مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

اَبــــــــــــــر

اَبــــــــــــــر.... ماما ؛ اَبــــــــــــــر....؟ آیه؟! اَبــــــــــــــر....؟ من...سکوت میکنم...با لبخندی که نمیدانم کی خودش را مهمان لبهایم کرده...نگاهت میکنم... حض میکنم... سرم را تکان میدهم..... آخر سرت را همزمان با سوالهایت تکان میدهی...تایید میخواهی...   تاییدت میکنم...اره مامان.... میخندی...از سر رضایت....بدو بدو سر طبقه جانمازها میروی... جانماز من یا بابا رو برمیداری....زود بازش میکنی و اَبــــــــــــــرش را برمیداری... من هم وضو میگیرم و نمازم را میخوانم...و تو تمام مدت روبرویم مینشینی... گاهی شیطنتت گل میکند و مهر برمیداری....و میروی....و نگاهم میکنی...مستقیم چشمهایم را..من فدای نگاهت... گاه...
24 مرداد 1391

هنرمند کوچک

ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما       زیباترین پسر دنیایم!   میخواهم زمان را متوقف کنم نمیشود!   ثبتش میکنم...تا خاطراتم را مرور کنم برای روزگار دورم   تو اما....   چه میخواستی ثبت کنی؟!   قصدت دلبری بود؟ آفرین....توانستی   فلش های ممتد...توجه ام را جلب کرد...از اشپرخانه نگاهی انداختم...تو بودی دوربین به دست...و لبخندی شیرین.     عکسهایت برای ما.......زیباترین و هنری ترین عکس دنیاست....   عکاس کوچک   زندگی ات پر از لحظه های زیبا و شاد....ثبتشان کنی و لذت ببری   هنوز نمیتوانی دوربین به ...
22 مرداد 1391

مهربانی به رنگ آلبالو!

همیشه... آلبالو برایم یک طعم خاص داشت... از وقتی نوبرش می امد توی بازار تا وقتی که ... خانه مان پر از آلبالو میشد...چقدر دوست داشتم...مادرم...یک عالم میخرید....میشست و چوب هایش را جدا میکرد...و هسته گیری...من و خواهرهایم این وسط گاهی کمکی...و یه دل سیر ناخونک و ...ذوق مربایش!  مربای دست مادرم ...طعمش با تمام مرباهای دنیا فرق دارد....اصلا قابل مقایسه نیست!!! امسال... خانه ی عشقمان..آلبالویی شد....قرمز شد...عاشقانه تر شد... و مبین...همان کودکی دیروز من! یک دل سیر ناخونک زد...دنیا را آلبالویی رنگ کرد...کیف کرد...بازی کرد...هسته هایش را هم خورد! بوی شیرینی مربای مادرم...مادرم...مادرم...عزیزتری...
23 تير 1391

راهت سبز پاره تنم...

یه روز پر مشغله.... از خواب بیدار میشم...هنوز خوابی...روت رو میکشم...سر راه دوتا تخم مرغ میذارم اب پز بشه...ماشین لباسشویی رو روشن میکنم...لباسای کوچولوت رو تو مینی واش لکه گیری میکنم...برات سوپ میذارم...بیدار میشی و  هنوز یه دنیا کار دارم... بیدار میشی و زود منو میخوای...میام پیشت یه عالمه بوس صبحگاهی..اخه صبح ها خوشمزه ترتر تری...سفت بغلت میکنم و تو به عادت هر روز میگی اا توتو...و پرنده ی خشک شده ی اتاق رو نشون میدی...منم مثل همیشه میگم...توتو...خودتو عشقه عزیزم..دست و روت رو میشورم و پوشک رو تعویض.. باهم دوتا تخم مرغ اب پز و اب سیب میخوریم و نیمخوری و تی وی روشنه...حالا شروع به کار... ظرفا رو میچینم تو ظرفشور...لباسای شس...
22 تير 1391

مخاطب کوچک من!

مخاطب کوچک... چقدر لذت بخش است...اینکه تو میفهمی من چه میگویم...  و من میفهمم تو چه میگویی... شدی مخاطب... باهم گفتگو داریم به سبک خودمان... من میگویم و تو ماشاالله میفهمی... تو میگویی و من مادرانه ترجمه میکنم...رفتارت را کلامت را... و چقدر لذت بخش است...اینکه برای دیگران ترجمه میکنم ...اینکه میگویند بیا ببین چه میگوید...چه میخواهد...  مخاطب کوچک دنیای این روزهایم. صدایت میکنیم...میخواهیم...چه لذت بخش است درک و فهمت...اینها یعنی تو بالنده تر از دیروزی... صدایمان میکنی..میخواهی...چه عاشقانه است خواسته ی فرزند را اجابت کردن...کاش توانش همیشگی باشد!  گفتگوهایمان دو طرفه شده...صدای تو از سوی دیگر می ...
19 تير 1391

مردانه میرقصی!

میرقصی! همین را کم داشتی؟! میخواهی دلبری کنی؟تمام دلمان را که بردی...چیزی نمانده! با این تکان های کودکانه ات وقت اهنگ... دستهای کوچکت که جلو میاید و درست مثل رپر ها تکانشان میدهی... مردانه میرقصی...و من را دوباره عاشق کردی...درست مثل وقتی که....یادش بخیر:) اهنگت باید ریتم شاد داشته باشد....وگرنه عوض میکنی؛ خودت! توی ماشین باشیم...خودت را تکان میدهی و میخندی و من را نگاه میکنی...با دهانت سق میزنی و هماهنگ با اهنگ...دستهایت را از پنجره بیرون میبری و تکانشان میدهی... خانه که باشیم...راه میروی و مرقصی...مردانه ی مردانه! الهی من فدای تو باشم و شب دامادی ات را ببینم ... ببینم مردانه رقصیدنت را در شب خوشبختی ات...در ان لباس هم...
17 تير 1391

ارزوی دیروز...مرد فردا....

گاهی یه لحظه هایی رو که میبینی...لذت میبری...شاید اون لحظه ها مال خودت نباشه...ولی از شیرینی اون لحظه تو هم میخندی...لذت میبری...دلت میخواد تو هم تجربه اش کنی...مثل تولد یک نوزاد! دیشب یکی از همون لحظه هایی بود که همیشه دوستش داشتم...هربار میدیمش عشق میکردم...میخندیدم و میدیدم بقیه ای که شاید مثل من این لحظه مال خودشون نباشه ولی مثل من پر از عشق شدن! اما؛ دیشب اون لحظه....مال خودم بود...من صاحبش بودم...میتونستم بیشتر از دیگران کیف کنم...باتمام وجودممممممممممم..... دیشب تو پارک....من یه پسر کوچولویییییییییی یک ساله داشتم....پسر کوچولویی که میخواست با اون قدمهای سی سانتیش همه ی پارک رو سر بزنه....خیلی هم عجله داشت...
14 تير 1391

خانه ی امید...

  اینجا... لبخندت همیشگی است...همبازی پیدا کردی...همه چیز ارام است. اینجا... پر است از اسباب بازی های دلخواهت... توتو ها در دسترست هستند...اب حیاطشان برای تو باز است. اینجا... میگویی و عشق میکنند....ناز میکنی و نازت میکشند...دل میبری و قربان صدقه ات میروند. اینجا... هنرنمایی میکنی...میخواهی...ارامی...شادی...فرمانروایی میکنی! اینجا خانه ی پدری من است... میبینی من هم ارامم! اینجا همه چیز بر وفق مراد است.... اینجا خانه ی امید است....اهواز است...شهر گرم و صمیمی تو! من اینجا را این خانه ی پدری را با جان و دل دوست دارم... سایه شان مستدام... و عاشقم لحظه هایی را که میچشی طعم محبتشان را...سیرابشان میکنی...و میبینم...
2 تير 1391