مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

آی بازی بازی بازی...

این روزها.... جان میدهم برایت....بازی که هیچ است!!! دنیایت اینقدر پاک و خالص است که بزرگترین لذتش بازی و بازی و بازی است.... و چه خوب که در این بین می اموزی...سبقت بگیری...برنده شوی...طعم شکست را بچشی...بدوی...نرسی...بیافتی...بخندی ...اشک بریزی...بگردی...نیابی...معلوم و مجهول را پردازش کنی...ببخشی...همکاری کنی...تلاش کنی....و.... دلم خواست بازی هایمان را بنویسم... برای روزگاری که خانه ام از صدای دویدن های پسرک بیست و چندماهه ای خالی میشود...برای روزگاری که این دویدن ها جایش را به قدمهای مردانه و استوارت را میدهد.... برای دلم... از کتاب خواندن و بازی های فکری و نقاشی و ماشین بازی و بازی با اسباب بازی های باطری دار و آشپزی های...
27 اسفند 1391

حسین آقـــــا...

سبحان المبین... بابا....بابایی...بابادون...بابا اُدِین... و دیشب گفتی....اُدِین آ آ. برق از سرم پرید...برگشتم تا طرز ادایت را ببینم!!! خیلی جدی میگفتی...اُدِین آ آ...اُدِین آ آ...اونو بده من!!! خبر از دل *حسین آقا* ندارم..... ولی همین که برگرده و بغلت کنه و بگه چی گفتی؟؟ و تو با لبخند رضایت تکرار کنی...و بابا بوسه بارونت کنه و بگه فدات بشم عزیزم!!! حسین اقا فدات. یعنی...لحظه ی ناب پدری...یعنی یک دنیا احساسِ مردانه ی مردانه! گوارای وجودت حسین آقا.... و ابنها همــــه می گویند....مبین دیگر کوچک نیست..از اول هم نبوده...می شنود...می بیند...حلاجی میکند...تشخیص می دهد...عشق را برداشت می کند...احترام را توشه می کند....نفرِ سوم...
26 اسفند 1391

مهربانم

مهربانی یعنی... زخم های کوچیکِ بسته شده ی سوختگی گردن و سینه ات در حال کنده شدن باشه و از شدت سوزش بگی...آخخخخخ... انوقت یه فرشته ی پاک و معصوم...با چشمای جادویی و موهای گندمیش بشنوه و بگه مامان اوبی؟؟ دِدوری؟؟ اون لحظه دلت میخواد؛ فقط گوش کنی! از مبل بیاد بالا و بگه: بِیینَم! اینداس؟؟ دودتی؟؟و با دقت و اخم بررسی کنه و فقط نگاه کنی! دستِ برگ گلِ بهشتی اشو روش بکشه و بگه ناسییییی...و جای زخمت رو به قول خودش مووووس کنه و تو فقط احساس کنی! به ظاهر بدوه و بــــــــــــره پی بازیش! اون زمان که تو حس میکنی خوب ترینی....با یه کرم کالاندولا جلوت ظاهر بشه و درش رو برات باز کنه و روی زخمت فشارش بده و بماله و بگه ...ا...
24 اسفند 1391

سنــــمو.......

یالطیف... گندمِ مادر...برکت خونه ام... سَـــمنو رو با لذت میخوری....و شریک نمیشی...میگی: مالِِِِِِ من!..برو او ور...میحوام بحورم! دیشب...حین سمنو خوردن تو...زنعموی من...زنگ زد.... _سلام زنعمو خوبید؟؟ و تو تمـــام مدت مکالمه گفتی...سَنَـــــمو بده الو من...بده سَنَمو...مامان سَمنو بده! قطع که کردم به شوخی گفتم: چــــی گفتی؟؟ زنعمو یا سمنو؟؟ با شیطنت گفتی: سَنَمو! و این شد بازی دیشب مــــــــا... می آمدی جلوی صورتم..چشمان بی نظیرت رو گرد میکردی و تُن صدات رو عوض میکردی و میگفتی: چـــی؟؟ سَنــــــــمو ...سَمـــــنو؟؟ و این مکالمه ی شیرین ادامه دار بود.... منم میگفتم زنعمو! و تو می خندیدی....قهقه های شاد ببین چقدر کودکی ه...
22 اسفند 1391

دَلـــب!

هوالمبین بابا میگه ...مبین بیا سرتو بذار اینجا... می خندی نورچشمم؛ سر روی سینه ی پدر میگذاری... تو ...مبینِ پر از شور و هیجان...آرامشِ بی نظیری تمامت را می گیرد...سر بر می داری... بابا : چی بود؟؟ میگویی : دَلبِ بابایی ...دِب دِب دِب دِب... و با هر دِب ،انگشتانِ کوچکت را باز و بسته می کنی... نمیدانی هنوز..آنقدر کوچکی که نمیدانی.. صدای قلب تو ...از همان هشت هفتگی ات... شـــــــــُــــــــده تمامِ معنای زندگی ما . این روزها سهم بندی را خوب درک میکنی...که هر چیزی را نصف میکنی و میگویی : مالِ تو! مالِ من! اما باید بگویمت...قلبِ من، مــــالِ تو...تمام کودکی هایت مالِ من. قلب ات خدایی... به همان میسپارمت بهشتِ ک...
18 اسفند 1391

کبکِ بی برف من...

یا ماشاالله... ما این روزا مصداق **عین کبک سرشو کرده تو برف** رو داریم یه کبک کوچولو...که وقتی میخواد قایم موشک بازی کنه فقط کافی ما رو نبینه...هی میپرسه: ممی اوجاست؟ ماهم باید بگردیم پیداش کنیم...اگه یکمی دیر کنیم...زود خودش میگه...مَ ایندام!!! فدای فکرای کوچولوت... پرنده ی مامان چیزی به کباب کردنت نمونده!!! بهت میگم: الان میام میخورمت...هاااام..میگی نه نه... تردیدم!!! (ترسیدم) و اینگونه "ممی تردید" به تردیدم! تبدیل میشود...ماشاالله شکرالله خداحافظت باشه...نفسم ...
4 اسفند 1391

الا میام...

هوالمبین بابا مشغول گرفتن شماره است.. تو داری توی اتاق بازی میکنی.. بابایی خطاب به دوست اش میگه : کجایی پسر؟!! و تو بلند جواب میدی: ایندام ...الا میام!!! و میدوی سمت بابا... تو؛ دلیل تمام بودنِ مایی. خدا سجده ی شکرم را پذیرا باش.
3 اسفند 1391

سوت...

یا حق. داریم با هم بازی می کنیم... تو بِلز میزنی و من فلوت پلاستیکی رو....چقدر خوشت میاد از این همکاری...از این موسیقی بی ریتم ! جامون عوض میشه..یهو هوس فلوت زدن میکنی..ازم میگیری و منم شروع میکنم به بلز زدن...همزمان سوت میزنم.. صدای فلوتت قطع شد! با تعجب منو میبینی...این سوت با سوت هایی که بابا میزنه فرق می کنه...این سوت از بین دندونامه..میگی بده من..شوت بده ...بلند میشی میای طرفم...دستتو میکنی تو دهانم و دندونامو با انگشت کوچولوت لمس میکنی و میگی کو؟؟ شوت کو؟ هرچی برات توضیح میدم قانع نمیشی... سوت میزنم..این بار از اونایی که بابا برات میزنه و تو فقط هووووووف میکنی...که لبات غنچه میشه....باز یاد شوت میافتی و م...
2 اسفند 1391

تشخیص!

سبحان المبین... بعد از مدتها تلویزیون درست شد.... رسیور نصب شد.... بگویمت...تمام دوران بارداری و شیردهی...ندیدم چیزهایی که نباید....که دوست نداشتم ببینم چاقوهایی که پرده های حیا و عفت را می درند....که چشمانت...اینقدر پاک است که ارزش دیدنشان را نداشت... چند شب پیش...مشغول تنظیم و انتخاب کانال ها بودیم... تو هم روی مبل کوچکت که به *دَندَنی ممی * معروف است لَم داده بودی و داشتی با دقت نگاه میکردی... ناگاه گفتی ... دِشته....نَحون آنوم...برو آنوم...آ آ نَحون....دِشته ا!!! زشته ....نخون خانوم...برو خانوم...اقا نخون..زشته!!! و تنها شگفتی و تعجب برای ما باقی ماند...و چهره ی ماه و معصومت که اخم کرده و جدی بود ...که حتی برای ...
1 اسفند 1391