و عشــــــق نام دیگر تو...
یا الله... مبین..عزیز دلم... این اولین رستورانی که من و تو بعد از پارکمون رفتیم خیلی برام خاطره انگیز شد...این تباب گفتنت و بـــــَــه کردنت و دو نفری سر یه میز نشستن برام خیلی ارزشمند بود...خنده های جون دارت....حس رضایتی که داشتی...و لقمه هایی که میذاشتی تو دهانم... و شیطنت هایی که من طالبشونم.... عشق میکنم....شاید جایگاه مادرانه ام منجر به کشیدن یه سری خط قرمز باشه...ولی تو دلم برات میمیرم.... و شبی که عاشقانه بود... من و تو و بابایی... رستوران همیشگی قرمزمون .... انرژی پسرانه ی تو و دلبری های خاصت که همه رو مورد توجه قرار میدی...که بغلت میکنن و میری پشت پیش خوان...که باز میشی یه پادشاه کوچولو... نی رو هزاربار...





