معما...
این روزها مدام این معمای سخت کودکی ام را یاد می اورم... *اگه یه قایق داشتی و یه مرغ و یه کیسه گندم و یه گرگ چطوری از رودخونه ردشون میکردی...یادت باشه قایقت جای یکی شونو داره!* حالا حکایت امروز من شده... با کالسکه یا سه چرخه هر روز بیرون میرویم...خرید، پارک ، قدم زدن...و لذت میبریم...وقتی برمیگردیم...پروژه شروع میشود...و امان از روزی که خریدی هرچند کوچک داشته باشیم! من میمانم و گرگ و مرغ و گندم... اگـــــــــــر اول کالسکه را ببرم...ترس باز شدن پارکینگ و ماشین و ندیدن تو و.... تو را ببرم ان بالا و پله ها را پایین بیایم و کالسکه را ببرم مطمئنا ترس افتادنت و خم شدنت و پایین امدنت دنبالم مرا خواهد کشت وای به روزی ک...
بهار در پاییز!
سایه ی مهر...
جز خدا کیست که در سایه مهرش باشیم رحمت اوست که پیوسته پناه من و تو ست . . . یاد عرفه ی سال 89 افتادم... 3 روز مهمان بیمارستان اهواز بودم...بالای تخت نوشته شده بود...ویار بارداری... پرستارها میخندیدند...تابحال چنین موردی ندیده بودند! سه روز فقط سرُم...تا کنترل شود حال بدم.... مثلا کنترل شد!!! درست روز عرفه ...اولین سونوی سلامت جنین...مژده پسر بودن... اشکهایم وقت سونو...و هدیه ی دکتر برای آرامشم....عکس سفید و سیاه تو! تا آمدنت ان عکس شده بود امیدِ وقت ناتوانی و لحظه های سخت. پسر ؛ تو همان باران رحمتی که بیابان دلم انتظارش را میکشید... عرفه ی روزگارمان را پر از برکت وجود پاکت کردی... و این جز نگ...
خوشبختی یعنی همین!
شام اماده است.... پدر و پسر مشغول بازی توی اتاق ابی هستند... صدای قهقهه های پسرم خانه را پر کرده.... خطاب به همسرم ؛ بلند میگویم...عزیزم شام اماده است ، میخوری؟ صدای هفده ماهه ی کوچکم می اید.... نَــــــــــــــه! و صدای خنده ی پدر... من هم میخندم....خوشبختی یعنی همین! ...
تعریفِ تو...
دیشب تِل سرم افتاده بود روی زمین... برداشتی و دادی دستم...گذاشتم روی موهام...و تو گفتی بـــــَـــــــــــــه! نانی ...(نازی) بــــــــَــــه به تو زیبای روزگارم... من فدای تو... نمیدونی چه لذتی داشت...تعریف تو! ...
هشت فصل عاشقی
بنام خدای عشق.. چهارم مهر فصل رنگ و برگ... پیوندمان مبارک شد....پاییزمان عاشقان ه تر...و تو، ثمره ی این وصالی! هشت سال گذشت و با تمام فصلها زندگی کردیم...اما هربار به پاییزش رسیدیم... عاشق تر شدیم... و امروز.. عاشق انه هایمان را تو دلیلی! باشد خوش بختی..نیک بختی...با عطر بهاری نفست پسرم خدایم هشت فصل عاشقی گذشت...به امید هشتاد فصل...ان شاالله سالگرد ازدواجمان...اهواز...با صدا و پیام بابایی ...
تابستانی پُر از شکوفه!
کمد یا یخچال؟!
بچه که بودم... همیشه پدرم میگفت...در این کمد را ببندید..منظورش یخچال بود...اخه همیشه میرفتیم سر یخچال و کلی فکر میکردیم خوب حالا چی بخورم؟! حالا پسر شانزده ماهه ی من ...هربار در یخچال باز میشه بدو بدو میای و میگی لایا... یعنی بالا...البته با صدای بلند و دستای دراز شده و تکرار و تکرار...بعد که میبریمت بالا...یه خنده ی شیرین پیروزمندانه میکنی و بعد...الکی میگی اَ اینا... و چشماشو تو همین حین میچرخونی...خودت نمیدونی چی میخوای ولی... اَ اینا همش ورد زبونته...از شیشه ترشی گرفته تا سس رو بهت معرفی میکنم..تا بالاخره یکی رو با لبخند میگی ... اِده.... و موافقت خودت رو ابراز میکنی و میری.. حالا این میتونه تکه ای فلفل سبز باشه..یا چ...




