مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

باغ کرج...

سبحان المبین... پسر آب و آیینه... باز مهمانِ طبیعت شدیم...همان باغِ بی انتهای کرج... دو روز دویدی...با کفش و بی کفش...شکار کردید و خوردید...گلابی های سفت را دندان زدی ...جوری بازی میکردی انگار زمان کم داشتی و می دانستی باید از تمام لحظه ها استفاده کنی. مبین؛ من این شور و انرژی را دوست دارم....این تصویرهایی که برایم میسازی. اینکه فقط کافی بود چشم برگردانم تا تو را سراپا خاک و گِل ببینم با جیبی که با گوجه ای که همراه آقا جون چیدی، باد کرده و پاهای برهنه و دسته ای گُل و برگ دستت، برای من! ...آخ کیف میده.... اینکه می دویدی طرفم و از دور فریاد می زدی مامان آب داریم؟ می نوشیدی و باز می دویدی و د...
5 مهر 1393

سرما در گرما...گرما در سرما

یا حق... جانم...یکی از لذت هام خریدِ لباس برای توئه....خوشحالم که تا بحال همه ی آرزوهایِ لباسیم رو تنت کردم....ان شاالله همیشه لباس عافیت به تن کنی مادر. پارسال برات دوتا کاپشن خریدم و دلیلش خوش قیمتی بود...یکی پارسال و یکی امسال.... به دلیلی خواستم ببینم سایزِ کاپشنِ امسالت خوبه یا نه....همین شد که  روزهایِ آخرِ مرداد، ساک لباس رو اوردم پایین و بهت پیشنهادِ پرو دادم و تو استقبال کردی...پوشیدی و خیلی خوشت اومد حتی حاضر به عوض کردن نشدی! یکساعتی تنت بود...زیرِ کولر با کاپشن! شده بودی آقای پلیس.... باید بیرون می رفتیم... باید ! تو حاضر نبودی به هیچ وجهی و قانع نشدی با هیچ دلیلی، که کاپشن رو از تنت در بیاری....
5 مهر 1393

عابر بانک!

یا لطیف... عزیزک دلم....چقدر از عشقت به این خودپردازها بگم تا بدونی محــــــــــــــــــــــاله از کنارشون رد بشیم و این مکالمه رو نداشته باشیم!!! _ مامان کارت آوردی؟ _نه پول نمیخوام _حالا یه نگاه کن تو کیفت! شاید پول نداری... _نه کارت نیاوردم اصلا و خوشبحالت میشه وقتی من پول میخوام و میرم سمتشون...تو زودتر از من اونجایی...و اصرار داری که بلندت کنم میری بالا و خیلی حرفه ای تمام مراحل رو انجام میدی.....فقط رمز رو من میزنم ....پول رو میگیری و رسید و کارت رو.... یه حس رضایتی تو چهره ت می شینه که منم عشق میکنم. راستی یه چیزی....اگر دو سه روز پشت سر هم از کنار عابربانک های محبوبت رد بشیم و کارت نکشیم....باید حتما ح...
4 مهر 1393

دستهایت سبز است....

هو المبین... دل من كه به اندازه ي يك عشق است به بهانه ها ي ساده ي خوشبختي خود مي نگرد به نهالي كه تو در باغچه ي خانه مان كاشته اي....  الحمدلله الحمدلله الحمدلله....   دستهایت سبز است... دوستشان دارم....   ببین پسرم دستهایت چه کارهای بزرگی می کند...می کارد و فردا درو میکند...حواست هست؟ کاش حواسم باشد به خودم...به فردایم! وجودت بهار را معنا می کند برایم.... ای همیشه سبزم ریحان ها آرامند ولی سبز می شوند....شاهی هم کاشتیم! اما دو سه سانت سبزی برایشان کافی بود....خم می شدند و زرد شدن را انتخاب می کردند.... گلدان فلفل طعمه ی پرنده ها شد....و پسرک ترجیح داد شاهی بکار...
22 شهريور 1393

کلوچه دارچینی خوشمزه...

یا لطیف... خبرِ کلوچه دارچینی به گوشم رسیده بود.... قرار برقرار شد و رفتیم... مبین . رها . رادمهر . رادین . شهاب .... تمام طول نمایش را سکوت کردی....لذت بردیم بهترین نمایشی بود که تا بحال رفتیم.... آنقدر که تمام فکر و ذکرت کلوچه دارچینی شد....بازی هایمان....موضوع پانتومیم...قصه های شبمان... و تمام دغدغه ات عکس نگرفتن با خانوم فلفل بود! دوباره خواستی و رفتیم...باز قرار برقرار کردیم.... کیمیا . امیرعلی . تینا . مبین . گلسا . رها . نیکا .پندار. و  این بار خانوم فلفل را توی قابمان جا دادیم... خاطره ی خوبی شد...هنوز کلوچه دارچینی برایت خوشمزه است... ممنون خانوم مریم کاظمی عزیز. الحمدلله بر...
21 شهريور 1393

آقاي بو!

يا لطيف... عزيزترينم..مثل بابايي حسِ بويايي شگفت انگيز و قوي داري....و اين بويايي برات خيلي مهمه! هرجايي که براي اولين بار وارد ميشي..بوي محيط برات موندگار ميشه... براي همينه که عاشق طبيعتي و بوي سبزه و گل....براي همينه که عاشق عطر زدني...براي همينه که بو؛ اولين خصوصيت هر چيز و هرکس و هرجاييه برات... و اولین عکس العملت به خوردنیِ جدید، بو کردنشِِ.... _مامان بوي خوبي ميدي چه عطري زدي؟ _بوي چي مياد؟ _چي ميپزي مامان بوشو دوس دارم. بوسم ميکني بعد از ارايش ميگي مامان صورتت بوي خوبي نميده کرمت چيه؟ _ مامان بوي خوبي ميدي چه عطري زدي؟ _ بوي چي مياد؟ _ چي ميپزي مامان بوشو دوس دارم. بوسم ميکني بعد از ارايش ميگي ماما...
6 شهريور 1393

روستا...

دلم برایت همه ی چیزهایی که لبخندت را می سازد می خواهد... همه را با هم!...دلم میخواهد حیاطی داشته باشیم درست وسطِ روستا...که تو را با دستهایِ قرمز ببینم و شاه توت  و آلبالوهایی که نَشُسته می اندازی گوشه ی لُپ ت.... چند روزی هوایِ آرامِ روستا را نفس کشیدیم....و تو شورِ پسرانه ات را میانِ درخت و آب و خاک رها کردی...انقدر که فقط دو ساعت سیاهیِ چشمانت را منت دارِ شب می کردی و باقی را می گذاشتی برای ما...می خوابیدی که صبحی دیگر را بِدَوی... به همبازی هایت غبطه می خوردم...به شهاب و زهرا سادات و مریم و زینب سادات! ترجیحا مثلِ مریم سادات و مَها و سید حسین نظاره گر بودم... دلم به مهربانی ت گرم است پسر...آن وقت که بشقابِ غذایت را برمی داشت...
26 مرداد 1393

آرایشگاه...

یا حق... یادته مبین...فردیس رو؟ اون تنهایی هایِ دو نفره مون رو...اینکه هرجایی با هم بودیم...من و تو! چه نیاز بود به حضور هم و چه نیاز نبود.....چه منعی بود و چه نبود... راهِ دیگه ای نداشتیم...ما باید تمامِ روز رو با هم می بودیم....چون کسی رو جز خدا نداشتیم...و بابایی که شبهامون رو سه نفره می کرد! یادش بخیر... آرایشگاهِ مه رز،  که میدونست کسی رو ندارم و تنها کوچولویی که قانونِ سفت و سختِ آرایشگاه رو زیر پا میذاشت تو بودی و کالسکه ت!!! از همون سه ماهگی ت با هم رفتیم تـــــــا آخرین باری که دو سال و نیمه بودی.... اینجا فرق کرده همه چیز...خرید هام بی تو...دندون پزشکی بی تو...و آرایشگاه! بعد از مدتها باز دل...
18 مرداد 1393