مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

بوی محرم.....

یا حق... پسر..پاک سرشتم.. باز محرم امد...باز هجوم احساس...چقدر به این ماه نیاز است...چقدر به موقع می اید همیشه! اعترافی کنم؟ تا قبل از تو اشکهایم............؟! قدمهایت پسر... سبز بود ...اشکهایم از سر همدردی شد...اشکهایم از سر ناتوانی شد...کاش من بودم...کاش یک سرباز بیشتر داشت امامم . میدانی این روزها... می اندیشم...خوشبحال مادر وهب...احسنت...چه کردی زن؟!! کاش قدمهایم را جای پایشان بگذارم....دلم میخواهد...دعایم همین است...کاش لایق باشم.. میخواهم تو را حسینی پرورش دهم....شاید هم تو امدی تا مرا حسینیِ واقعی کنی... راستی...من فدای تو که برای حسین سینه میزنی...من فدای تو که سیه پوشش هستی...من فدای تو که به وقت گریه هایم...
10 آذر 1391

منون!

هزار ماشاالله به تو! هر محبتی از سوی تو ...یک ممنون از سوی ما و تو خوب شاگردی هستی... درس ات را به موقع پس میدهی... منون...منون!!! این روزها کلید راه گشای کارهای ممنوع تو شده. یک منون میگویی و...تمام قندهای قندان را توی چایی خالی میکنی... ملاقه ی سوپ را برمیداری و ... منون را زیر لب زمزمه میکنی.. ماست را قاشق قاشق روی دیسِ برنج میریزی و با هر قاشق یک منون تحویل میدهی.. نمکدان را چون دوشِ اب برعکس میکنی و سرت را خم میکنی و یک منون شیرین میگویی.. کلوچه ی له شده را زینت قالی میکنی و بدو بدو جارو می اوری و نگاه من جوابش منون توست! و... این ممنون های شیرین و بجای تو...شده کلید ممنوعیت ها... دل مادرانه را...
8 آذر 1391

دودوده یا مونونو؟

یا لطیف... شیرین تر از جانم...همیشه قبل از بیدار شدن صبحگاهی...شیره ی جان را به بدن میزنی و ...چشمانت را باز میکنی... چشمان پف الو و موهای بهم ریخته و بوی شیر دهانت و نداشتن تعادل... اینقدر این اول صبح ها را دوست دارم.... این نگاه متعجب به اطرافت...گویی هر روز انتظار داری جایی تازه بیدار شوی...و اولین کلمه ای که میگویی...ماما جان ماما؟ ....دونجا(اونجا) کجا مامانی؟ ...بَدَل(بغل) و خودت را پرت میکنی در اغوشم...تکان میدهی یعنی بلند شو...دونجا...با انگشت اشپزخانه را نشانه گرفتی. با هم به اشپزخانه میرویم....ماما دایی(چایی) هر داییی دایی نیست! باشه مامان بذار روشنش کنم. ....آتی دایی...(اتیش..چایی) میخندم...گاز را که رو...
2 آذر 1391

تبِ نور....

بسم الله النّوُرِ... آهای آقای تب! میشه دست از سر و بدن فرشته ی پاک من برداری... جایی برای ماندن میخواهی؟ بیـــــــــــــــا این بدن ِ من ارزانی تو! فقط خواهش میکنم تو را با این پسر کاری نباشد.... آبش کردی رفت.... برو...خواهش میکنم....دعای نور را برایت میخوانم...تا دستت را بگیرد و راهی خانه ات کند...برو.... من مادرم...دلم کوچک شده...درست مثل گنجشک...ترس دارم...از تو میترسم...از حرارت درجه درجه ات... برو....پاره تنم را راحت بگذار....میخواهد بدود و بازی کند و شاد باشد!!! برو که خواب و خوراکمان را گرفته ای... برو....بسم الله نوُر النّوُرِ... +عصر عزیز دلم را دکتر میبرم...دعا کنید! اقای دکتر : اوه اوه عجب لوزه هایی...! ...
30 آبان 1391

دَنگین....

عشق میکنم وقتی مشغول تی وی دیدنم و صدای حرف زدن تو میاد... گوشامو تیز میکنم... یه کلمه جدید! دَنگین...ماما دَنگین ! بعد تو رو میبینم کیفِ چرمِ قهوه ای بابا رو گرفتی و داری دنبال خودت میکشونی و میگی سنگین! و از اینجا یا به قول خودت دینجا به بعد بود که از دَنگین استفاده میکنی با اگاهی کامل از مفهوم... اینو وقتی صندوق صدقات سنگین خونه ی عمو رو بلند کردی و دَنگین ذَنگین میگفتی و بالاخره افتاد رو پات به همه ثابت کردی.. راستی عشقت سنگین افتاده تو دلم... ماشاالله...یا حافظ. ...
29 آبان 1391

دَمو دُ د...!

تمام شد! خداراشکـــــــــــــربه قول تو ..دَمو دُ د. ..! بالنده تر از همیشه شدی...این بلوغ مبارکت باشد...فهیم کوچکم! کوچک بالغم! روز اول ...من و دوستم...تو و ایلیا...چهارنفری مرکز بهداشت ساعت 9 صبح. توکل بخدا کردم و ایت الکرسی را زیر لب زمزمه کردم ... بند دلم پاره شد وقت زدن ... پا...درد....آی گفتنت و ارام کردنت و ارامشم از لبخندت...  ساعت 1 و گرم شدن تنت... درد پا و گریه های تو... اشکهای گوله گوله ات که کم سابقه بود! گم کردن و دست و پایم! کمک گرفتن از ادم اهنی و گوشی و کارتهای بن بن بن محبوبت ارامش لحظه ای تو... نیمه شب و تب 39 و نیم ات! من و بابایی و خدا....راستی خدا....تو مرا بیدار کردی؟! میدانم...حس کردم...تک...
29 آبان 1391

من و مبین

من: چاقـــــــــو؟ مبین: بَـــــــدّه من: قیچــــــــــی؟ مبین: بَـــــــدّه من: آتیــــــش؟ مبین: داده! (داغه) ـــــــــــــــــ مبین: آتی؟ (اتیش) من:بده! مبین: دادو؟ ( چاقو) من : بَده! مبین: دادو؟ و این سوال به توان هزار پرسیده میشود و من باید بگویم بده.... من:مبین بسه ! مبین: دَمو دود...(تموم شد!) من: ممنون مبین : مَ نو (ممنون) با تکان سر به یک طرف! میشود شما را خورد...البته کمی از شما را...بقیه را میخواهم نگه دارم برای روزهای شیرین تری که پیش رو دارم! شکر الله...ماشاالله
23 آبان 1391

اخرین واکسن!

فردا واکسن  داری و من پر از استرس خدا دستهایم تنها هستند.....فقط دلم به خودِخودت گرم است....فقط تو با منی... هوایم را داری... این نیز بگذرد.....انشاالله اسان! بعد از واکسن این پست فعال میشود..................
22 آبان 1391

ما و اتاق آبی...

بنام خدایم... مشغولم....می ایی و دستم را میگیری و میگویی : دَ (دست) بِ یم( بریم) میگم کجا؟؟ میگی: توتاق! (تواتاق) و اشاره به اتاق ابی خودت دست در دست هم راهی اتاقت میشویم...قدمهایم را با قدمهایت تنظیم میکنم... میرسیم... به رسم همیشه سلام میکنی ؛ من هم....یَیام( سلام) پوه را نشانم میدهی...میگویی:پو پو پو....با ریتم خاصی که برایت میخوانم.. میخندم...دستم را رها میکنی و میدوی سمت کمد میگویی: ماما دَر (ازم میخواهی در کمد را باز کنم) پرده اتاق را میکشم...افتاب مهمان اتاق ابی میشود....تو میگویی بـــــــَــه چهار پایه ی کوچکی که بابایی برایت خریده را از لای کمد بیرون میکشی و میگویی : با ...لایا ( باز ..بالا..) برایت باز ...
22 آبان 1391

یکسال و نیم...نیمِ تمامِ من!

  هوالمحبوب... نفسِ بالـــــــــنده ی من؛ مبینم بلوغی دیگر از راه رسید... هجده ماهه شدی...و برای من بالنده تر از همیشه... انتظار این روز را میکشیدم....هجده ماهگی تو... به راستی دیگر از ان موجود کوچک بی زبان و نیازمند خبری نیست... امروز من ، پسری دارم... راه میرود کاملا مستقل و محکم! میدود شاد و کودکانه و بی پروا! میخندد بی بهانه ! میگوید و لحظه لحظه شگفت زده مان میکند! درک میکند و فهمش بیشتر از سنش است! بازی میکند و می اموزد! عشق میبیند و مجبت نثارمان میکند! نفس میکشد و نمیداند....دم و بازدم ما با نفسهایش تنظیم شده! مبین ؛ پسر یکسال و نیمه ی من .....زبانم قاصر است برای شکرگزاری...این چند روز تمامِ ذه...
22 آبان 1391