مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

پر از فرشته...

خانه ی ما پر از فرشته است.... دیروز...لباسهای شسته شده رو...از ماشین لباسشویی در اوردم... تو اومدی...ازم خواستی بغلت کنم... منم با یه دست لباسهای کم ...و با یه دست پسر کوچولوی یکساله ام رو بغل کردم... دور زدم که بیام بیرون از اشپزخونه... تققققققق....یه صدای بلند...اب پاشید بهم...اب سرد! گوشه ی لباس شسته شده...به شیر کتری سرده خونمون گیر کرد و با خودش کشید و کتری سرد افتاد! و من و تو خیس شدیم...کف اشپزخونه و قالیچه اش خیس شد... و من ماتم برده بود.... نگات کردم...اروم تو گوشت گفتم...خدا روشکر فرشته... سرم رو بالا بردم و گفتم شکر...برای کتری سرد خونمون... دلم لرزید...نه برای خودم...برای تو...اخه تو هم خیس شدی...و تصور اینک...
1 خرداد 1391

لحظه های من و تو...

میدونی مبین یه لحظه هایی هست...منحصر میشه به من و تو ... مثل لحظه هایی که با هم بازی میکنیم... میدونم بازی ذهنت رو خلاق تر و سلولهای مغزت رو فعالتر میکنه... اما برای منم یه لحظه هایی رو ثبت میکنه که شاید حسم غیر قابل توصیف باشه... خوشحالم میتونم باهات بازی کنم...خوشحالم کودک درونم هنوز بیداره...خوشحالم به بهونه ی تو فرشته ی کوچولو منم میتونم دوباره بچگی کنم... میخوام بازی هایی که باهم میکنیم رو برات ثبت کنم... شاید خیلی هاشون اسم بازی نشه گذاشت روش...اما برای من همینکه تو لذت ببری و ذوق تکرارشو داشته باشی و اون لبای خوشگلت بخنده...یعنی بازی ... دلم اینقدر میخوادت....برای همیشه... میدونم چشم بر هم زدنی بزرگ میشی...برای...
29 ارديبهشت 1391

حمام به توان دو!!!

یه وقتایی لازمه ریلکس باشی... مثل الان! دوساعت بردمت حمام و با هم قالیچه ی اتاقت رو که توی جشن تولدت استفاده شده بود رو شستیم و حسابی کیف کردی و خوش گذروندی.... خسته و کوفته از حموم اومدیم و پوشک و لوسیون و لباس و کلاه... شیرت رو خوردی... بابایی از سرکار برگشت.. رفت دوش بگیره  و تو... تو الان با تمام لباسهای تمیزت رفتی وسط حمام زیر دوش... خیلی سریع! جایی برای عمل و حرف نذاشتی... ما هم خیلی ریلکس ادامه دادیم... بابایی لباساتو در اورد و الان صدای خنده هات داره میاد... منم اومدم اینجا تا بگم چقدر شیرینی فسقلیییییی بگم چقدر خوبه که هستی... بگم چقدر دوستت داریم.....حتی اگه سرکار بذاریمون! تنت بهش...
28 ارديبهشت 1391

اردیبهشتیان...

اردیبهشت... بهشتی ترین ماه سال... بهاری ترین روزهایم... تا قبل از تو....اردیبهشت برایم معنای پدرت را میداد و تو که امدی...بوی بهشت گرفت امسال....به شمارش هفت اسمان خدا... هفت روز ... از روز میلاد تن تو ...تا روز میلاد پدرت امروز روز تولد پدرت است حسینم....بی بهانه...عاشقانه...تا ابد... دوستت دارم تولدت مبارک ...و این دومین تبریک پسرانه ات است دردانه ام؛ باشد همیشه دستهایتان در دست هم... عاشقانه نفس میکشمتان ... باشید...تا باشم ! ...
27 ارديبهشت 1391

پنجره ی ابی خونمون...

با هم توی اتاقت بودیم.... تو مشغول بازی و بهم ریختن اسباب بازی هات...و کمد در بازت که عشق میکنی.... منم مشغول مرتب کردن هدیه های تولدت و سروسامون دادن به وسایل ها... صدای باد اومد...افتاب کمرنگ از لابلای پرده ی اتاقت خودشو به زور به موکت میرسون... لامپ رو خاموش کردم....پرده رو کشیدم .... پنجره رو باز کردم.... تو گفتی....ااا بـــــــــــــــه! فدات...خوشت اومد...از باد خنکی که امسال هنوز ما رو بی نصیب نذاشته...از افتاب مهربونی که خودشو انداخت رو صورتت از اسمون ابی کوچیکی که میشه از پنجره دید.... ادامه دادی بازی رو...و هر از گاهی نگاهی به پنجره ی باز میکردی و میگفتی بــــــــــــــــــــــــــــه! صدای گریه ی دختر 5-6 س...
26 ارديبهشت 1391

این روزهای ما...چهار

این روزها شکلاتهای پذیرایی مون...شکل خاصی داره....کج ...نرم..و دندون دندونی! میذارم توی یخچال تا سفت بشه و من و بابایی فقط بخوریم...مارک مبین نفس! این روزها...ظرف اجیلمون...پر از بادومهای نصفه و گاز خورده است...و من جداشون میکنم..میذارم تو کابینت برای من و بابایی!! این روزها...پوست پرتقال هامون اندازه ی یه نخود کنده شده ...ومن اونا رو میذارم جلوی خودم و بابایی!!! این روزها...مهمون که میاد اول موزهامون رو چک میکنم...شاید پوستشون رو یکی با دندوناش کنده تا به مغزش برسه...و اونو جدا میکنم برای من و بابایی این روزها بیسکوییت های مادر و پتی بور نصفه رو ...میذارم من و بابایی با چایی بخوریم... این روزها چوب شورهای کوچولویی که نمیتونی د...
16 ارديبهشت 1391

سبز...آبی...تو

بالاخره رفتیم شمال... باتو! عالی بود....لذت بردم...کیف کردم... نه اینکه سخت نبود...بود...ولی..لحظه های با تو بودن همه رو می ارزید شیرین تر از جونم... سبز... دوست داشتم هوای بهاریه شمال رو با تو نفس بکشم نفسم...کشیدم....من بازدمهای تو رو عمیق نفس کشیدم....اخ که بهاری ترین نفسم بود! .همیشه سبزی جنگلهای گیلان رو دوست داشتم....و اینبار با تو...سرمون رو از پنجره بیرون بردیم و منظره ی زیبای سبز بهار رو دیدیم....تو هر بار توتو میدیدی و خوشحال میشدی... آبی... دریا...ابی تر شده بود....از همان جایی که ما ایستادیم...از همان جا شروع میشد تا به اسمون میرسید... تو دریا رو میدید...از حرکت موج ها لذت میبردی...و بیشتر ...
10 ارديبهشت 1391

زیر و رو...

مشغول درست کردن سوپ برای کوچولوی خونه هستم... قاشقم از دستم میافته زیر کابینت...خم که میشم...چندتا قاشق و یه عروسک تولو و چندتا بیسکوییت نیمه خورده پیدا میکنم...اخه این روزا اشپزخونه , خونه ی بازی تو شده! میام تو هال دراز میکشم...چشمم به زیر میز تلویزیون میافته...توپ چراغدار...عروسک بوقی...بازم قاشق...جغجغه!!! یه لبخند میزنم و به اون طرف میچرخم...زیر مبل...ماشین کوچولوی بنفش...چند برگ دستمال کاغذی خورده شده...هویج دیروزت! زیر تخت پارکتم چندتا توپ رنگی و یه عالمه سنگهای شومینه... بلند میشم و تصمیم میگیرم برای هزارمین بار زیره تمام زیرهای خونه رو ؛ رو کنم! میارمشون بیرون و تو بادیدن هر کدوم یه جوری ذوق میکنی انگار صدسال بود...
2 ارديبهشت 1391