مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

گوش به زنگ!

درررررررینگ...درررررررررینگ این روزها هرکس خانه ی ما زنگ بزند.....صدای اَیوووو گفتن مرد کوچک خانه مان را میشنود....چند بار پشت هم بلند و محکم میگوید اَیوووو.... تلفنچی کوچکم ؛صدای زنگ تلفن....برق از سرت میپراند...زود میگویی.... من ! یعنی من برمیدارم...بدو بدو میدوی و گوشی را برمیداری و گاهی با شانه ات نگه میداری و اَدایم  را در می اوری.... نمیدانم پشت خطی ها چه حالی دارند...شاید برایشان عادی است...شادی ذوقی کوتاه کنند ...شاید ... هرچه باشد....من هر بار میروم روی خط زنـــــــــــدگی ! زنگ گوشی همراه و ایفون از این قاعده مستثنی نیست... گوشی را یا خودت اَیو میگویی و صدای زنگش میفهماند هنوز پشت خط کسی هست و بدو بدو تحویل...
20 آبان 1391

مامانی...بابایی

یاحق... چند روزی است...یک کوچک هفده ماه و بیست و چند روزه.... درست وقت خواسته هایش... ما را ؛ مامانی و بابایی خطاب میکند... پسرکم ؛ نمیدانی چه میکنی!!! فقط باید پدر شوی...ان شاالله....باید پدر شوی و ببینم ذوقی را که امروز در چشمان پدرت میبینم... که بابایی گفتنت پدر را سیر نمیکند و بوسه های پشت هَمَت حریص ترش میکند... و مامانی گفتنت به راستی دلم را هُری پایین میریزد... چون برای خواسته هایت است...پشت هم میگویی...مامانی...مامانی...مامایی...مامایی...مامانی و چه شیرین است کمی دیر اجابت کردنش....چه لذتی است در شنیدن این صدا....پُر ازانرژی مثبت...برای یک عمـــــــــر ! خدا...خدا...خدا...گرفتم....انچه تاکنون درک نم...
20 آبان 1391

فرق میکند...

این تغییر تُن صدایت....درست و بجا....عاشقم میکند! یک بسته سویا را روی زمین اشپزخانه خالی کرده ای....من مشغول گردگیری هستم....صدای نچ نچ ممتد و پشت همت می اید...سراغت می ایم...سرت را بالا میگیری و دوتا نچ نچ همراه تکان سر تحویلم میدهی یک آخخخ می گویی و میخندی... از آن خنده ها که چین دور لبخندت زیاد میشود و بینی ات موش میشود و چشمان سیاهت تنگ....مثلا خودت را لوس میکنی... خودم را سفت میگیرم...تا فوران نکند احساسم و بوسه بارانت کنم... میگویم :چکار کردی؟ میگویی: مــــــــــــا مـــــــــــــا! ماما! بَبَل ! آخخخخخ...نوچ نوچ نوچ.... این ماماها با بقیه فرق دارد....تُنش ..لحنش...تغییر میکند... این ماماها دلم را  سَند میزند ش...
12 آبان 1391

معما...

این روزها مدام این معمای سخت کودکی ام را یاد می اورم... *اگه یه قایق داشتی و یه مرغ و یه کیسه گندم و یه گرگ چطوری از رودخونه ردشون میکردی...یادت باشه قایقت جای یکی شونو داره!*  حالا حکایت امروز من شده...   با کالسکه یا سه چرخه هر روز بیرون میرویم...خرید، پارک ، قدم زدن...و لذت میبریم...وقتی برمیگردیم...پروژه شروع میشود...و امان از روزی که خریدی هرچند کوچک داشته باشیم! من میمانم و گرگ و مرغ و گندم... اگـــــــــــر اول کالسکه را ببرم...ترس باز شدن پارکینگ و ماشین و ندیدن تو و.... تو را ببرم ان بالا و پله ها را پایین بیایم و کالسکه را ببرم مطمئنا ترس افتادنت و خم شدنت و پایین امدنت دنبالم مرا خواهد کشت وای به روزی ک...
11 آبان 1391

دانه ی بهشتی من!

این روزها... یقین دارم...دانه ی بهشتی انار هایمان...سهم تو ست! تو یی که از بهشت امده ای... نوش جانت پسر... آدینه ی کودکی ام... انار م را دان میکردم...دانه دانه اش را میخوردم...چه سفیدهای ترش را... چه له شده های بی رنگ را...میخواستم دانه ی بهشتی اش از انِ من باشد.. امروز تو از آنِ منی.. بهشتِ من ! دانه ی بهشتیِ انار به کارم نمی اید..نوشِ جانِ تو ! عاشق میشوم وقتی میگویی ماما اَنــــــــــــــــا... خدایا اینها همه به لطف نگاه مهربان توست! ...
8 آبان 1391

شانزده !

سلام برسرباز سفیدپوش دلیلِِ تب ٣٩ درجه ی نیمه شب و شیاف گذاشتن.... دلیل ٤٨ ساعت اسهال و دم کرده ی نعنا و اسپند و نبات(تجربیات خانوم پیری توی پارک)... دلیل ... هرچه بود گذشت... پسرم اکنون شانزده دندانه شد....مبارکش باشد.. تا اینها کامل بالا بیایند....این قصه سر دراز دارد! شکر برای بالندگی ات که همه جای شگفتی دارد...وبسی شکر. دیگر خبری از لثه های صورتی نیست...همه را دندان پر کرده...مگر ان انتها.. باشد تا افتادن دندانهای شیری ...ان شاالله...درست مثل امروز دایی کوچکت...من چقدر شش هفت سالگی را عاشقم! زنده باشی مرد کوچک و صبور.
6 آبان 1391

دَدٍه...داخ!

یا عالِم... کتاب علوم کوچک ما؛ دوستت داریم عاشقانه ... راستی...مامان فدات بشه  جونِ دلم از هشت ماهگی خوب معنی داغ و گرم رو می فهمیدی پسر...نشان به ان نشان که هیچ وقت به سیب زمینی و پوره و سوپی که مقابلت میگذاشتم دست نزدی تا من بگویم دیگه داغ نیست بخور عزیزم...خاله سمیه هم شاهده! بخار هم برایت معنای داغ رو میداد و میگفتی دااااا ....و آتش که منبع داغی هست برات و به محض دیدنش هوف هوف میکنی... این روزها در کنار داغ که تو داخ ادا میکنی و گاهی همان دااا ،مفهوم سرد رو خوب درک کردی... هر بار دوش عافیت میگیری من حوله پیچت مبکنم و پشت هم میگویم سرده سرده....و تو یاد گرفتی...همزمان با من میگویی دَدٍه دَدٍ...
5 آبان 1391