اَبــــــــــــــر
اَبــــــــــــــر.... ماما ؛ اَبــــــــــــــر....؟ آیه؟! اَبــــــــــــــر....؟ من...سکوت میکنم...با لبخندی که نمیدانم کی خودش را مهمان لبهایم کرده...نگاهت میکنم... حض میکنم... سرم را تکان میدهم..... آخر سرت را همزمان با سوالهایت تکان میدهی...تایید میخواهی... تاییدت میکنم...اره مامان.... میخندی...از سر رضایت....بدو بدو سر طبقه جانمازها میروی... جانماز من یا بابا رو برمیداری....زود بازش میکنی و اَبــــــــــــــرش را برمیداری... من هم وضو میگیرم و نمازم را میخوانم...و تو تمام مدت روبرویم مینشینی... گاهی شیطنتت گل میکند و مهر برمیداری....و میروی....و نگاهم میکنی...مستقیم چشمهایم را..من فدای نگاهت... گاه...







