مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

بجا...

شب...بعد از هیاهوی روزمان... خانه ی عشق ارام و خاموش... تو مشغول شیر خوردنی..بابایی پیشنهاد دیدن فیلمی دونفره  را میدهد... خوابت گرفته و مبارزه میکنی و شیره جان میخوری... فیلم شروع میشود...از بابا میپرسم...اسمش چیه؟؟ تو ؛ پسرکوچولو بجای بابا بلند میگی : مُمی ...( مبین) و  دل ما را آب خودت میکنی... عاشقیم تو راکه اینقدر بجا جواب میدهی! ماشاالله شکرالله.... ...
5 آبان 1391

سایه ی مهر...

  جز خدا کیست که در سایه مهرش باشیم رحمت اوست که پیوسته پناه من و تو ست . . . یاد عرفه ی سال 89 افتادم... 3 روز مهمان بیمارستان اهواز بودم...بالای تخت نوشته شده بود...ویار بارداری... پرستارها میخندیدند...تابحال چنین موردی ندیده بودند! سه روز فقط سرُم...تا کنترل شود حال بدم.... مثلا کنترل شد!!! درست روز عرفه ...اولین سونوی سلامت جنین...مژده پسر بودن... اشکهایم وقت سونو...و هدیه ی دکتر برای آرامشم....عکس سفید و سیاه تو! تا آمدنت ان عکس شده بود امیدِ وقت ناتوانی و لحظه های سخت. پسر ؛ تو همان باران رحمتی که بیابان دلم انتظارش را میکشید... عرفه ی روزگارمان را پر از برکت وجود پاکت کردی... و این جز نگ...
5 آبان 1391

خوشبختی یعنی همین!

شام اماده است.... پدر و پسر مشغول بازی توی اتاق ابی هستند... صدای قهقهه های پسرم خانه را پر کرده.... خطاب به همسرم ؛ بلند میگویم...عزیزم شام اماده است ، میخوری؟ صدای هفده ماهه ی کوچکم می اید.... نَــــــــــــــه! و صدای خنده ی پدر... من هم میخندم....خوشبختی یعنی همین! ...
3 آبان 1391

تعریفِ تو...

دیشب تِل سرم افتاده بود روی زمین... برداشتی و دادی دستم...گذاشتم روی موهام...و تو گفتی بـــــَـــــــــــــه! نانی ...(نازی) بــــــــَــــه به تو زیبای روزگارم... من فدای تو... نمیدونی چه لذتی داشت...تعریف تو!   ...
2 آبان 1391

عجیب ولی واقعی!

یا حکیم... امان از این دندانها.... چند شب خواب راحت را از چشمای نازت دزدیدن...ارام نیستی...انگشت اشاره به دهانی...اب دهانت کشدار و بلند شده...بهانه گیری و خواستن من....گاهی فقط بغل...باج هایی که برای ساکت کردنت میدهم و منجر به کثیفی یا خرابکاری میشوند...نه گفتنهای بی دلیل...اشکهای گوله گوله ات برای خواسته های کوچک که تا بحال سابقه نداشت!!!...کم شدن تایم خوابت...بیداری زیاد و کسلی و خواب الودگی... گویی میدان جنگ است...جنگی نرم بین من و دندانها و تو... این بین ، مسئولیتهای من  و کم و کاستی هایش بماند... گاهی کم می اورم... درست مثل دیشب...همه چیز باهم...توی ماشین...این وسط کرم ضد افتاب داخل داشبورد هم جمعمان را جمع کرد...با...
2 آبان 1391

لحظه های پروانگی...

  مبین خدا کجاست...؟ دستهایت را اغلب روی سینه ات میگذاری و میگویی... دینجــــــــــــا...دینجـــــــــا خوشحالم...از اینکه میگویی خدایت در قلبت است.... در سینه ات.... به یقین تو بهتر از من میدانی....تازه از بهشت امده ام...که افریدگارت از رگ گردن به تو نزدیک تر است...که بهترین جا برایش قلبت است...که ارامشت با داشتنش معنا میگیرد... تو هنوز فرشته ای....تو هنوز بوی خدا را میدهی...پر از نوری... تو ،مبینِ من....هنوز پاک تر از پاکی... خدا نگهدارت باشد...خدایت همراهت.... با تو لحظه هایی را تجربه میکنم....ناب...بی بازگشت...ثبتشان میکنم...برای روزهای دلتنگی...   عمو زنجیر باف... بیه... زنجیر منو بافت...
30 مهر 1391

فقط برای خدا...

به نام خودت که ارامش بخش است سلام خدایم... میشود قسمت بدهم؟ به حرمت مادر بودنم..به بهشتی که خودت وعده اش دادی...به پاکی و قداست و معصومیت محض مبین...میشود ؟ میشود قسمت دهم؟ به خودت...که مهربانتر و رئوف تر از تو؛ خودت هستی و بس... میشود قسمت دهم...به تمام مادران...به شیره ی جانم...به دعای نیمه شبم وقت شیر.... میشود؟ تو خدایی کن و دعایم را آمین گو.... خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدایم...... مادر کن هر زنی را که آرزویش است...خدا...دو نفره های عاشقانه را با وجود فرشته ای پاک از جنس خودشان عاشقانه تر کن... خدا این معجزه ات را به صفا ی دل زنان سرزمینم بچشان....معجزه ی بهار زن بودن را.... مادر شدن...
29 مهر 1391

پونزده...

و درست روز ١٧ ماهگی ات بعد از تب و جوی اب دهان و بهانه گیری شب و گریه ی نیمه شب دندان پونــــــــــــزدهم ات هم آمد.... نیش پایین سمت چپ... خوش امدی پونزدهمی... لطفا به دوست سمت راستی ات هم بگو زودتر سر از لاک خود بیرون بیاورد و دست از سر این پسر عزیزِ جانِ ما بردارید... منتظرش هستیم... راستی خنده هایت....پُــــــــــر از دندان است...کوچک پر دندان من! زیباتر از همیشه شدی... دلم میخواهد تمام شود تا نفسی راحت بکشی نفســـــــــــــــم شکر خدایم... ...
20 مهر 1391

من یک مادر هستم!

 به نامش که جانم داد... نفس بالنده ی من؛ مبین!  با توام...چرا اشباع ت نمیشوم؟ چرا هرچه نگاهت میکنم حریص تر ت میشوم؟ چرا هر روز برایم زیباتر ی ؟ چرا عطر تن ت را هرچه عمیق تر نفس میکشم کم می اورم؟ چرا وجودِ کوچک و لطیف ت اینقدر ارامم میکند؟ چرا نفسهای ت را میشمارم؟ چقدر گرما و بوی دهان ت را دوست دارم ... چرا چشمهای ت ...نگاه ت دلم را هر بار میلرزاند؟ چرا تو میخند ی من دلم پر میکشد؟ چرا جــــــــــــانم در مقابل هر نفس ت فدا میشود؟ چرا تمام آرامشم با بودن ت کامل میشود؟ چرا دل نگران هر لحظه ات هستم؟ چرا آنقدر   دوستت دارم پسر....اصلا قدری ندارد! من در تو تمام شدم... چقدر باید شاکر ...
18 مهر 1391