مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

سنــــمو.......

یالطیف... گندمِ مادر...برکت خونه ام... سَـــمنو رو با لذت میخوری....و شریک نمیشی...میگی: مالِِِِِِ من!..برو او ور...میحوام بحورم! دیشب...حین سمنو خوردن تو...زنعموی من...زنگ زد.... _سلام زنعمو خوبید؟؟ و تو تمـــام مدت مکالمه گفتی...سَنَـــــمو بده الو من...بده سَنَمو...مامان سَمنو بده! قطع که کردم به شوخی گفتم: چــــی گفتی؟؟ زنعمو یا سمنو؟؟ با شیطنت گفتی: سَنَمو! و این شد بازی دیشب مــــــــا... می آمدی جلوی صورتم..چشمان بی نظیرت رو گرد میکردی و تُن صدات رو عوض میکردی و میگفتی: چـــی؟؟ سَنــــــــمو ...سَمـــــنو؟؟ و این مکالمه ی شیرین ادامه دار بود.... منم میگفتم زنعمو! و تو می خندیدی....قهقه های شاد ببین چقدر کودکی ه...
22 اسفند 1391

مسئله این نیست...

یاحق... این چه سِرّی است.... که هرچه تو میخوری...گوشتش به تن مـــا می چسبد!؟ لقمه های کوچک تو...مـــا را سیر میکند... تو که نوش جان میکنی...چنان آرامشی مــــا را می گیرد...شگفت انگیز. لذت غذا خوردنت...به من حسِ خوبِ بهترین سرآشپز دنیا را می دهد! مبین،همیشه سرِ سفره ی مادر که می نشینی...به اندازه ی کافی نوش جان کن ...غذایی را که تنها چاشنی اش عشق است و بس. لقمه های زندگی ات حلال جانِ من... راستی آرام میگویم...مهم نیست بخوری یا نه....پسر کوچولوی ده کیلو و خورده ای من..دارم با خودم کنار می آیم...تو همینی...ان شاالله تنت سلامت!!! مهربانا....خودت حافظش باش
21 اسفند 1391

پسر کوچولوی 22ماهه ی من.

 هوالمبین   مبیـــــــــــــــنِ من! کاش این روزها....چشمهایم هر چه میدید ضبط میکرد...با همین کیفیت! گوشهایم هرچه می شنید ذخیره میکرد....با همین وضوح! دستهایم ...تنم...آغوشم...خاطره ی این لحظه های کوچکی و بغل کردنهای بی حسابت را زنده نگاه میداشت...با همین تازگی! کاش بوی تن و گردن و دهانت...را شکلات پیچ میکردم...برای روزهای بی بیسکوییتی ام! کاش قلبم...توان دلتنگیِ این روزهای بی بازگشت را داشته باشد... دلم به شیرینی روزهای پیش رو خوش است... و امـــــــروزم را تا میتوانم می بینمت! می شنومت! میبویمت! در آغوش می گیرمت... بیا بغلم پسر...بیا وقت تنگ است...بیا تا عمیق نفس بکشمت...بگو تا گوش کنم...بخنـــــــــــد ؛ من ع...
20 اسفند 1391

دَلـــب!

هوالمبین بابا میگه ...مبین بیا سرتو بذار اینجا... می خندی نورچشمم؛ سر روی سینه ی پدر میگذاری... تو ...مبینِ پر از شور و هیجان...آرامشِ بی نظیری تمامت را می گیرد...سر بر می داری... بابا : چی بود؟؟ میگویی : دَلبِ بابایی ...دِب دِب دِب دِب... و با هر دِب ،انگشتانِ کوچکت را باز و بسته می کنی... نمیدانی هنوز..آنقدر کوچکی که نمیدانی.. صدای قلب تو ...از همان هشت هفتگی ات... شـــــــــُــــــــده تمامِ معنای زندگی ما . این روزها سهم بندی را خوب درک میکنی...که هر چیزی را نصف میکنی و میگویی : مالِ تو! مالِ من! اما باید بگویمت...قلبِ من، مــــالِ تو...تمام کودکی هایت مالِ من. قلب ات خدایی... به همان میسپارمت بهشتِ ک...
18 اسفند 1391

مـــامـــان

یالطیف... همین امشب شنیدم... بلنــــــــد گفتی: مــــــــــــــامـــــــــــان! و من دوباره مادر شدم...برای یک عمر! با همین نون آخر که اینقدر مشتاقش بودم... می دانستم دل می لرزاند؛ درست مثل همان *اُدایی* که پیشی گرفت از همه! که باز از خود بی خودم می کند...درست مثلِ همان اولین *ماما* یی که گفتی..که عاشق می شوم درست مثل وقت شنیدنِ *ماما هدا*... اما شیرین تر از تصورم بود... مامان... وای عزیز دلِ مامان... نون آخر شاه دلم را ماتِ تو  کرد... مبین! مامان فدات بشه. شکرالله. یاقادر..کاش...آنها که دلشان به بخشندگی ات گرم است ...گوششان روزی *مامان* گفتنِ عزیزِ دلشان را بشنود... آمین. ...
17 اسفند 1391

نوعی دیگر !

کوچک بیست و یک ماهه ام...عزیز دل استقلال طلبی ات را نخست با نــــــه گفتنت اعلام کردی و این روزهــا ؛ چه شیرین به وقت نخواستن...به معنای واقعی میگویی: نــَــه اَتَــّن ! دست کوچک بهشتی ات را جلو می اوری و تکرارش میکنی: نــه اَتَــّن! و من طالبِ شنیدنِ این * نه اصلا * های تو...که سنجیده و به جا میگویی...و کم ! میدانی...این نه از آن نه های کودکانه و لج بازی های شیرینِ بی تکرار نیست.... نوعی دیگر است...کاملا آگاهانه! دعا میکنم..به وقتش...همینطور آگاهانه بگویی نه...سنجیده بگویی نه اصلا! و چشمت به آسمان باشد که خدایت نزدیک ترین است به تو. خدا...مهربانِ بی نظیر...به تو میسپارمش....شکرالله..الحمدلله  ...
14 اسفند 1391