مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

مالِ من!

به نام خدایی که تو را برای من آفرید... عشق مامان کیه کیه؟؟ مَ مَ ناز مامان کیه کیه؟؟مَ مَ پسر مامان کیه کیه ؟؟مَ مَ و... تمام صفاتی که دلم را ارام میکند....میگویم و تو دستهایت را به روی سینه ی کوچک میزنی و ارام میگویی مَ مَ.... من اما...با تمام احساسم ...فریاد میزنم...من بدون تو هیچم پسر...من من! این حرکت و این مکالمه رو منتظر بودم...دوستش داشتم...میخواستم ببینم و بشنوم از جگر گوشه ی خودم.... و تو پانزده روزی است مهمانم کردی... مهمان نگاه و دستها و ارام مَ مَ گفتنهایت شکر برای ارزوهای کوچکم که تو بزرگشان میکنی...کوچک روزگارم شکر خدایم
16 مهر 1391

بزرگ شدی پسرم

بزرگ شدی پسرم! اینکه مدتیه وقتی زمان تعویض پوشکت میشه و خودت بدو بدو میای و میگی ..ماما آبه! و دستت رو به بینی ات میگیری و اروم میگی پیف و سرت رو تکون میدی.... اینکه دیگه نیازی به چک کردن نیست...خودت درست و به موقع اطلاع میدی... یعنی درک میکنی...یعنی بزرگ شدی... اینها برای من یعنی... تو...همان پسر کوچولوی اردیبهشت پارسال...قدمی دیگر به سوی مستقل شدنت برداشتی... مبین...بگویمت...چقدر افتخار میکنم به بودنت به داشتنت... این روزها...حالم مادرانه است....عاشقرت میشوم...لحظه به لحظه بیشتر میشود....و من مانده ام و یک قلب و اینهمه احساس... و تو...تویی که تمام منی! شکر هزاران هزار شکر...مهربانم شکر    ...
10 مهر 1391

دلِ تنگ!

بسم الله الرحمن الرحیم مهربان پسرم... کوچکِ پاک...اینجـــــــایی و کیف میکنی...بازی و پادشاهی در قلمرو احساس خانه ی پدری من! مالک شدی...میخندی...تقلید هفت ساله ی خانه مان را میکنی...چنان که گاهی میپندارم هفت ساله ای! راستش را بگویم... بزرگ تر شدی! حرکات و رفتارت...دلبری هایت ...دقیق و بجاست...اگاهانه است عزیز همیشگی دلم! این بین...دلت...که خودم فدایش شوم...گاهی برای پدرت تنگ میشود... و من بیشتر...شاید دلم تنگ شده و برداشتم از گریه های شبانه ات ...بهانه های گاه و بیگاهت همین دوری پدر باشد... بابایی را میخواهی و بابا گفتنت را به به تشبیه میکنم تا دلتنگی ات را کم کنم.... عجب دنیایی است...هرجایش باشی...دلت برای دلبستگی های ان ط...
9 مهر 1391

هشت فصل عاشقی

بنام خدای عشق.. چهارم مهر فصل رنگ و برگ... پیوندمان مبارک شد....پاییزمان عاشقان ه تر...و تو، ثمره ی این وصالی! هشت سال گذشت و با تمام فصلها زندگی کردیم...اما هربار به پاییزش رسیدیم... عاشق تر شدیم... و امروز.. عاشق انه هایمان را تو دلیلی! باشد خوش بختی..نیک بختی...با عطر بهاری نفست پسرم خدایم هشت فصل عاشقی گذشت...به امید هشتاد فصل...ان شاالله سالگرد ازدواجمان...اهواز...با صدا و پیام بابایی ...
6 مهر 1391

کمد یا یخچال؟!

بچه که بودم... همیشه پدرم میگفت...در این کمد را ببندید..منظورش یخچال بود...اخه همیشه میرفتیم سر یخچال و کلی فکر میکردیم خوب حالا چی بخورم؟! حالا پسر شانزده ماهه ی من ...هربار در یخچال باز میشه بدو بدو میای و میگی لایا... یعنی بالا...البته با صدای بلند و دستای دراز شده و تکرار و تکرار...بعد که میبریمت بالا...یه خنده ی شیرین پیروزمندانه میکنی و بعد...الکی میگی اَ اینا... و چشماشو تو همین حین میچرخونی...خودت نمیدونی چی میخوای ولی... اَ اینا همش ورد زبونته...از شیشه ترشی گرفته تا سس رو بهت معرفی میکنم..تا بالاخره یکی رو با لبخند میگی ... اِده.... و موافقت خودت رو ابراز میکنی و میری.. حالا این میتونه تکه ای فلفل سبز باشه..یا چ...
30 شهريور 1391

پاییزتان عاشقانه

من عاشق پاییزم... عاشق روزای اول مهر.... عاشق اون همه همشاگردی ها و خنکی هوا و بوی کفش و کیف نو و لباس تمیز و کیف و جامدادی های فانتزیم..پاکن هام شکل دار بود...دفترهام جلدهاش خاص... عاشق صف و از جلو نظام و یه عالمه دوست...عاشق بوفه ی مدرسه و ساندویچ هایی که عمرا با ساندویچ خونگی عوضشون نمیکردم...حتی اگه نون پنیر گردوی مامان تو کیفم بود بازم اونا یه چیز دیگه بود...ولی همون نون پنیرم وسط زنگ ورزش آی مزه ی چلوکباب میداد...:) من عاشق مسیرهای برگشت بودم...با زینب ...فائزه...نصیبه...سمیرا!کلی بستنی و حرفای دخترونه و گاهی مسیر رو دور کردن و گاهی روی لبه ی جدول راه رفتن و مسابقه نیافتادن و گاهی دویدن و یه سنگ پیدا کردن و...
30 شهريور 1391

پدر و دختـــــــر

برای پدرم ... برای خودم... برای خواهرانم... برای همسرم که شاید روزی پدرِ دختری شود... برای پســـــــرم که شاید روزی پدرِ دختری شود... برای تمــــــــام دخترانِ پدر....برای تمام پدرانِ دختر.....برای عشق ! برای بانو ی مهربانی...دختر اب و ایینه....روزت مبارک بانو!   تا پدر نباشی نمی‌توانی درک کنی دختر داشتن افتخار پدر است!!! باید دخترِ پدر باشی تا احساس غرور کنی... باید پدر ِدختر باشی تا بدانی چه شگفتی‌هایی دارد این عالم! چه عزیز است اخم تلخ پدر و ناز دختر ... و چه نازک است دل پدر که طاقت دیدن اشک دختر را ندارد ... خدایم نگه دار تمام پدران سرزمینم را برای دختران...و بیامرز انهایی...
28 شهريور 1391

حرفهای من و تو...

بسم الله الرحمن الرحیم لیا لیا.... ماما....لیا لیا... الان....الان میام مامان... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ اینو بده من مامان بده! لیا لیا...لیا لیا...ماما...لیا لیا ممنون مامانی.... ــــــــــــــــــــــــــــــــ چی میخوای مامان؟ به بـــــــــــــــه! خوب به به چیه؟؟ نون میخوای؟؟ (بالبخند)....نوووووو....بده....نوووو پلو میخوای؟؟پلو؟؟ پوئو....پوئو! ــــــــــــــــــــــــــ توی خیابون راه میریم.. ماما....دنگ دنگ... یعنی چی خوب؟؟ (به زنگ اشاره میکند و میگه) دنگ دنگ!!! و باید انگشتش را فشار دهد روی زنگ! ــــــــــــــــــــــــــ  هر جایی که تو جا بشی و دربی برای بس...
26 شهريور 1391