رویای دیروزمی....
سبحان المبین من همیشه دلم پسر میخواست... یک پسر از آنها که شیطنت و شور و هیجان تمام وجودشان را پر میکند...دلم پسر میخواست...از آنها که پر از انرژی و فکرهای بکر بودند...دلم پسر میخواست...از آنها که مثل تو اند مبین !!!! و تو امروز همان پسری هستی که من دلم میخواست...همان برق نگاه سرشار از شیطنت و کودکی همان فکرهای بکر و شور و هیجان و نشاط...در عین آرامـــــــــــــــشت. ولــــــــی نمیدانستم مادرِ همچین پسری بودن دل میخواهد....فکر اینجایش را نکرده بودم....فکر دلِ مادرانه ام را نکرده بودم... حسابِ وقتی صندلی کوچکت را برعکس میگذاری و درعین نداشتن تعادل سعی در بالا رفتنش داری و صدایم میکنی ماما بِبی منو! را نکرده بودم حساب وقتها...




