مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

هدیه...

یا معین... روشنایِ جانِ مادر... این روزا که حرفامو با جونِ دلت گوش میدی و با اون چشمایِ فهمیده ت نگاهم میکنی و آخرش یه اوهوم بهم تحویل میدی...حرف زدن باهات یه چیزِ دیگه س!!! لذت بخشه! بهت گفتم: عزیز جونم هرکی بهت هر هدیه ای داد حتی اگه دوسش نداشتی باید تشکر کنی و لبخند بزنی...شاید اون هدیه رو از قبل هم داشته باشی ولی بازم باید تشکر کنی و چیزی نگی...چون هدیه همیشه خوبه...اون کسی که بهت هدیه میده یعنی دوستت داره. گــــــــــــــذشـــــــت..... تا اینکه؛ مشغول بودم...هم فکرم هم جسمم....صدایِ فلوت زدنت می آمد...یه صدایِ ناموزون!  آدم وقتی فکرش مشغول باشه، چکه ی آب هم براش می شه صدایِ بلند! صدایِ فلوت زدنت قطع نمیشد.....
16 آذر 1393

سفال...

یا لطیف... بعد از کلاسِ مادر و کودک بنا به عشقی که به خمیر بازی داشتی راهیِ کلاسِ سفال شدیم... یک جایِ آرام ...که میزبانت لبخندی مهربان بود. دویست گِرم گِل را مقابلت گذاشت...با تعجب نگاه کردی... _دستام کثیف میشه آخه! و دلِ دستهایت را به سرشتِ پاکت دادی و با گِل آشتی کردی... آن لبخند هم پا به پایِ تو بود....کمکت می کرد...می دانست ...خیلی بیشتر از بعضیها...نه اینکه کلاس و دوره ای رفته باشد...عاشق بود...می گفت من حالم با بچه ها خوب میشه....هروقت حالم خوب نیست باید بیام کنارِ اینا! سه جلسه ای توی کلاس بودم....صندلیِ نزدیکِ تو! کم کم به خواستِ مینایِ خنده رو تلفنی مصلحتی جواب دادم و گاه دستهایم را می شستم و نمی آمدم... که ...
29 آبان 1393

تکرار...

یا رحیم... گاهی تکرار خوب است...حالِ آدم را خوش می کند...مثلِ تکرارِ یک لبخند. زنگِ درِ خانه را که میزنند...می پرسی: بابائه؟ جواب که بله باشد...تو دیگر نیستی! کجایی؟؟ همان جایِ همیشگی..همان جایی که همیشه قایم می شوی....یک جایِ ثابت! زیرِ میز یا زیرِ رومبلی... بابایی باید همان دیالوگ هایِ همیشه را تکرار کند... _پسرم؟ مبین کجاست؟ و بگردد...بگردد...یا بنشیند و تو را کاملا اتفاقی ببیند! و تو همان لبخند های همیشه را تکرار کنی... شبمان را همین لبخندها کوک می کند..همین تکرارها... مبین یواش می گویمت...من هر بار! منتظرم تا ببینم تو همین سناریو را تکرار می کنی یا نه! دلهره دارم شبی بزرگ شده باشی و قایم نشوی... هنوز ق...
26 آبان 1393

تئاتر...تئاتر...اسباب بازی!

هوالمبین... تیاتر را دوست داری عروسکِ زندگی... درکت از تئاتر بیشتر از تصورم بود...اشتیاقت...و ترجیح دادنت به سینما! بهترین هدیه.....بهترین جایزه....بهترین مژده ای که می شود به تو داد اینه که میریم تئاتر! این بار برنامه را جوری چیدیم که بابایی هم برای اولین بار همراهمان باشد...یک آخرِ هفته ی سه نفره....با دوستِ همراهت رها قرار گذاشتیم برایِ تئاترِ (خانه ی خورشید) و ما زودتر از موعد رسیدیم.... دقیقا 50 دقیقه زودتر...توی سالن انتظار نشستیم....و تو بی قرار و مشتاق و هیجان زده از صدایِ تئاترِ قبلی...پشتِ در ایستاده بودی و اصرار می کردی بریم تو نمایش شروع شده! هرچه توضیح می دادیم که این نمایش شروع شده و خانه ی خورشید نیست، ن...
9 آبان 1393

کاملا بهاری...

یا لطیف... نبات کوچولو... یک قرارِ کوچکِ دیگر...با بهاری هایِ سه سال و نیمه... خانه ی رادوین...پسرکِ اسفندی...شگفت زده شدم وقتی این کوچکِ ناز لهجه ی فارسی حرف زدنش هم انگلیسی بود....از کلماتِ انگلیسی استفاده میکرد و انگلیسی میخواند! خوشحال شدیم مهربانیِ سامِ ریزه با پول هایِ بازیی که برایتان آورده بود...و شیرین زبانی هایی که برایتان میکرد... لذت بردیم از خنده هایِ چال دارِ رهام...پسرک خوش قد و بالایِ حساس و مهربان. آرام شدیم از آرامشِ کیان! این مردِ کوچک و برادرانه هایش با کیاوش... عشق کردیم از شنیدنِ شعرهایِ دخترکِ خردادیمان دیبا...با آن همه ناز و ادا شعرهایش را به سه زبان خواند ممنون شدیم از مامانِ سپهری که سه سال و...
7 آبان 1393

باغِ وحش...

یا حبیب... این آخرِ هفته هایِ سه نفره مان جان میدهد برای خلوت کردن....برایِ بیشتر سه نفره بودن! پیشنهادِ بیرون رفتن دادیم و تو سریع گفتی: بریم سیرکِ عقاب! گفته هایِ خیلی قبل ترِ بابایی خوب در ذهن کوچکت نقش بسته بود...پرسیدم: مگه میدونی سیرک کجاس؟ _بله بابا گفته یه جاییه که همه ی حیوونا، واقعی ها...الکی نه! میان نمایش اجرا میکنن...خیلی خوبه. بابایی آمد و تصمیم بر باغِ وحش شد... تجربه ی دومت بود و اینبار فهیم تر و مشتاق تر....که این عشقِ به حیوانات از همه جانب به تو رسیده! تمــــــــامِ قفس ها را با بابایی به دقت نگاه کردی....و تنها جمله ای که مدام می گفتی: وااااای مامان باورم نمیشه!!! اطرافیان را به خنده وا میداشت...
3 آبان 1393

آدرس....

یا علیم... اینقدر مزه میده مامان یه فسقلِ سه سال و چهارماه و خورده ای باشی...هر بار بخوای بری بیرون هی ازت بپرسه با آرجانس (آژانس) می ریم؟ بعد بشینی تو ماشین و آقا کوچولوت گیر بده که چرا سبز و زرد نیست..این آرجانس نیست این تاکسیه!  حالا فرقشون تو چیه نمیدونم.... بعد تازه آدرس هم بده....دقیق و با اعتماد به نفس.... اینقدر مزه داره از همون اول فسقلت هی بلند بگه....به آقای راننده بگو بندازه از کردستان! یا زود بگه بیستم رو رد نکنه مامان حواسش باشه... بعد تو هی تو دلت قند آب کنی و کمپوت فروشی راه بندازی و اینا و یهو فسقلت بگه دستِ چپ لطفا ...و آدرسِ درست بده به راننده. این وسط خدا نکنه بلوک رو اشتباه بگی و جلوی 3 وا...
28 مهر 1393

تابستانِ خود را چگونه گذراندید؟!

سبحان المبین تابستان را تمام کردیم جانکم...با هم و پا به پای هم....نمی دانم من کودکی هایم را میانِ خنده هایت طلب می کنم یا تو دنیا را وادار به تماشایِ خود! هرچه هست پاکیِ حضورت کِرشمه ی زمان است و بس. تابستان را خجل کردی بس که دویدی و موهایت، باد را به بازی گرفت... پایمان را فارغ از هر کفش و جورابی روی سبزه ها گذاشتیم...دویدیم و قِل خوردیم. راه را کوتاه کردیم با رویاهایمان...گاه مسیر را اتوبان میپنداشتیم و با سرعت به دنبالِ راننده ی خاطی و گاه همان مسیر برایمان خیابان و چهارراه و پلیس راهنمایی رانندگی! از تاریکیِ غروب استفاده می کردیم و تونلِ وحشت برای خودمان درست می کردیم...و با چراغی به دنبالِ مارمولکِ سبالین! برگهای رو...
27 مهر 1393