مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

کمک راننده!

بسم الله الرحمن الرحیم کمک راننده یعنی: کسی که کنار دست راننده مراقب باشه و کمک کنه تا ایشون خوابشون نبره... وقتی کمک راننده مادر یه بچه ی نوپا باشه که شش روز سفر بودن و به قول یکی میگفت...مادر بچه ی نوپا مادر نه تا بچه است!!! پس دیگه نمیشه ازش توقعی داشت درسته؟! یعنی اگه حتی دوساعت مونده به مقصد و نصف شب شده و خوابش گرفته و راننده هم خواب الوده ...بگیره بخوابه...مثل من! عجیب خوابم برد.....خوش! وقتی بیدار شدم...راننده ی عزیز گفت...ساعت خواب خوب خوابیدی؟؟ من کمی شرمنده...نوپای زندگیمون بیداره...واااا این کی بیدار شد! زیر پاهای من داره بطری اب معدنی رو برمیداره و درشو باز میکنه و یهو خالی میکنه روم....ضبط رو خاموش روشن و کولر و...
18 شهريور 1391

مهــــــــــربان.

بسم الله الرحمن الرحیم توی اشپزخانه....مشغول روزمرگی هستم... صدای بوس های پشت سرهم می اید....برمیگردم تا ببینم باز کدام عروسک را بوسه باران میکنی یا تلویزیون چه برنامه ای نشان داده که شاید جوجه ای چیزی داشته و تو بوس هایت را روانه شان کنی...و من این لحظه ها بوسهایت را برای خود میخواهم....یک حسادت مادرانه! امــــــــــــــا ؛ تو روی زمین دراز کشیده ای..و سرامیک را میبوسی! خم میشوم...میبینم و میپرسم...مبین مامان چی رو بوس میکنی...؟؟ تو مورچه ها را نشان میدهی با انگشت چهارسانتی و میگویی ماما توتو...نانیییی و صدای بوس هایت زندگی ام را مهربانتر میکند... چقدر خوب..خوب نه عالی! چقدر عالی که تو اینقدر مهربــــــــــانی... رسمش را ا...
16 شهريور 1391

عزیزتر از جان!

بسم الله الرحمن الرحیم عزیز تر از جانم   شیرین تر از وجودم تو گفتی ... درست ساعت دوازده و سیزده دقیقه هشتم شهریور... با لبخند گفتی عییییزم .... مادر...به همان افریننده ات قسم تا عرشش رفتم...هیجانی مهار نشدنی..قلبم درست مثل یک گنجشک میتپید....حس و حالم عجیب...انگار دوباره عاشق شدم...دوباره متولد ...دوباره مادر... به زور خودم را کنترل کردم و دست عشقم را محکم فشار دادم و گفتم شنیدی...گفت عزیزم... دیدم حالش بهتر از من نیست! اشتیاقمان به شنیدن دوباره.... وتو...پاک و کودکانه...لبخند برلب...برق چشمان رنگ شبت دیوانه ام کرد....باز هم با لبخندی شیرین درست توی چشمانم نگاه کردی و گفتی عییییییزم ...تکرار...و گاهی ...
15 شهريور 1391

ارایشگاه دامادی!

بسم الله الرحمن الرحیم   ان شاالله ارایشگاه دامادی پسر زیبام امروز رفتیم با هم ارایشگاه ... و بعد از تموم شدن کارم...نوبت تو شد... تو یه مرد کوچکی..آقا و متین نشستی تا موهای گندمی ات مرتب بشه.. هنوز دستم میره لای موهات...ولی از پشت سر یه اقا کوچولو شدی مبارکت باشه... هنوز موهای شقیقه هات رشد نکرده... خیلی این مبین جدید رو دوست دارم...انگار بزرگتر شده... زنده باشی نفس مادر... خدا جونم همون خط اول...آمین ...
6 شهريور 1391

نرم تر از ابریشم...به سراغت آمدیم!

سهراب؛ ســــــلام به سراغت آمدیم.... با پسرم؛ همان که سرشتش پاک تر از پاک چو آب! وجودش سبز تر از سبز چون بهار! روحش نرم تر از  ابریشم است! و چه زیبا به خانـــــــــــه ات....به شیشه ی تنهایی ات....نگاه میکرد....متفکر. گفتمش....پسر...این سهراب است... حرفهایش عجیب به دل مینشیند.....دقیق نگاه میکند... و چه زیبا میگوید: زندگي رسم خوشايندي است . … زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ، پرشي دارد اندازه عشق .   و تو برای ما همان عشقی نفسم ! مشهد اردهال.....کربلای ایران بیاد دوستان بودیم! شکر مهربان ...
1 شهريور 1391

این شبــــــــــــها!

میگویند در شب رازیست... مگر میخواهی رازش را کشف کنی شکوفه ی بهارم؟؟ تو بخواب...من بجای تو کشف میکنم... این شبها ...خواب به سراغت نمی اید...من به سراغش می روم و با هزار منت به چشمان نازت دعوتش میکنم... کاش تمام روز را میخوابیدم فارغ از تمام مسولیت ها تا بتوانم شب را کامل با تو بگذرانم...... اخر خواسته های تو شب نمیشناسد... دوازده بخوابی چهار بیداری!! چهار صبح بخوابی نه بیداری...! درست مثل این است که ساعات دنیای ما با دنیای کودکانه ی تو تفاوت زمان دارد و تو هنوز عادت نکرده ای! یک هفته ای میشود...خوابت بهم ریخته.... گاه گریه و بی تابی...گاه لبخند و بازی....گاه کلافه از چشمان خواب الودت....گاه معترض به مادر خسته ات... این...
26 مرداد 1391

نــــــــــــــــه.....نـــــــــــــــــــه!

گل بهشتم! مستقل شدی...اظهار نظر میکنی... پاهایت را میشورم...باز هم اب و ابادانی...میخواهم بیرون بیاورمت.... تو :نــــــــــه!نه نه....نا نا... دست هایت هم تکان میدهی... بدون پوشک میچرخی...کمی بازت میگذارم.... حالا... مبین پوشکت رو بیار...بیبی رو بیار عوضت کنم... بدو بدو میروی و پوشک به دست می ایی و تا میبینی همه چیز جدی است.... فرار میکنی و : نه نه...نا نا...نه نه وقت خوابت شده...بهانه میگیری....بازی میکنی و...نمیخواهی بخوابی... به شیر دعوتت میکنم...و تو میدانی با شیر میخوابی... زود : نه نه...نا نا...نه نه سوپت را اماده میکنم...پیشبند به دست می ایم....بیا مامان به به تو: نه نه...نه نه بی هدف نمیگویی....اگر ب...
26 مرداد 1391