما تو نباشی من چگونه باشم...؟ یادت بماند این ظرافت رفتار را...تا توانی دلی بدست اورد عزیز دلم. مهربانا.....
21 بهمن 1391

یه دنیــــــــــــــا دلخوشی...

یا لطیف... صدایم میکند...خواهر کوچکم...او که سرشتش پاک و فرشته پسند است... وارد بازی میشوم...همان بازی قدیمی که با شهاب داشت...و امروز باز خودش در همان جایگاه نشسته....و تو جای شهاب روبرویش... و من نفر سوم! می پرسد...مبین خاله رو چقدر دوست داری؟؟ میگویی.... یه دنیـــــــــــــــــــاس !!! فرشته ی زمینی من...چقدر خوب که عشق را وسعت میبخشی...چقدر خوب که مهربانی برای تو سقفی ندارد......چقدر خوب که دنیــــــــــــای منی... و سوال بعدی با شیطنت پرسیده میشود.... مامان رو چند تا دوست داری؟؟ میگویی... زیـــــــــاد! حسودی ام میشود...به دنیاس ... تمام مسیر پرواز میپرسم....مبین مامان رو چند تا دوست داری ....تا یه دنیاس ر...
21 بهمن 1391

یاعلی...و باعلی...

هوالمبین... نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت متحیرم چه گویم شه ملک لافتی را میگویمت... امــــــام اول؟؟ میگویی علـــــــــــی... میدوی...زمین میخوری... یا علی کودکانه ای میگویی و برمیخیزی...درست مثل هر پله ای که بالا میروی؛ بایدی است تو را.... یا علی گفتن! و من میسپارمت به او...به خدایش...عاقبت بخیر شوی جان دلم. ان شاالله... با علی علیه السلام باشی پسر....یاعلی. ...
20 بهمن 1391

اول شخص مفرد زندگی من.

هوالمبین... این روزها...به آسانی آب خوردن لحظه های خوش زندگی را به معجزه تبدیل می کنی... معجزاتی که لذتش تا ابد ماندنی است... اینکه تو همان فرشته ی پاکِ ناتوان دیروز...گریه های نوزادی را به مکالماتی بس شیرین تبدیل کرده است...چیزی جز معجزه است؟! میگویم...مبین مامان سیب زمینی میخوری؟؟ جوابم میدهی... نـــــــــــه...اُردَم !!!(خوردم!) خوردم؟!!!!مامانی زهرا تایید میکند نوش جان کردنت را. تو کی اینقدر بزرگ شده ای که جوابم را با اول شخص مفرد میدهی؟درست در بیست ماه و هفده روزگی. جواب شیرینت را به هرکس که می گویم..وسوسه میشود مکالمه ای با تو داشته باشد تا جوابت اُردم باشد... و تو زیرکانه پاسخ میدهی...من فدای این ظرا...
14 بهمن 1391

بارون میاد...

اهوازیم... باید خاک گرم جنوب به تنت خورده باشد تا بدانی بهارِ اهواز...یعنی سه ماه زمستانش.. و باران های روح بخشش... خاله کوثر صدایم میکند...پسرک بیست ماه و هفده روزه ام میخندد...بیــــــــــا _بارون میاد؟؟ مبین: دَر دَر _پشت خونه ی ؟ مبین: اُدَر!!! دلم برایت میرود...فدای این شیرین زبانی...هزارماشاالله داری پسر...اینکه میگویی: ماما بارون دیدی؟؟ بارون آبه..دیدی؟؟ مبین من مست این لحظه های میشوم...وقتی محکم بغلت میکنم و تو محکم تر!!! سیرم میکنی هربار...همان لحظه...امــــــــــــــا عطشم به باران وجودت هر روز بیشتر... برکتی...بارانی...آبی...مبین! خدا بارانت را بباران....به چترهای بسته نگاه کن...به دستهای با...
10 بهمن 1391