مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

تن تن تون... عراب!

دلت میخواهد در همه ی کارهای خونه مشارکت داشته باشی... من هم استقبال میکنم... اینکه پا به پای من تمام کارها را انجام میدهی و خوب زیر نظرم داری و به درستی پیاده میکنی تحسین برانگیز است... برای گردگیری های روزمره...اسپری کوچکِ تمام شده را شستم و آب کردم...تا برای تو باشد...با همان دستمال سبزِ مخصوص خودت... من هرجا را که تمیز کنم...تو هم پشت سرم همان جا را .... و امان از لحظه ای غفلت....و سر رسیدن و اب پاشیدنت با اسپری به صفحه ی ال ای دی...!!! خشکش کردم...و خاموش!روشن که کردیم..رنگها بهم ریخت..به قول تو تمامش شد آبی!دوباره خاموش!و بار بعد که روشن کردیم...ال ای دی تبدیل به رادیو شد! تصویر نداشتیم و صدا واضح! در یک کلام وقتی...
3 بهمن 1391

آشپزخانه ی مشترک ما...

هوالمبین... من و تو ...یه لحظه هایی رو با هم تو آشپزخونه داریم...که برام خیلی ارزشمنده...لحظه هایی که برای من عشق و لذته و برای تو دست ورزی و تفکر و یادگرفتن و تجربه کردن و خوش بودن! باهم توی اشپزخونه ی کوچیکمون... دون دون دو آب پز میکنیم...و تو تمام مدت قل قل زدن آب رو میبینی و مدام یادآوری میکنی ماما آب داغه ...گاهی نیمرو میکنیم... دَره (کره) اش رو تو میریزی.. زیر چایی رو اُشن میکنیم....تو خم میشی و آتیش رو میبینی... آتیش آبی !درب آبمیوه رو باز میکنی و خودت میریزی توی نیوا و میخوری...عاشق آب دیب هستی! مبین میخوام پلو درست کنم..بدو بدو میری سمت سطل برنج...فشارش میدی و میریزی تو قابلمه...بعد چهار پایه رو هل میدی کنار ظرفشویی...
3 بهمن 1391

حسین کوچولو!

هوالمبین... چایی میخورید؟؟ مبین: آده! هوووورا ،دایی.. .و بدو بدو میایی تو آشپزخونه...مثل همیشه سه فنجان چایی می ریزم...دوتا داد (داغ) و یکی دَرم (گرم)! یدونه دَند (قند) برمیداری...میذاری روی لبات...چایی ات رو میاری تا نزدیک دهانت و قند رو یکمی میفرستی تو و یه قلپ چایی رو مینوشی...میخوای حرف بزنی وسطش...قند رو میفرستی گوشه ی لپت و حرفت رو میزنی و دوباره یه هورت دیگه چایی میخوری.....دوباره قند نیمه آب شده میاد روی لبات و هورت بعدی و.... من گویی مهمترین فلسفه ی تکرار نشدنی تاریخِ قرن را میبینم...خوب نگاهت میکنم... این مردانه چای خوردنت را چه خوب از پدر آموختی...این به اندازه قند خوردنت....و گاه هوس چای شیرین و قندهای سف...
2 بهمن 1391

دوست ترت میداریم...

یا لاحول و لا قوه الا بالله ..... سه تایی داریم با هم بیتاب میخونیم...هدا و تو و حدین! کتابهای جدیدی که هدیه گرفتی و عاشقشونی...گاهی ما از تو میپرسیم و گاهی تو از ما... این جیه؟؟ اینقدر شیرین گفتی: اتوبو (اتوبوس) پَنداب (سنجاب) ایرس (خرس) موتو (موتور)... که بابایی طاقتش تموم شد و بوسه بارونت کرد! اینقدر بوسیدت....وبوسیدت....... که داد زدی : بــــــــابــــــــایی نَ تُن!!! هزار ماشاالله.....هنوز شیرینی اون کلمات جدید زیر دندونمون بود....این *بابایی نکن* رو آخه چجوری هضمش کنیم.... اخ که گفتم بابایی بازم ببوسش....به نَ تُن! می ارزه!!!! مبین ؛هر روز به یقین به اندازه ی مثقالی بیشتر دوست ترت میداریم.... ...
1 بهمن 1391

زنگ تفریحِ !

یا حق... اولین بار نه ماهه بودی...تکرارش ،یکسال و چهارماهه و دیشب....درست در ابتدای یکسال و هشت ماهگی سومین اش! دلیلشان هرچه باشد...خیلی مهم نیست! به این بازیِ ناشی مردانه می ارزد. همین که بابایی وارد صحنه ی مادری شد ! پمپرزت رو تعویضت کرد و شستت....کلی اب بازی کردید... ساعت ١٢ شب صدای حرفها و خندهاتون ساختمون رو پر کرده بود... البته چیزی شبیه حمام بود، بدون شامپو! نمیدونم چه حسی داشتید...اما خنده هاتون رو دوست دارم. و همینطور پوشک بسته شده به سبکِ یک پدر ! ناگفته نماند دقت و ظرافت کارِ بابایی در انجام هر مسئولیتی در قبال تو ...لباس پوشاندن و پوشک و غذا دادن....واقعا ستودنییه! دوستتون دارم حسین و م...
30 دی 1391

موش و بوس!

مموشک مامان اینقدر وقت گفتن بوس و موش لبات خوردنی میشه که هرچقدر فیلم بگیرم کمه! اخه حرکت سرت و چشات و ابروهات و...نمک میشی. هرچقدر اذیتت کنیم و بگیم ...بگو بوس..بگو موش..ده تا موش برات میکشیم و میگیم این چیه؟ تو هی میگی موش! و ما هی کیف میکنیم... هی میگیم بگو: بوس بوس بوس موش موش بوس موش! اینقدر خوش میگذره.. خدایی بگو موش ! لباتو عشقه موش کوچولوی بوس بوسی! شکرالله
26 دی 1391

درد...بوس...دسب!

عزیزکم... بوسه ی تو برای من شفاست! بوسه ی من برای تو چه حکمی دارد؟ اینکه هر جای تنِ بهشتی و لطیفت به جایی میخورد میگویی: ماما ! درد! درد! و من نازِ نیازِ تو را میکشم و میگویی: بوس...بوس...آی درد! بوسه ام چون مسکن است..میخندی و میدوی سراغ بازی! گاه پیشنهادِ بعد از بوس ات...: دَسب...ماما..درد...دسب! و چسبی را مرهمِ زخم نداشته ات میکنم...برای تو فرقی نمیکند چسب زخم باشد یا چسب نواری! دوستت دارم برای همین بچگی هایی که دلتنگشان بودم! خدا شکرت...هزاران بار.  ...
26 دی 1391

هورااااا

اخه به من بگو تو چه میدونی که وقتِ کارهای محبوب و مُرادِ دلت باید بگی هورااااااا دستاتو مشت کنی و دوتاشونو ببری بالای سرت و بگی هورااااا بِ ییم...هوراااا بابایی اومد....هورااااا آدامس...هورااااا ممنتی( همون سیب زمینی سرخ کرده ی معروف)...هوراااا باسی( بازی)...هورااااا می می! و... به افتخار مبین هورااااااااااا راستی بعد از رسیدن به خواسته و هوراااا گفتنت...بهم میگی دیدی؟! خیلی شیرین میگی...از هورا شیرین تر! دوستت دارم فسقلی بادوم.شکرالله ...
24 دی 1391

عروسک بازی به سبک پسرانه

پسرکوچولو...پدر آینده... میدونم بهترین پدر دنیا میشی...مثل پدرت... از اونجایی که این روزا برای همه ی عروسک ها پدری میکنی...محکم بغلشون میکنی و میگی ماما نی نی منــــه! و من باید هزار بار بگم نه مال منه..و تو اصرار کنی نه منـــــه! میذاری روی بالش روی پات و تکونشون میدی و میگی لالا آپیش ....به من میگی هیش! انگشتتم میذاری رو بینیت. اسمشون هم ... عیوسک...baby...پیدر که معادل پسر خودمان هست ...پوه...دارا... که سارا خانومه یهو هم داد میزنی ماما پی پی!!! کلی اه اه و پیف پیف راه میندازی و پیشنهاد امون میدی...(حموم) منم باید بیام عوضشون کنم...و کلا اه اه و پیف پیف راه بندازم تا بخندی...بگم که معمولا با پی پی خودت همزمانِ :)...
23 دی 1391