مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

تو همونی...

الان....شیرت دادم..... وای بخدا تو همون پسرک ٣-٤ ماهه ی پارسالی... همونی که سرش مو نداشت...و من دلم به همون چندتا تار گندمی اش خوش بود.... تو همونی....همون که زیر باد کولر میخوابیدم و شیرش میدادم و پتو رو روی سر کم موش می انداختم....میترسیدم سرش یخ بزنه.... تو همونی...امشب تو رو اونجوری دیدم...مثل پارسال.... شیرت رو خوردی..وقتی ول کردی...داشتم بلند میشدم... دیدم دستت رو بردی سمت دهنت ...دوباره شیر خواستی...دوباره و اینجوری گفتی...دستاتو مکیدی.......... خداییییییییییییییی من میخوای منو عاشقتر کنی؟! این صحنه مستم کرد ...وای نوزاد کوچولوی من میدونم یکسال و ...ولی تو برای من همون پسرکوچولو شدی که وقتی هنوز گرسنه ات بود دستت رو...
27 خرداد 1391

شمال...

          بچه که بودم....اسم شمال که می اومد...دلم پر میزد....پر از ذوق و انتظار میشدم.... دلم میخواست...زودتر بریم... برای من شمال بچگی هام....یعنی زود از خواب بیدار شدن و صبحانه رو تو جاده چالوس خوردن....عکس گرفتن و با ندا سرمون رو از پنجره بیرون بردن و اواز خوند....بازی گروهی با بابا و مامان و خواهرها تو ماشین...خونه عباس و مرغای ترش شکم پر....قایق سواری و اب بازی تو دریا با بابا...دوباره کایت و کلاه وتوپ و ضدافتاب خریدن ...نهارهای توی طبیعت و.... خلاصه که شمال خاطرات من همیشه عالی بود!   الان من مامان شدم... ولی هنوز شمال برام عالیه... چون تو هستی...تو همسفر خ...
21 خرداد 1391

مادر و پسر

 شیرین ترین پسر دنیا هفت ماهه که بودی...کتاب مادر و پسر را خریدم...میخواستم بدانم...ناگفته ها را... اما...چند وقتی است فهمیدم...چیزهایی رو باید تجربه کنم... فهمیدم..عزیزترین مادر...وقتی ساکت و ارومه...وقتی صدایی ازش نیست...وقتی مادر قد و بالاش رو نمیبینه...باید سریع خودمو برسونم... نباید فکر کنم...تو مثل چند ماه پیش خوابیدی یا داری تو دنیای خودت دست و پا میزنی... دنیای تو شده کشف دنیای ما ....و کیفی میکنی دیدنی... من تا همیشه...حوصله ی این کنجکاوی هات رو دارم....اینا یعنی تو سالمی...یعنی تو باهوشی...یعنی تو پسری! و من شکررررررر میکنم خدایی که تو رو دستم امانت داد....   اینم چند تا از کشفیات کوچولوت که مامان رو خند...
12 خرداد 1391

نیمه شب!

نیمه ی شب  بود... من خواب و بیدار...همش چک میکردم نکنه روت باز باشه... شیرخواستی...بهت شیر دادم.... نه! شیر نمیخواستی...دور زدی و روت رو اون طرف کردی... غلت زدن هات شروع شد....همیشه وقتی بد خواب میشی...شروع میکنی غلت زدن... خوابم برد... یهو صدای شیرینت رو شنیدم .......بابا؛ آب بیده....آب بیده...بابا.... الهی مادر فدات بشه... بابایی رو میگی...بلند شد نشست...بوسیدت...بغلت کرد و بردت اب بده بهت... شک کردم شاید بیدار بوده!!! نمیدونی تو اون لحظه چه حس خوبی داشتم... بابا اوردت...اب خوردی...گوارای وجودت...سلام بر تشنه لب... حالا نوبت من بود...خودتو جا کردی تو بغلم....خودتو چسبوندی بهم... همونجوری که عاشقت میشم....ه...
12 خرداد 1391

صدای بوسه ی فرشته..

این روزها صدای بوسه ی فرشته ها خانه مان را پر کرده.... و تو زیباترینشان هستی... مبینم...نمیدانم دلتنگی برای پدرت بود....یا کلام همیشگی من برای بوسیدن عکس دونفره تو ودایی روی یخچال...نمیدانم...رسم مهربانی ات بود...که گاه و بیگاه وقت شیر....یا نگاه کودکانه ات که همه چیز را خوب در خاطرش ثبت میکند....نمیدانم یاد گرفتی یا میدانستی... هر چه بود.... این روزهایمان را عوض میکند....خوش! میبوسی.... صدا دار ....قبلا هم میبوسیدی...اما به سبک کودکانه ات....گاه و بیگاه.... اما...این روزها میل خودت است و صدایی که از لبهای صورتی ات بیرون می اید... اولین بار عکس دامادی پدر را...البوم سبز را در کتابخانه پیدا کردی و به عکس پدر که رسی...
9 خرداد 1391

ی لبخند...

ارامش جانم... بغلت میکنم...و دستمال خشک کنت رو برمیدارم.... میدونی کجا میخوایم بریم.... تو مسیر میبوسمت...روحم تازه میشه... چراغ دستشویی رو روشن میکنم و تو میگی هی هی... میخوام پاهاتو بشورم... اب رو گرم و سرد میکنم...پوشکت رو باز میکنم... و میشورمت... وقتی کارم تموم میشه...تو رو تو اینه  میبینم... میدونی مبین ...من عاشق این نگاه مهربونتم... که هر بار پاهاتو میشورم...تو اینه منو نگاه میکنی و میخندی...یه لبخند... یه لبخند که قلبم میگه داری تشکر میکنی! من فدات... اینا همه عشقه برای من...اینا همه لحظه های با هم بودنمونه... من هر بار که تو رو میخوام ببرم بشورم... .به ذوق همون لبخند همیشگی تو اینه ات میرم .... اون ...
7 خرداد 1391

شهاب اسمانی

  امروز باران بارید.. به رسم هر سال...دوم خرداد هرسال...از روز تولد تو شهابم   چه روزی بود....دوم خرداد...تو را که دیدم...با ان چشمان سیاهت که عاشقان هستم...شدی تمام دنیای من! باران میبارید...نه فقط از اسمان...چشمانمان هم بارانی بود... امروز روز توست...روز من...روز همه ی کسانی که انتظار امدنت را کشیدنت...تو پسر اسمانی...از جنس اسمان...تو شهاب اسمانی منی. داداش کوچولوی شیرینم میخواهم بدانی...مرز دوست داشتنم تا به کجاست... تو برای من عزیزترینی... برایت دعا میکنم...بهترین ها را... تو امید قلب مامان و بابایی...کاش همان شوی که ارزویشان است...که لایقش هستی...که باید باشی... درست مثل امروزت...که هیچ کم نداری.....
2 خرداد 1391