مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

مهربانی به رنگ آلبالو!

همیشه... آلبالو برایم یک طعم خاص داشت... از وقتی نوبرش می امد توی بازار تا وقتی که ... خانه مان پر از آلبالو میشد...چقدر دوست داشتم...مادرم...یک عالم میخرید....میشست و چوب هایش را جدا میکرد...و هسته گیری...من و خواهرهایم این وسط گاهی کمکی...و یه دل سیر ناخونک و ...ذوق مربایش!  مربای دست مادرم ...طعمش با تمام مرباهای دنیا فرق دارد....اصلا قابل مقایسه نیست!!! امسال... خانه ی عشقمان..آلبالویی شد....قرمز شد...عاشقانه تر شد... و مبین...همان کودکی دیروز من! یک دل سیر ناخونک زد...دنیا را آلبالویی رنگ کرد...کیف کرد...بازی کرد...هسته هایش را هم خورد! بوی شیرینی مربای مادرم...مادرم...مادرم...عزیزتری...
23 تير 1391

راهت سبز پاره تنم...

یه روز پر مشغله.... از خواب بیدار میشم...هنوز خوابی...روت رو میکشم...سر راه دوتا تخم مرغ میذارم اب پز بشه...ماشین لباسشویی رو روشن میکنم...لباسای کوچولوت رو تو مینی واش لکه گیری میکنم...برات سوپ میذارم...بیدار میشی و  هنوز یه دنیا کار دارم... بیدار میشی و زود منو میخوای...میام پیشت یه عالمه بوس صبحگاهی..اخه صبح ها خوشمزه ترتر تری...سفت بغلت میکنم و تو به عادت هر روز میگی اا توتو...و پرنده ی خشک شده ی اتاق رو نشون میدی...منم مثل همیشه میگم...توتو...خودتو عشقه عزیزم..دست و روت رو میشورم و پوشک رو تعویض.. باهم دوتا تخم مرغ اب پز و اب سیب میخوریم و نیمخوری و تی وی روشنه...حالا شروع به کار... ظرفا رو میچینم تو ظرفشور...لباسای شس...
22 تير 1391

چهارده ماه ارامش!

چشات آرامشی داره که تو چشمای هیشکی نیست... ارامش جانم؛ 14 ماه است زندگی ام شده چشمانت... بمان برایم چهارده ماهه ی زیبایم... میخواهم روزگارم پر از تو باشد... آخر؛ عاشقت هستم! چشات آرامشی داره كه پابند نگات میشم ببین تو بازی چشمات دوباره كیش و مات میشم بمون و زندگیمو با نگاهت آسمونی كن بمون و عاشق من باش بمون و مهربونی كن مبارکمان باشد این روزگار طلایی...این نیک ایام...این عاشقانه های کسال و شصت روزمان  تو با چشمای ارومت بهم خوشبختی بخشیدی...خوشبختی ات همیشگی دلبندم دوست میدارم چهارده ماهگی ات را ...به عدد مقدسش...همان نگهدارت باشد خدایم...شکـــــــــــر برای داده ها و نداده های...
20 تير 1391

مخاطب کوچک من!

مخاطب کوچک... چقدر لذت بخش است...اینکه تو میفهمی من چه میگویم...  و من میفهمم تو چه میگویی... شدی مخاطب... باهم گفتگو داریم به سبک خودمان... من میگویم و تو ماشاالله میفهمی... تو میگویی و من مادرانه ترجمه میکنم...رفتارت را کلامت را... و چقدر لذت بخش است...اینکه برای دیگران ترجمه میکنم ...اینکه میگویند بیا ببین چه میگوید...چه میخواهد...  مخاطب کوچک دنیای این روزهایم. صدایت میکنیم...میخواهیم...چه لذت بخش است درک و فهمت...اینها یعنی تو بالنده تر از دیروزی... صدایمان میکنی..میخواهی...چه عاشقانه است خواسته ی فرزند را اجابت کردن...کاش توانش همیشگی باشد!  گفتگوهایمان دو طرفه شده...صدای تو از سوی دیگر می ...
19 تير 1391

مردانه میرقصی!

میرقصی! همین را کم داشتی؟! میخواهی دلبری کنی؟تمام دلمان را که بردی...چیزی نمانده! با این تکان های کودکانه ات وقت اهنگ... دستهای کوچکت که جلو میاید و درست مثل رپر ها تکانشان میدهی... مردانه میرقصی...و من را دوباره عاشق کردی...درست مثل وقتی که....یادش بخیر:) اهنگت باید ریتم شاد داشته باشد....وگرنه عوض میکنی؛ خودت! توی ماشین باشیم...خودت را تکان میدهی و میخندی و من را نگاه میکنی...با دهانت سق میزنی و هماهنگ با اهنگ...دستهایت را از پنجره بیرون میبری و تکانشان میدهی... خانه که باشیم...راه میروی و مرقصی...مردانه ی مردانه! الهی من فدای تو باشم و شب دامادی ات را ببینم ... ببینم مردانه رقصیدنت را در شب خوشبختی ات...در ان لباس هم...
17 تير 1391

ارزوی دیروز...مرد فردا....

گاهی یه لحظه هایی رو که میبینی...لذت میبری...شاید اون لحظه ها مال خودت نباشه...ولی از شیرینی اون لحظه تو هم میخندی...لذت میبری...دلت میخواد تو هم تجربه اش کنی...مثل تولد یک نوزاد! دیشب یکی از همون لحظه هایی بود که همیشه دوستش داشتم...هربار میدیمش عشق میکردم...میخندیدم و میدیدم بقیه ای که شاید مثل من این لحظه مال خودشون نباشه ولی مثل من پر از عشق شدن! اما؛ دیشب اون لحظه....مال خودم بود...من صاحبش بودم...میتونستم بیشتر از دیگران کیف کنم...باتمام وجودممممممممممم..... دیشب تو پارک....من یه پسر کوچولویییییییییی یک ساله داشتم....پسر کوچولویی که میخواست با اون قدمهای سی سانتیش همه ی پارک رو سر بزنه....خیلی هم عجله داشت...
14 تير 1391

باش!!!

مبین باش! تا وقتی من هستم! باش تا نفس میکشم! باش که هستی ام هستی! باش که زندگی کنم! باش تا بخندم ...اشک بریزم! باش تا دلیلی بر بودنم باشی! باش تا مردانگی ات را ببینم! باش تا اوجت را ببینم! باش! برای منه مادر...باش! نفـــــــــــــــــــــــــــسم میگیرد در هوایی که نفس های تــــــــــــــــــــــــــــــو ....! پس باش پسرم! خدایم...چیزی نمیگویم...همین را بخوان... و دلم.. دوستت دارم خدای مهربانم...
13 تير 1391