مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

لقمه های خوشبختی و سه فنجان چای!

یا لاحول ولاقوه الا بالله.... این روزهای تعطیل و صبحانه های سه نفره...را عاشقم تره و مَنیر (کره و پنیر)خوردن تو و لقمه های کوچکت...  لقمه های لوله ای که میپیچم و سرش را به سفیدی خامه اغشته میکنی و ببلوده (تولده) را میخوانی... این ذوق تو برای چایی خوردن.. و آهنگ دایی دایی خواندنت.... و ریختن ِ سه فنجان چای ! شکرپاش نارنجی که عاشقش هستی و تو مسئول ریختن دِدَر (شکر) برای ما! این شیرین کاریهای تو وقتِ صبحانه ی روزِ تعطیل برای مامانی و باباجی ...تمام عمرمان را میسازد...باور کن! اَدَ (عسل) هایی که به اصرار بابایی میخوری و مرباهایی که با انگشت دانه هایش را برمیداری... لحظه ی سیر شدنت و لقمه ی اخرت مهمانِ دهان ما...
23 دی 1391

دلم خواست...

دلم خواست بیام بگم بهت چقدر آقـــــــــا و فهیمی!... همینکه همیشه میذاری بینی فسقل نخودی ات رو تمیز کنم وساکت تا اخرش وایمیستی! همینکه کافیه بگم این چیز داغه...از هشت ماهگی تا امروز محــــــــــــــال ممکن ..دست بزنی! همینکه درباره ی شومینه شیطنت نمیکنی و خودت هرچند روز یبار با تاکید میگی آتیش داغه! همینکه هیچ وقت با دکتر بردن و دارو دادنت مشکلی نداشتم! همینکه هیچ وقت با خواب شبت مشکل جدی نداشتم! همینکه هیچ وقت تو مهمونی ها اذیتم نکردی...غریبی و وابستگی! همینکه اینقدر همراهی که همچنان فعال و اکتیوم اونم با تو! همینکه با حمام و آب و دستشویی میونه ات عالیه! همینکه همیشه با کلاه و دستکش و جوراب و ...کنار اومدی و مامان رو برای ...
22 دی 1391

" دَ دَ دَ "

فقط باید مــــــــــادرِ مبین باشی تا بدانی " دَ دَ دَ "در پایان هجده ماهگی یعنی چه! و این جمله ی عمیق را در پایان نوزده ماهگی کمی واضح تر بشنوی! که نتیجه اش میشود..." دَ نَ دَن " ! منتظریم تا این جمله ی گرانقدر و عالی مقام واضح تر شود........................... من به خود میبالم..برای مادرِ تو بودن...اینکه مالِ منـــــــــی! شکر خالقِ مبین.
21 دی 1391

مهمونِ خونه ی ما...

هوالمبین... اگر اومدید خونه ی ما و یه کوچولوی بامزه ی ١٩ ماهه بهتون گفت مَمَنتی ...ترجمه ی معادلش میشه...سیب زمینی! اگر مهمون ما شدید و یه کوچولوی ١٩ ماهه با صدای ظریفش بهتون گفت با بو بَ ...مطمئن باشید ازتون بادکنک میخواد! اگر خونه ی ما بودید و کوچولوی ١٩ ماهه ازتون درخواست دَن دین دی یا دَن دَ نی کرد...خودتون باید تشخیص بدید نارنگی میخواد یا صندلی! اگر میزبانتون یه کوچولوی ١٩ ماهه بود با موهای طلایی و ازتون درخواست دیتاب کرد...براش کتاب بخونید! اگر این کوچولوی ١٩ ماهه بهتون گفت دَسب ...حتما یا چسب میخواد یا برچسب های عروسکی دیده! اگه کوچولوی 19 ماهه بهتون یه چیزی نشون داد و گفت دی دید دا ....خوب دقت کنید ستاره رو...
20 دی 1391

مسافر کوچک...

هوالرزاق... اولین بار مشهد بود....درست در هفده ماهگی ات....سوار تاکسی که شدیم...بلند سلام کردی..انقدر واضح که راننده را داد...علیک سلام اقـــــــــا.... و این رابطه ی خوش تاکسی و مسافر برای تو تکرار شد... تنهایی...گاه استقلال می اورد...و این تنهایی هر روزه ی ما...گاها منجر به طیِّ مسیرهای کوتاه به بهانه های مختلف میشود ... اینکه تو هر از گاهی میشوی کوچکترین مسافرِ تاکسی! بعد از سوار شدن و سلام کردن:  ماما بول!.. بده آ آ... کرایه ها را خودت مستقیم به دست راننده میرسانی و زود ممنونی روانه ی خود میکنی و.....تشکرهایشان...که ستایش دست های مهربانت و فهم شیرین و بجایت است هرکدام به نحوی...لبخندت را پررنگ تر و تو را مصمم تر برای تاک...
20 دی 1391

باده یا باشه!

عزیزدلم این روزها اگر سوالی بپرسمت که راغب به انجامش باشی این گونه جوابم میدهی... مبین بریم سیب بخوریم؟ بریم تو اتاقت بازی کنیم؟ بریم بهت بیسکوییت بدم؟ بریم باهم حموم اب بازی؟و... تو: باده؟ (باشه) با تکان سر به کنار گاه شک میکنم...به اینکه من سوال پرسیدم یا تو...و جوابت میدهم : باشه!!! تو میخندی و میگویی: بُدّو ..بُدّو شیرینی این روزها بکامم بـــــــاد! شکرالله ...
17 دی 1391

مــــــا و یک دنیا عشق...

حُدین...هُدا..مُمی...مـــــــــــــا ماما...باباجی...نی نی! اینها را از زبان تو شنیدن..یعنی من خوشبخترین زنِ روی زمین هستم! با انگشت اشاره ی چهارسانتی بهشتی ات...روی حروفِ روی درِ اتاق میکشی و درست میگویی حُدین...بابا...هدا ...ماما...ممی...من. چه خوب رسم دلبری میدانی...برای جمع کردن حواس پدر بلنـــــــد میگویی حُدین... و ریز میخندی. هربار بعد از پدر صدایم میزنی... هدا...هدا... تا جانم را از آنِ خود کنی... نمیدانی چه لذتِ لاوصفی در آهنگ صدای تو به وقت ادای نام ماست... صدا کن مرا...صدای تو خوب است نازنینم... مهربانِ بی نظیرِ مــــــــا ؛ توراشاکریم...     ...
15 دی 1391

لحظه های نمکی..

به برکتِ وجود خوشمزه ی پسرک شیرین تر از عسل تمـــــام نمکدانهای خانه ی ما بی سوراخ است....یا به قولی...تا اطلاع ثانوی سوراخ های نمکدان مسدود است! دربشان را باز میکنیم تا نمکِ بی نمکدان داشته باشیم...همه خیس و نمدار!!! این لحظه های نمکی باید خندید.... خوشبختی یعنی دیدن چیز های کوچک...حتی به کوچکی سوراخهای نمکدان! خدا زندگیمان را سراسر این لحظه ها گردان.آمین
13 دی 1391

اوووبی؟؟

ماشاالله.......یاحق داریم عروسک بازی میکنیم... با پوه بهت سلام میکنم: سلام تو میگی: اوووبی؟ کمی به گوشهایم شک میکنم! دوباره تکرار میکنم...اینبار با انگشتم که با خودکار نقش صورتک خندانی را گرفته... انگشت خندانم: سلام مبین تو: اوووبی؟ انگشت خندانم: من خوبم تو خوبی؟؟ و تو میخندی...مثل همیشه ...فهمیدی که فهماندی ام....که نشان دادی اوووبی را میدانی کجا بکار ببری...و من مثل همیشه عاشق ترت شدم... فدای این لحظه های تکرار نشدنی خاصِ وجودت بهترینِ مادر. شکرالله +اولین بار شب یلدا گفتی...عمه بشرا شنید...یکی دوبار ارام گفتی.... اما این روزها به جا استفاده میکنی! راستی یک ساعتی میشه لباس تنت نیست...نمیذاری...به معنای واقع...
11 دی 1391