مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

پودَک نه!

مبین پوشکی من... پاهاتو شستم و زود پوشکت میکنم...لختی و فقط با پوشک... دارم میرم برات لباس بیارم... برمیگردم و وسط هال یه پوشک باز شده میبینم....بدون نی نی! بدو بدو فرار میکنی و میگی... پودَک باس ....(پوشک باز) باید از این به بعد زود لباس تنت کنم...چسبای پوشک دیگه امنیت ندارن! میدوم دنبالت و میگیرمت...قربونت میرم و میخندیم... خوشبختی یعنی همین...همین با تو بودن ها!   ...
12 آذر 1391

منــــــــــه...ماما منــــه

اهوازیم؛ روی مبل نشسته ام...ندا می اید و دست می اندازد دور گردنم... لحظه های خوش خواهرانه... دوتا چشم سیاه از ان دور نظاره گر است! بدو بدو میایی طرفمان و میگویی : اِِِِِ بُیُو (برو) خاله ندا میخندد و خودش رو محکمتر میچسباند و میگوید: مامانِ منـــــه!!! تو اخم میکنی و میگی نـــــــــــــه...مَنـــــــــــه! منه منه....منه منه....ماما منه....نه نه...منه منه و همین سناریو را خاله کوثر با تو اجرا میکند.... خطابش کردی: دودَر...منـــه....دودَر... منه...ماما منه دودر...( کوثر ) عشق کردم..کیف...لذت..ذوق...لبخندم را نمیشُد جمع کرد.........این منه های ممتد تو.....این حس زیبای مالکیتت...چقدر غیر قابل توصیف است....فقط احساس اس...
11 آذر 1391

چر خ چرخ چرخونک!

چرخ چرخ چرخونک... درست مثل بچگی هایم...چرخیدی... این روزها بازی من در آوردی تو شده....یک دستت را توی سینه جمع میکنی و دست دیگر را رها میکنی و میچرخی...شاید دو ،سه دور... هیجان و اشتیاقت برایم دیدنی است....گویی من هم کوچک شده ام.... با هم میچرخیم....فر میخوریم و میخوانم چرخ چرخ چرخونک.....و تو از سرگیجه ی بعدش کیف میکنی... دنیایی بزرگی داری مادر....همین که وقتی برای اولین بار چرخیدی...خودت تعجب کردی و بلند گفتی ماما..و چرخیدی...میخواستی تشویقت کنم... و من ...گویی مدال قهرمانی کسب کرده باشی...ذوقت را کردم... فدای تو و ذهن خلاق و کودکانه ات... بچرخ پسر...گاهی می ارزد به سرگیجه ی بعدش..به لبخندش...به روی زمین ولو شدنش...به زود بل...
11 آذر 1391

منون!

هزار ماشاالله به تو! هر محبتی از سوی تو ...یک ممنون از سوی ما و تو خوب شاگردی هستی... درس ات را به موقع پس میدهی... منون...منون!!! این روزها کلید راه گشای کارهای ممنوع تو شده. یک منون میگویی و...تمام قندهای قندان را توی چایی خالی میکنی... ملاقه ی سوپ را برمیداری و ... منون را زیر لب زمزمه میکنی.. ماست را قاشق قاشق روی دیسِ برنج میریزی و با هر قاشق یک منون تحویل میدهی.. نمکدان را چون دوشِ اب برعکس میکنی و سرت را خم میکنی و یک منون شیرین میگویی.. کلوچه ی له شده را زینت قالی میکنی و بدو بدو جارو می اوری و نگاه من جوابش منون توست! و... این ممنون های شیرین و بجای تو...شده کلید ممنوعیت ها... دل مادرانه را...
8 آذر 1391

دودوده یا مونونو؟

یا لطیف... شیرین تر از جانم...همیشه قبل از بیدار شدن صبحگاهی...شیره ی جان را به بدن میزنی و ...چشمانت را باز میکنی... چشمان پف الو و موهای بهم ریخته و بوی شیر دهانت و نداشتن تعادل... اینقدر این اول صبح ها را دوست دارم.... این نگاه متعجب به اطرافت...گویی هر روز انتظار داری جایی تازه بیدار شوی...و اولین کلمه ای که میگویی...ماما جان ماما؟ ....دونجا(اونجا) کجا مامانی؟ ...بَدَل(بغل) و خودت را پرت میکنی در اغوشم...تکان میدهی یعنی بلند شو...دونجا...با انگشت اشپزخانه را نشانه گرفتی. با هم به اشپزخانه میرویم....ماما دایی(چایی) هر داییی دایی نیست! باشه مامان بذار روشنش کنم. ....آتی دایی...(اتیش..چایی) میخندم...گاز را که رو...
2 آذر 1391

دَنگین....

عشق میکنم وقتی مشغول تی وی دیدنم و صدای حرف زدن تو میاد... گوشامو تیز میکنم... یه کلمه جدید! دَنگین...ماما دَنگین ! بعد تو رو میبینم کیفِ چرمِ قهوه ای بابا رو گرفتی و داری دنبال خودت میکشونی و میگی سنگین! و از اینجا یا به قول خودت دینجا به بعد بود که از دَنگین استفاده میکنی با اگاهی کامل از مفهوم... اینو وقتی صندوق صدقات سنگین خونه ی عمو رو بلند کردی و دَنگین ذَنگین میگفتی و بالاخره افتاد رو پات به همه ثابت کردی.. راستی عشقت سنگین افتاده تو دلم... ماشاالله...یا حافظ. ...
29 آبان 1391

من و مبین

من: چاقـــــــــو؟ مبین: بَـــــــدّه من: قیچــــــــــی؟ مبین: بَـــــــدّه من: آتیــــــش؟ مبین: داده! (داغه) ـــــــــــــــــ مبین: آتی؟ (اتیش) من:بده! مبین: دادو؟ ( چاقو) من : بَده! مبین: دادو؟ و این سوال به توان هزار پرسیده میشود و من باید بگویم بده.... من:مبین بسه ! مبین: دَمو دود...(تموم شد!) من: ممنون مبین : مَ نو (ممنون) با تکان سر به یک طرف! میشود شما را خورد...البته کمی از شما را...بقیه را میخواهم نگه دارم برای روزهای شیرین تری که پیش رو دارم! شکر الله...ماشاالله
23 آبان 1391

ما و اتاق آبی...

بنام خدایم... مشغولم....می ایی و دستم را میگیری و میگویی : دَ (دست) بِ یم( بریم) میگم کجا؟؟ میگی: توتاق! (تواتاق) و اشاره به اتاق ابی خودت دست در دست هم راهی اتاقت میشویم...قدمهایم را با قدمهایت تنظیم میکنم... میرسیم... به رسم همیشه سلام میکنی ؛ من هم....یَیام( سلام) پوه را نشانم میدهی...میگویی:پو پو پو....با ریتم خاصی که برایت میخوانم.. میخندم...دستم را رها میکنی و میدوی سمت کمد میگویی: ماما دَر (ازم میخواهی در کمد را باز کنم) پرده اتاق را میکشم...افتاب مهمان اتاق ابی میشود....تو میگویی بـــــــَــه چهار پایه ی کوچکی که بابایی برایت خریده را از لای کمد بیرون میکشی و میگویی : با ...لایا ( باز ..بالا..) برایت باز ...
22 آبان 1391

گوش به زنگ!

درررررررینگ...درررررررررینگ این روزها هرکس خانه ی ما زنگ بزند.....صدای اَیوووو گفتن مرد کوچک خانه مان را میشنود....چند بار پشت هم بلند و محکم میگوید اَیوووو.... تلفنچی کوچکم ؛صدای زنگ تلفن....برق از سرت میپراند...زود میگویی.... من ! یعنی من برمیدارم...بدو بدو میدوی و گوشی را برمیداری و گاهی با شانه ات نگه میداری و اَدایم  را در می اوری.... نمیدانم پشت خطی ها چه حالی دارند...شاید برایشان عادی است...شادی ذوقی کوتاه کنند ...شاید ... هرچه باشد....من هر بار میروم روی خط زنـــــــــــدگی ! زنگ گوشی همراه و ایفون از این قاعده مستثنی نیست... گوشی را یا خودت اَیو میگویی و صدای زنگش میفهماند هنوز پشت خط کسی هست و بدو بدو تحویل...
20 آبان 1391