مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 15 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

درد...بوس...دسب!

عزیزکم... بوسه ی تو برای من شفاست! بوسه ی من برای تو چه حکمی دارد؟ اینکه هر جای تنِ بهشتی و لطیفت به جایی میخورد میگویی: ماما ! درد! درد! و من نازِ نیازِ تو را میکشم و میگویی: بوس...بوس...آی درد! بوسه ام چون مسکن است..میخندی و میدوی سراغ بازی! گاه پیشنهادِ بعد از بوس ات...: دَسب...ماما..درد...دسب! و چسبی را مرهمِ زخم نداشته ات میکنم...برای تو فرقی نمیکند چسب زخم باشد یا چسب نواری! دوستت دارم برای همین بچگی هایی که دلتنگشان بودم! خدا شکرت...هزاران بار.  ...
26 دی 1391

زمزمه های پاکی!

هوالمبین....لاحول ولاقوه الا بالله هیجان زده میشوم... وقتی میبینم تو، داری با خودت آرام بازی میکنی و زیر لب چیزهایی زمزمه میکنی...شاید کمی بعد تر انتظارش را داشتم و تو چه زود... آخ که چقدر این صحنه ها را عاشق بودم و آرزو داشتم... اینکه غرق کودکیِ بی مثالت شوی و آرامش را به شادی دنیایش گره بزنی و زیر لب چیزهایی زمزمه کنی! مشغول رسیدگی به امور خانه بودم...صدایت آرام می امد...فکر کردم فاصله ات با من زیاد است و مشغول بازی هستی...برگشتم دیدم جغدهای چوبیِ کوچک را برداشته ای و غـــــرقِ لحظه های پروانگیِ کودکی هستی...و زیر لب چیزهایی میگویی... صدای قلبم را میشنیدم...میخواستم بگویمش هیس!!! بگذار زمزمه هایش را خوب بشنوم...بازی کودکانه اش ...
26 دی 1391

یباس!

مـــــــــاشاالله لاحول و لاقوه الا بالله قدمی دیگر به سوی استقلال! یکسال و هشت ماهه ی من... یباس ات را خودت تن کردی...شاید درست و کامل نبود....اما برای من عالی بود...مثل همیشه! بعد از ( دوراب )جوراب نصف و نیمه و ( دبش )کفشهای راحت و دمپایی و ( دولاه ) کلاه و ( دادور ) چادرِ من و شلوار از پا در اوردن و ( پودک ) پوشک باز کردن... نوبت یباس پوشیدن بود...میخواهی خودت بپوشی..:::  یباس ببو...من! راستی یک استین کاپشنت هم میپوشی.و ان یکی در هوا میچرخد. چقدر وجودت شادی بخش است... اینکه هر شب که میخواهم بخوابم...روزم را که مرور میکنم..پُر از لحظه های به ظاهر کوچک اما موفقیت امیز و بالندگی های هردمِ توست... اینکه هر ...
25 دی 1391

هورااااا

اخه به من بگو تو چه میدونی که وقتِ کارهای محبوب و مُرادِ دلت باید بگی هورااااااا دستاتو مشت کنی و دوتاشونو ببری بالای سرت و بگی هورااااا بِ ییم...هوراااا بابایی اومد....هورااااا آدامس...هورااااا ممنتی( همون سیب زمینی سرخ کرده ی معروف)...هوراااا باسی( بازی)...هورااااا می می! و... به افتخار مبین هورااااااااااا راستی بعد از رسیدن به خواسته و هوراااا گفتنت...بهم میگی دیدی؟! خیلی شیرین میگی...از هورا شیرین تر! دوستت دارم فسقلی بادوم.شکرالله ...
24 دی 1391

نورِ چشمم!

یا حافظ... نمیدانم کدامین دعای خیر...از کدام سمت...روانه ی خانه ی کوچک ما شد... نمیدانم خدا کدام فرشته اش را مامور کرد تا تو را وقت زمین خوردن بگیرد وقت حمام! دوش آب باز...تو و تنِ ابریشمی ات بدون دمپایی های آبی! من آماده ی امدن... همه چیز یک آن اتفاق افتاد... وانِ کوچکت را هل دادی زیر دوش تا پُر از آب شود...اسباب بازی های حمامی را از توی سطل روانه ی وان کردی...پایت را گذاشتی داخل... لیز خوردی...از پهلو خوردی زمین...بالای ابرو و زیرچشمت...به زمین خورد...درست کنار گوشه ی تیز دیوار! اشکهایت!...هیچ چیز به اندازه ی اشکهایت حالم را خراب نمیکند...چشمهایت!..کاش هیچ وقت خیس نبینمشان... کم گریه میکنی جانِ مادر...این را آنها که با تو ه...
24 دی 1391

عروسک بازی به سبک پسرانه

پسرکوچولو...پدر آینده... میدونم بهترین پدر دنیا میشی...مثل پدرت... از اونجایی که این روزا برای همه ی عروسک ها پدری میکنی...محکم بغلشون میکنی و میگی ماما نی نی منــــه! و من باید هزار بار بگم نه مال منه..و تو اصرار کنی نه منـــــه! میذاری روی بالش روی پات و تکونشون میدی و میگی لالا آپیش ....به من میگی هیش! انگشتتم میذاری رو بینیت. اسمشون هم ... عیوسک...baby...پیدر که معادل پسر خودمان هست ...پوه...دارا... که سارا خانومه یهو هم داد میزنی ماما پی پی!!! کلی اه اه و پیف پیف راه میندازی و پیشنهاد امون میدی...(حموم) منم باید بیام عوضشون کنم...و کلا اه اه و پیف پیف راه بندازم تا بخندی...بگم که معمولا با پی پی خودت همزمانِ :)...
23 دی 1391

پیامبرٍ کوچک من.

هوالمبین... مبین، سیاره ی کهکشانِ دلم. یه لحظه های اجتناب ناپذیری که شاید تعدادشون به شمارش انگشتای دست هم نرسه ، هست تو زندگی ادم...این ادمی که میگم شامل منِ مادر هم میشه....که همه چیز دست به دست هم میدن و منِ مادر رو به یه درجه ای میرسونه که باید خودم رو کنترل کنم...وگرنه با یه تلنگر ؛ هرچند کوچیک....حتی به کوچیکیه ریختن باقی مانده ی لیوان آبت روی سرامیک و آب بازی شادِ تو...ولی بشکنه و حرکتی رو انجام بدم که دلِ مادرانه ام تا مدتها با یاد اوریش بلرزه...این حرکت میتونه یه نَــــــــــــــکُــــــــــــــن! ِ بلند و بالا و محکم باشه!.... ولی گاهی همین "نکن های " بی موقع همچین چشمای شادِ جگرگوشه ات رو پر از غ...
23 دی 1391