مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

لطفا بروید آن طرف تر!

هوالمبین دراز کشیدم... میای کنارم...سرتو میخوای رو بالش جا بدی...جات راحت نیست... میگی: بُُ اووو وَََ ترجمه: برو اون وَر! میخندم و خودمو جابجا میکنم...راضی نمیشی...تکرار میکنی...اینقدر جابجا میشم تا سرم میافته رو زمین! بالش مال تو! مثل تمام چیزایی که این روزا شیرین ما رو هدایت میکنی بریم اون ور...تا مال تو بشن...مثل صندلی! قندک شدی مبین...خیلی! شکرالله..ماشاالله
26 آذر 1391

با هم میرقصیم!

مگه تا کی میتونم تو رو بغل کنم... اونم به این راحتی... مگه تا کی تو طالب اغوش منی؟؟ اونم با این شوق... سی دی المو رو برات میذارم...به اهنگش که میرسه...میای میگی: ماما بُدّو...بُدّو...نای نای..بَدَل.. دستاتو سمتم دراز میکنی....زانوهاتو خم میکنی و دوسه بار خودتو تکون میدی... و تکرار میکنی...ماما بدو نای نای بدل....ازم میخوای بغلت کنم و برقصیم و بدویم... من از تو مشتاق ترم.... قسم به چشمانت که معصومیتش آبم میکند ....مشتاقم خواه اهنگِ علیرضا افتخاری باشه که رقصی نداره... مهم اینه که بغلت میکنم...با هم...باهم...باهم...میرقصیم...خودمونو تکون میدیم...از این طرف به اون طرف میریم...فر میخوریم و میچرخیم...دست کوچولوت رو میگیرم و...
26 آذر 1391

من مادر هستم

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست هرکسی نغمه خودخواندو از صحنه رود صحنه پیوسته بجاست خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد لذت بردیم.. از دیدن فیلم "من مادر هستم" لذت بردیم...کنار هم...چهارتایی...با آله ندا و تو ؛ درست مثل یک پسر فهمیده...پاپ کورن خوردی...خندیدی...ذوق کردی..روی صندلی اختصاصی نشستی ..ساکت و ارام تبلیغات ابتدای فیلم را تماشا کردی... سکانس اول...شعله ی اتش و زنی خواب... تو : ماما آتی داده...آنوم لالا...(مامان اتیش داغه...خانوم خوابیده) کمی بعد...هوس شیر کردی...وقت خواب عصرگاهی ات بود خوابیدی تا ده دقیقه ی اخر... فیلم زیبایی بود...کمی متفاوت....و عالی. تو ثابت کردی مثل همیشه خوب بودنت را....اقا و عاقل بودنت را...ومن به ...
25 آذر 1391

میرزاقاسمی

خاله ندا....میرزا قاسمیِ سرد را نشانت میدهد...مبین میخوای؟ میخوری؟ با اکراه میگویی...اَه...پی پی...و اشاره به پوشکت میکنی و میگویی دینجا پی پی...اَه! حرفی برای گفتن نیست جز قهقه های من و خاله ندا!!! قربونت برم.
24 آذر 1391

دایه یی!

دایه یی... دایره میکشی... تخیلی و با انگشت اشاره...با مدادشمعی و مداد رنگی...خودکار و مداد...هویج و شکلات... دفترت گاه هواست...گاه ورق...گاه دیوار حمام ...گاه کاغذهای دیواری خانه مهم نیست... مهم این است که میدانی دایره گرد است...دایره هایت زیباترین دایره های دنیاست...هرچند در نظر دیگران بیضی باشند یا نیم دایره...برای من نقشِ دستِ بهشتی توست! میگویم مبین دایره بکش برام....همان دم اجابتم میکنی....با هرچه دم دستت باشد...فرقی ندارد...و میگویی دایه یــــــــــــی ماما بیا دایه یی ! من فدای تو...ماشاالله هر چیز گردی را که میبینی سریع شبیه سازی میکنی و میگویی دایه یی ...و با انگشت اشاره دورش را میکشی... مبین مستِ این لحظه های...
24 آذر 1391

بابا جون!

بنام مهربانترینم... میدونی پسرم مدتی بود به بابا یه وقتایی برای دلبری میگفتی بابادون ! ولی از بعد از دلتنگیِ سفر چند روزه امون به اهواز... دیگه بابا نمیگی! یعنی محاله بابا رو ببینی و با اون صدای ظریفت نگی... بابا دی..بابا جی...بابا دو... که منظور همون باباجون خودمونه! اینقدر طنازی نکن نُقلِ شیرین من... این روزها که هوا سرد است...با یک فنجان چای گرم...عجیب میچسبد بوسه های نُقلی تو. فدات.همین. ...
18 آذر 1391

همسفر بی نظیر...

 بنام او... حَسبِیَ اللهُ تَوَکَّلتُ عَلَی اللهُ اَللهمَّ اُنُّی اَسئَلُکَ خَیرَ اُموری کُلَّها وَاَعوذُ بُکَ مُن خِزیِ الدُّنیا وَعَذابِ الاخِرَ ةِ بهترین همسفرِ دنیــــــــــــــــا... کوچکترین و بهترین.... من به خوبی و محکم بودن تو از همان روز نخست اعتماد کردم...از همان پنجاه و دو روزگی که اولین سفر زندگی ات را با هم داشتیم...من و تو ...من و یک مرد کوچک...گویی تکیه گاهم بودی..سفری مادر و پسری... انهم با غول اهنی...یک سفر هوایی با یک فرشته...تو هم مُهرِ آرامش زدی بر دل نگرانی های من تا امروز. میدانی راز این سفرها چیست...اینکه بابایی بهترین همراه است...و من ؛خامی مادرانه ام را به خدایم سپردم و تو ؛پخته اش کردی پسر......
18 آذر 1391

پسرم کارم داره!

یاحق. اینـــــــــــقدر حال میده....داری تلفن حرف میزنی و یهو پسرت صدات میزنه ماما! اینقدر حال میده...داری با دوستات تو کلوب حرف میزنی و پسرت کارت داره...میگه ماما اینقدر حال میده...داری یه کاری رو انجام میدی و پسرت دستشو رو شونه ات میذاره و میگه ماما... اینقدر حال میده...تو مغازه مشغول خریدی و پسرت محکم بلند صدات میزنه و میگه ماما... و... اینقدر حال میده رشته افکارت...کلامت...دونفرهای عاشقانه ات ...رو یه پسر کوچولو با ماما گفتنش قطع کنه...عاشقترت کنه... خیلی لحظه های شیرینیه...میدونی چرا پسر...اخه تو ذهن کوچیک تو....من غولِ براورده کردنِ ارزوها و خواسته های توام...اخه نیازت از شیر و پوشک یکمی فراتر رفته....اخه من ماما ی ت...
14 آذر 1391