هفته نامه 5....
هفته نامه 6....
هفته نامه ...4
هفته نامه...3
لطفا خودتون را معرفی کنید؟!
بسم الله الرحمن الرحیم تو:اَبــــــــــــــر...همیشه وقتی بسم الله میشنوی یاد نماز و اکبر و... سلام...سلام عاشق سلامی...حتی اگر دونفر توی تی وی بهم سلام کنن تو هم میگی یم...لم...ایم...*همه با فتحه*و سرت رو محکم تکون میدی از پایین به بالا.... تو: یم...همراه تکون سر مبین اسمت چیه؟؟ تو: مُنی! مبین مامان بگو اسمت چیه؟؟! ...مُمی! اقا خوشگله اسمت چیه؟ ...مُمین! اسمتو میگی؟؟ ..مُمِ من فدای تو و این همه مبین گفتنت که با لبخند و اروم میگی...اگه زیاد ازت بپرسم و پشت هم یهو میگی عمه...!!!!!!! چند سالته؟؟ تو: دو مامان یه سالته بگو یک! حالا چند سالته؟ ...دو مبین چند سالته؟؟ ...دو من فدات بشم که با دوران بارداری حسا...
16 ماهگی....مبارکت باشد
بسم الله الرحمن الرحیم من باهارم تو زمین من زمینم تو درخت من درختم تو باهار....ناز انگشتای بارون تو خوابم میکنه.... ١٦ماهگی ات مبارک همیشه بهارم چه زود... 485 روز است با همیم...میبینی عزیز دل....هنوز میشود روزهایمان را بشماریم...هنوز عطر خوش اولین روزهای بودنت برایم تازه است...یعنی میشود....شمارش روزهای باهم بودنمان از دستم برود اما این عطر خوش این روزهای نوزادی و نوپایی خوب یادم بماند...کاش یادم بماند...کاش ! گاهی فکر میکنم شاید من بخاطر تو بدنیا امده ام... شاید رسالتم مادر بودنم بود که بس بزرگ است و عظیم! سنگینی میکند بار مسئولیتش بر شانه های مادرانه ام...و فقط عشق به تو...
یایه...یایه!!!
مبین سایه ات کوووو؟؟ و تو چه شب باشه چه روز زود دستهات رو تکون میدی و زمین رو نگاه میکنی و میگی یایه...یایه... قربونت برم که سایه ات رو شناختی... سه هفته ای میشه ... شب توی پارک بهت یاد دادم...خوشت اومد...سایه ات زیر نور چراغ....برات جالب بود....کلی با سایه دستام برات شکل ساختم....از پرنده بیشتر از همه خوشت میاد..گاهی بجای اینکه سایه رو نگاه کنی با دقت حرکت دستامو نگاه میکنی هر وقت میریم پارک و تو توی کالسکه یا سه چرخه ات هستی از پشت سر دستمو تکون میدم و سایه امو تو میبینی و من میگم مبین مامان سایه ات کو....تو هم زودی دستاتو تکون میدی و میگی یایه..یایه ..بعضی وقتا هم میگی آیه.... بابایی شمال که بودیم یهو مثل برق گرفته ...
جمعه ی گردویی
بسم الله الرحمن الرحیم صبح جمعه... خانواده سه نفری ما مشغول صبحانه....فیتیله هم میبینیم! و پسر کوچک پانزده ماه و چند روزه مان طبق معمول در رفت و امد...نشد سر سفره بنشیند... گردو تمام میشود.. گردوی تازه ی فصل... حالی که از جا بلند شوم و به اشپزخانه بروم را ندارم... بلند میگویم...مبین مامان برو گردو بیار...از اینا....و به پوست گردوی توی دستم اشاره میکنم مشغول کندن پوست نازک گردو میشوم... صدای شاپ شاپ قدمهای کوچک مبین...برمیگردم...مبین گردو به دست به طرفم می اید با لبخند پیروزمندانه! من میمانم و.... این روزها...این صحنه ها...توی خانه ی عشق...تکرار میشود...خواستم بگویم تا یادم نردو که: پسرک بزرگ شدی... شکر...برای فهمت.....
کمک راننده!
بسم الله الرحمن الرحیم کمک راننده یعنی: کسی که کنار دست راننده مراقب باشه و کمک کنه تا ایشون خوابشون نبره... وقتی کمک راننده مادر یه بچه ی نوپا باشه که شش روز سفر بودن و به قول یکی میگفت...مادر بچه ی نوپا مادر نه تا بچه است!!! پس دیگه نمیشه ازش توقعی داشت درسته؟! یعنی اگه حتی دوساعت مونده به مقصد و نصف شب شده و خوابش گرفته و راننده هم خواب الوده ...بگیره بخوابه...مثل من! عجیب خوابم برد.....خوش! وقتی بیدار شدم...راننده ی عزیز گفت...ساعت خواب خوب خوابیدی؟؟ من کمی شرمنده...نوپای زندگیمون بیداره...واااا این کی بیدار شد! زیر پاهای من داره بطری اب معدنی رو برمیداره و درشو باز میکنه و یهو خالی میکنه روم....ضبط رو خاموش روشن و کولر و...





