مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

هفتِ دی...

هوالمبین...   هفتم دی ماه شد روز دوست داشتنی من...مقدس و محبوبِ همیشگی ام... راستی چند ساله شدم؟! حساب روز و ماه را ندارم.... به تقویمِ مادرانه ام ...درست دوسال و چهارماه ! شاید هم یکسال و هفت ماه و هجده روز ! با شمارشِ عشق ... ده سال و نیم ! به حساب رازدلم ، شش سال و اندی ! هرچه بود گذشت و امروزم مهم است... اینکه مـــــــــــادر توام.....مبین یگانه ی زندگی ام اینکه همــسر نجیب ترین مردِ روزگــــــــارم... امروز من....دقیقا بیست و شش سال ام و ...ثمره ی زندگی ام..یکسال و هفت ماهه است... اینکه هنوز فرزندم ! و این حسِ فرزندی...عجیب شیرین است...اینکه در مقابلشان خُــــرد میشوی...اینکه وقتی ...
10 دی 1391

زود تند سریع جواب بده!

ماشاالله لاحول ولا قوه الا بالله... این روزا همش ازم میپرسی... ماما آتیــــــــش؟؟ منم باید زود جواب بدم...داغـــــــه!! و این اول ماجراست...شروع میشود: دادووووووو(چاقو)؟؟ بَده! پولوووووو(پلو)؟؟ خوشمزه است... مامانییییییی؟؟ مهربونه... داییییییی؟؟مدرسه است بی بیییییی ؟؟ عزیزه... و.......همینطور یکی یکی اعضای دوست داشتنی خانواده رو میپرسی من هم باید صفتی در خورشان پیدا کنم و زود جوابت را بدهم دَتــــــــــار(قطار) ؟ ؟ ؟ ماجین(ماشین)؟؟؟ ماه؟؟ دیرَخ(درخت)؟؟ نای نای(سی دی ات)؟؟ درابه(زرافه)؟؟ بیل(فیل)؟؟ مورجی(مورچه)؟؟ مووووش؟؟ بَبَلو(تولد)؟؟ اَ اینا؟؟ دِدا(کتاب)؟؟ و..... همینطور تمام کلماتی که میدانی را میگویی و من باید صف...
10 دی 1391

اِ بابا!!!

وقتی یه چیزی از دستت میافته که نباید! وقتی یهو وقت شیرین کاری میخوری زمین...وقتی سی دی ات رو نمیتونی بذاری تو دستگاه...وقتی شوخ میشی و میخوای منو بخندونی...وقتی دلبر میشی... عین آدم بزرگــــــــــــا میگی: اِ بـــــــابــــــا !!!(ای بابا..) اینقدر بجا و شیرین میگی... که دلم میخواد قورتت بدم...و لبخند رو تو هر حالتی مهمونم میکنی... میبینی چه ساده خوشبختم میکنی؟! شکر برای تو...
10 دی 1391

گردنِ عشق!

هوالمبین بچه که بودم...گاهی ،وقت نماز مادر و پدرم...با ذوق و شوق منتظر سجده هایشان میشدم.. وقت سجده...می پریدم روی کمر و گردنشان را محکم می چسبیدم...چقدر برایم لذت بخش بود...هنوز هم که ان لحظه ها را به یاد می اورم...کودک میشوم! و تداعی کننده ی وقت بازی با شانه های پدر...نوبتی سوارمان میکرد و دور خانه می چرخیدیم و می خندیدیم... این بازی آموختنی نبود...گویی کاملا غریزی و کودکانه بود! امروز من در جایگاه دیروز مادر و پدرم هستم موجودی فوق العاده...و وقت شناس...گردن را نشانه رفته...برایش فرقی نمیکند ؛ وقت نماز است یا کار با لپ تاپ...وقت جارو دستی کشیدن یاغذا خوردن... دلش که بخواهد...می پرد و گردنم را محکم میچسبد! میداند...
5 دی 1391

آ ایش...

آ ایـــــــش! دقت کردم...تا ببینم چه وقت از این کلمه ی خوش اهنگ استفاده میکنی... متوجه شدم؛ وقتی اِرادی دراز میکشی و استراحت میکنی میگی: آ ایــــــــــش! وقتی از بیرون وارد خونه میشیم میگی: آ ایـــــــــش! وقتی بوسه مهمونم میکنی میگی: آ ایـــــــش! وقتی... و این یعنی آخیــــــــش.... الهی من فدات شیرین زبونم...عزیز فهمیده ام... ماشاالله لاحول ولا قوه الا بالله. آخیش که من مادر توام و تو فقط پسر منی...آخیـــــــش! خدایا به تو میسپارمش فقط.
4 دی 1391

سرکـــــــــــار!!!

از چکاپ 19 ماهگی که برگشتیم...به داروخانه رفتیم تا اطاعت امر کنیم. تو مستقیم به سمت قسمت محبوب لوازم بهداشتی و ارایشی رفتی...با پیشخوانی کوتاه که شروع شیشه به نوک بینی نقلی تو میرسد....مسئول جوان و خوش برخورد! من این سمت...نسخه را دادم...منتظر ماندم. سلام کوچولو اسمت چیه؟؟ ....آ آ اَ اونــــــــــــــا....انگشت اشاره ی چهارسانتی ات را سمتی مجهول نشانه رفتی! اول اسمت رو بگو تا بهت بدم... ...آ آ اَ اینــــــا... از کدوما میخوای...از این؟؟ ...نــه آ آ  اَ اونـــــــــا... از اونا؟؟ اشاره به سمت پستونک ها... ...نه آ آ  اَ اینــــــا................................ داروها اماده شد...تحویل گرفتم...پرداخت کردم...امدم...
29 آذر 1391

آلبومِ حضور تو...

عسک...ماما عسک! بابا عسک! این روزها مـــــا با تو...مرور خاطرات میکنیم....خاطراتی که گویی سالهاست از ان گذشته....فایل عکسهایمان را می تکانیم و به روزهای آغازت دل میسپاریم تا امروز و تو...عکسها و فیلمها را خوب تماشا میکنی... من عکسها را رد میکنم و تو شیرین و به جا عکس العمل نشان میدهی... گاهی از سر کودکی...فضای فیلم را میخواهی...قاطعانه! گاهی دلتنگِ انها که دوستشان داری میشوی و حضور آن دمِ شان را میخواهی...مصرانه! گاهی برای سوژه های مورد توجه ات بهانه میگیری! دلبندِ مادر،  شک دارم به بودنم قبل از تو....به کامل بودنم! تو آمدی و همه چیز را کامل کردی...روحم...احساسم...خودِ خودم....حتی عکسهای دونفره مان! عسک دیدن با تو ...
29 آذر 1391

خاطره ی یک شب پاییزی!

یا حق... شب از نیمه گذشت و تو... قصد خواب نداشتی قندکم؟؟ کمی بازی و شیطنت و اب خواستهای الکی...کمی دلبری و بوسه و شیرین زبانی....بس نیست...وقت خواب شده... ما خوابیدیم....چیزی شبیه خواب و بیدار...و تو همچنان چشمان سیاهت را به سیاهی شب گره زده بودی صدایت می امد.... شعر میخواندی...چیزی شبیه شعر...چیزی اهنگین...موزون...نامفهوم بود...ماما بابا دی دی عیـــــوسک* نینی آبه بابایــــــــــی.....ولی برای من لالایی پسرانه ی تو بود...بوسه هایی مهمانمان کردی...ناز و نوازشی...موهایم را از روی صورتم کنار زدی و دالی کردی و بوسیدی...پدر را دستور "آب بده "صادر کردی...بازی کردی به تنهایی...با ارامش در تاریکی... راستی این اب خوردن های زیرکانه...
27 آذر 1391