مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

همسرم...پدرت...

تو همسرم .... میبینی مبین را چقدر دوست دارم.... چون پدرش تویی! میدانستی حظور مبین باعث شد بیشتر عاشقت شوم... چون پدر مبینی! و چه خوب...امسال...روز پدر....مبین به تو میگوید بابا... همسرم...بابای مبینم... مرد زندگی من...مرد خوب روزهای خوش و ناخوشی...همراهم... دنیا برای من همین خانه ی گرمی است که ساخته ای...و همین ارامشی که وقتی هر سه دور یک سفره مینشینیم....و همین نگاههای ارام تو! میدانستی وقتی نیستی...حسودی ام میشود...به تمام لحظه های نبودنت ... برای مردانگی ها...همسری ها...همدلی هایت...ممنون... برای پدرانه ها...همراهی هایت...ممنون ایمان دارم... بهترین پدر دنیا میشوی برای مبین ...همان طور که بهترینی برای من...عزیزت...
14 خرداد 1391

صدای پای فرشته...

دیروز تو دلم غوغایی شد... نمیدونم روزی حال امروزم رو درک میکنی...یا نه...شاید حال تو پدرانه باشه کفشهای کتانی سبزت رو پات کردم...همونهایی که پدرم برات خریده بود... رفتیم پارک...چهاردست و پا خودت رو از چمن به زمین رسوندی...بلند شدی و ایستادی...منو نگاه کردی...ذوبم کردی...راه افتادی....یک دو سه چهار....وای خدایم قابل شمردن نبود تند و با عجله....با لبخندی که چال گونه ات رو میتونستم ببینم...صدات کردم...مبین پسرم....دو زدی و برگشتی سمت من... ادمها....چقدر راحت از کنارت رد میشدند...گویی صدساله راه افتادی....دویدم...ترسیدم برات...بدون کفش...ترسم از برخورد ادمها با تو بود...بغلت کردم همزمان با افتادنت...بوسیدم و بوسیدم و گفتم آفرین پسرم.... ...
12 خرداد 1391

مادر و پسر

 شیرین ترین پسر دنیا هفت ماهه که بودی...کتاب مادر و پسر را خریدم...میخواستم بدانم...ناگفته ها را... اما...چند وقتی است فهمیدم...چیزهایی رو باید تجربه کنم... فهمیدم..عزیزترین مادر...وقتی ساکت و ارومه...وقتی صدایی ازش نیست...وقتی مادر قد و بالاش رو نمیبینه...باید سریع خودمو برسونم... نباید فکر کنم...تو مثل چند ماه پیش خوابیدی یا داری تو دنیای خودت دست و پا میزنی... دنیای تو شده کشف دنیای ما ....و کیفی میکنی دیدنی... من تا همیشه...حوصله ی این کنجکاوی هات رو دارم....اینا یعنی تو سالمی...یعنی تو باهوشی...یعنی تو پسری! و من شکررررررر میکنم خدایی که تو رو دستم امانت داد....   اینم چند تا از کشفیات کوچولوت که مامان رو خند...
12 خرداد 1391

نیمه شب!

نیمه ی شب  بود... من خواب و بیدار...همش چک میکردم نکنه روت باز باشه... شیرخواستی...بهت شیر دادم.... نه! شیر نمیخواستی...دور زدی و روت رو اون طرف کردی... غلت زدن هات شروع شد....همیشه وقتی بد خواب میشی...شروع میکنی غلت زدن... خوابم برد... یهو صدای شیرینت رو شنیدم .......بابا؛ آب بیده....آب بیده...بابا.... الهی مادر فدات بشه... بابایی رو میگی...بلند شد نشست...بوسیدت...بغلت کرد و بردت اب بده بهت... شک کردم شاید بیدار بوده!!! نمیدونی تو اون لحظه چه حس خوبی داشتم... بابا اوردت...اب خوردی...گوارای وجودت...سلام بر تشنه لب... حالا نوبت من بود...خودتو جا کردی تو بغلم....خودتو چسبوندی بهم... همونجوری که عاشقت میشم....ه...
12 خرداد 1391

بابای من...

پدر... بابا... چون کوه استوار...پشت گرمی من...دستهای مهربان مردانه...اغوشی محکم...ارامش و اطمینانم... بابا؛ عاشقت هستم.... میدانی...چقدر وجود مردانه ات را دوست دارم اولین مرد زندگی ام...که تمام مردانگی را در تو میدیدم...و هنوز که هنوز است...تو کاملترینی برایم... بابا؛ خودت ما را وابسته کردی...خودت...مهربانی...انعطاف پذیری...پدربودن...تا چه حد؟! میدیدم همیشه...میشنیدم همه جا....حرف پدر که میشد..هر کس چیزی میگفت...اما برای من هیچکس قابل مقایسه با تو نبود! تو همه چیز را در حق ما تمام کردی...همه چیز را... بابای صبور و ارامم...تا همیشه...تا هستی...من ارامم...من محکمم....من تشنه ی  حرفهای همیشه خوبت هستم...من دلگرمم...من افت...
11 خرداد 1391

بگو....جان مادر...بگو

بخدا باورم نمیشه.... تو سر شام گفتی...بابا ؛ آب بیده بده....و تکرار بیده بده.... من فدای اون صدای شیرینت...که خوش ترین اهنگه روزگارم شده این روزها.... من فدای درک و فهمت...که کاری جز شکر نمیتونم بجا بیارم من فدای خواسته ات بشم که....میتونی بیان کنی و ما اجابت... من فدای این پافشاری کودکانه ات بشم...که همه رنگ و بوی پاکی میده... من فدای جمله بندی ات بشم که....تمام حالم رو زیر و رو کرد... حالا از اون شب همش میگی ....بیده بده....توپ بیده بده....به به بیده بده... بگو باز هم بگو که اهنگ صدات ارامم میکند.... تو بخواه من جانم را میدهم .... کاش میتونستم تمام خواسته هات رو براورده کنم....تمامش رو... مبین....بزرگ هم که شدی ه...
9 خرداد 1391