مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

و عشــــــق نام دیگر تو...

یا الله... مبین..عزیز دلم... این اولین رستورانی که من و تو بعد از پارکمون رفتیم خیلی برام خاطره انگیز شد...این تباب گفتنت و بـــــَــه کردنت و دو نفری سر یه میز نشستن برام خیلی ارزشمند بود...خنده های جون دارت....حس رضایتی که داشتی...و لقمه هایی که میذاشتی تو دهانم... و شیطنت هایی که من طالبشونم.... عشق میکنم....شاید جایگاه مادرانه ام منجر به کشیدن یه سری خط قرمز باشه...ولی تو دلم برات میمیرم.... و شبی که عاشقانه بود... من و تو و بابایی... رستوران همیشگی قرمزمون .... انرژی پسرانه ی تو و دلبری های خاصت که همه رو مورد توجه قرار میدی...که بغلت میکنن و میری پشت پیش خوان...که باز میشی یه پادشاه کوچولو... نی رو هزاربار...
27 بهمن 1391

من با تو خوبم...

هوالمبین... از وقتی اوبی رو یادگرفتی...شب یلدا به بعد... تا از خط قرمز عبور میکنی...و من اخم میکنم،چشم غره میروم و یا محکم میگویم مبیـــــــــن!!! توی چشمانم زل میزنی و خونسرد میپرسی... ماما اوبی؟؟ و حالِ من خوبـــــــــترین میشود...دلم ضعف میرود و خنده ام میگیرد...ولی کوتاه نمی ایم... وتو تا جوابت را نشنوی.... میپرسی... ماما اوبی؟؟ _من خوبم...ممنون. میخندی و میدوی پی شیطنت و کودکانه هایت و من را با دلم تنها میگذاری... میشود تو باشی و حالِ من خوب نباشد؟! تو که باشی حالِ من خوبترین است... اما تو نباشی من چگونه باشم...؟ یادت بماند این ظرافت رفتار را...تا توانی دلی بدست اورد عزیز دلم. مهربانا.....
21 بهمن 1391

یه دنیــــــــــــــا دلخوشی...

یا لطیف... صدایم میکند...خواهر کوچکم...او که سرشتش پاک و فرشته پسند است... وارد بازی میشوم...همان بازی قدیمی که با شهاب داشت...و امروز باز خودش در همان جایگاه نشسته....و تو جای شهاب روبرویش... و من نفر سوم! می پرسد...مبین خاله رو چقدر دوست داری؟؟ میگویی.... یه دنیـــــــــــــــــــاس !!! فرشته ی زمینی من...چقدر خوب که عشق را وسعت میبخشی...چقدر خوب که مهربانی برای تو سقفی ندارد......چقدر خوب که دنیــــــــــــای منی... و سوال بعدی با شیطنت پرسیده میشود.... مامان رو چند تا دوست داری؟؟ میگویی... زیـــــــــاد! حسودی ام میشود...به دنیاس ... تمام مسیر پرواز میپرسم....مبین مامان رو چند تا دوست داری ....تا یه دنیاس ر...
21 بهمن 1391

بارون میاد...

اهوازیم... باید خاک گرم جنوب به تنت خورده باشد تا بدانی بهارِ اهواز...یعنی سه ماه زمستانش.. و باران های روح بخشش... خاله کوثر صدایم میکند...پسرک بیست ماه و هفده روزه ام میخندد...بیــــــــــا _بارون میاد؟؟ مبین: دَر دَر _پشت خونه ی ؟ مبین: اُدَر!!! دلم برایت میرود...فدای این شیرین زبانی...هزارماشاالله داری پسر...اینکه میگویی: ماما بارون دیدی؟؟ بارون آبه..دیدی؟؟ مبین من مست این لحظه های میشوم...وقتی محکم بغلت میکنم و تو محکم تر!!! سیرم میکنی هربار...همان لحظه...امــــــــــــــا عطشم به باران وجودت هر روز بیشتر... برکتی...بارانی...آبی...مبین! خدا بارانت را بباران....به چترهای بسته نگاه کن...به دستهای با...
10 بهمن 1391

توپٍ دلدلی...

یا ماشــــــاالله... درست در یکسال و هشت ماه و 13 روزگی... اولین شعرهایی که با هم کامل خوندیم...شعر ماندگار* یه توپ دارم قلقلیه* یه توپ دارم ...دلدلی سرخ و سفید و ... آبیه میزنم زمین ...هبا ده نمیدونم تا.. ..دوجاست؟؟ من این توپ رو... نَ دو دَم مشقامو خوب ...بِ دِش دم بابام بهم .... عیدادِه یه توپ... دلدلی...دِرمس !(قرمز) ــــــــــــــــعاشقه دنبه داری گفتنت هستمــــــــــــ ببعی میگه.... بع بع دونده دایی نه نه.. دوست دارم روزی هزار بار با هم بخونیم......هـــــــــــــزار بار....من سیر نمیشم..از حرکت لبات...از برق چشات به وقت جواب ...از آهنگ صدات...از خنده هات...از تو مبین...از تو سیر نمیشم.. فدای تو بشم م...
6 بهمن 1391

یک اپیزود...

یالطیف... زمان : این روزهای ما مکان: خانه ی کوچکمان مشغولم...گویی یک مادر همیشه باید مشغول باشد...تو هم مشغولِ کشف دنیای بزرگِ مایی...گویی چیزی را بخواهی و نیابی! مبین: ماما توپ؟؟ من: توپ چی؟؟ تو: توپ اوجاس؟؟ اوش؟؟ خنده ام میگیرد...میگویم چی؟؟ تو: اوجاس؟؟ حرکت دست و سرت اوجاست رو بامزه تر میکنه ...اوش؟؟ من: نمیدونم بگرد پیداش کن! شاید اونجاست...با دست به زیر میز اشاره میکنم... تو: اونداس؟؟ نه نه نه نه! اینداس! میخندی...پیروز!توپ کوچکت درست پشت سرت بود! توپت رو برمیداری و شوت میکنی...من عاشق این بازی های پسرانه ام... شکرالله ...
5 بهمن 1391

آی میچسبد...

آی میچسبد.... عصر زمستانی...خانه ی گرم...تو خواب باشی و من کنارت دراز کشیده باشم و ... درخواست شیر کنی...دنبالم بگردی با چشم بسته و دهان باز....صدایم کنی و بگویی ماما می می... ومن...سرشار از نیاز....محکم در آغوشت بگیرم...پر شوم از بوی تنت...همان بوی بیسکوییتی خودم که سیر نمیشوم...همان که حمام نرفته ات خوش تر است.... و تو قبل ازنوشیدن شیره ی جان ؛ با چشمان بسته و دستهای چسبیده به من ولبخندی شیرین...بگویی: منون!منون! آی میچسبد....خوب تکلیف دل من دقیقا چیست؟؟ خدای بی همتا...منون..منون! ...
4 بهمن 1391