مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

فرشته ی یکساله ی من هنوز بال دارد...

روز میلاد تو,معراج دستهای من است؛ وقتی که عاشقانه تولدت را شکر میگویم... تو یکساله شدی نفسم؟! چه ارام... چه خوش... چه باعظمت... خدایا چقدر دوستم داری ...ممنون... مبین ؛یکدونه ی من دلم برای تمام 365 روزی که با هم بودیم تنگ شد...به همین زودی! و  ارامشم برای روزهای خوب پیش رو... مبینم؛ پارسال چنین روزی پر بودم از انتظار ....برای دیدن روی ماهت خوابم نمی برد...تا ساعت عاشقیمان! و امسال... باز هم  خوابم نبرد... هنوز منتظرم ...و این برایم عجیب است... صدای نفسهایت رو میشنوم... بویت مستم کرده...هر چندثانیه یکبار نگاهت میکنم... همین الان صدای اذان امد... برایت دعا کردم.....
20 ارديبهشت 1391

قوت قلبم

مریضی تو شکوفه ی بهارم... دوران نقاهت... عذا نخوردن... شیطنت و کنجکاوی پسرانه ات که عاشقش هستم ... کارهای مانده ی روزمره ام... تدارکات تولد و قیچی و چسب و کاغذ های رنگی... مهمان و مهمان بازی... رسیدگی به تو و مادری کردنم... دستهای تنهایم...تنهای تنها... با همه ی اینها...خسته نیستم... نه اینکه خسته نمی شوم...منم مادرم و پر میشوم از خستگی... هر روز...خسته میشم...اما... به خدا قسم که یک لبخند تو....لحظه ی خوب شیر دادنت...بازی های ناگهانی ات با من...خودت را به من چسباندن...دستهای به طرفم بلند شده ات...با سرعت امدنت و سرت را روی بدنم گذاشتنت...بوس های گاه و بیگاهت...شنیدن اصوات نامفهموم و مفهموم از دهانت...من را خواستنت......
16 ارديبهشت 1391

این روزهای ما...چهار

این روزها شکلاتهای پذیرایی مون...شکل خاصی داره....کج ...نرم..و دندون دندونی! میذارم توی یخچال تا سفت بشه و من و بابایی فقط بخوریم...مارک مبین نفس! این روزها...ظرف اجیلمون...پر از بادومهای نصفه و گاز خورده است...و من جداشون میکنم..میذارم تو کابینت برای من و بابایی!! این روزها...پوست پرتقال هامون اندازه ی یه نخود کنده شده ...ومن اونا رو میذارم جلوی خودم و بابایی!!! این روزها...مهمون که میاد اول موزهامون رو چک میکنم...شاید پوستشون رو یکی با دندوناش کنده تا به مغزش برسه...و اونو جدا میکنم برای من و بابایی این روزها بیسکوییت های مادر و پتی بور نصفه رو ...میذارم من و بابایی با چایی بخوریم... این روزها چوب شورهای کوچولویی که نمیتونی د...
16 ارديبهشت 1391

یکسالگی مادر بودنم....

در استانه ی یکسالگی مادر شدنم هستم... خیلی تغییر کرده ام...خیلی.... شاید بهتر است بگویم عاشقانه تغییر کرده ام...نرم و لطیف...تلاشی نبوده...همه ذاتی و مادرانه بود...همه به عشق فرزندم بود...واین جای شگفتی دارد... و این یعنی خدایم خیلی هوایم را دارد... یکسال است ... شبها اگاهانه...کم خواب...یا اصلا نخوابیده ام...منی که عادت به زود خوابیدن و سحر خیزی ام زبانزد بود... یکسال است...با عشق هر روز پوشک تو را عوض کرده ام ...پاهای نرم و پنبه ایت را شسته ام...منی که جوراب های خودم را دوست نداشتم با دست بشورم...و ماشین لباسشویی زحمتش را میکشید... یکسال است...لباسهای یک وجبی ات را اول لکه گیری میکنم بعد با دست اب میکشم و بعد مینی واش ......
15 ارديبهشت 1391

منتظرم...

نمیخواستم این پست رو بذارم.... ولی اینجا نگم میترکم! می بینی ٧ روز تا تولدت باقی مونده و من در تدارک بهترین جشنی که میتونم برات بگیرم.... و تو؛ الهی درد و بلات همش یهو بیاد سراغ من..... الهی من جای تو داغ بشم...نه اینکه هربار که شیرت میدم دستم...سینه ام...لبام بسوزه...از تن داغت... الهی نباشم و اینجوری نبینمت... بسه دیگه ٤روز تب بسه برای یه بچه ی ١١ماه و ٢١ روزه...امروز روز پنجمه مگه چقدر جون داری تو؟! من فدات...من فدای دست و پای لرزونت.... حالا سرفه هم اضافه شد.... من صدقه ی وجودت بشم....منتظرم...منتظرم زود خوب بشی........ دیگه برام مهم نیست وزنت داره کم میشه...دیگه برام مهم نیست زیر چشمات گود افتاده....دیگه برام مهم...
13 ارديبهشت 1391

نام زیبای تو...زمزمه ای از نور است

یس..... إِنَّا نَحْنُ نُحْيِي الْمَوْتَى وَنَكْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَآثَارَهُمْ وَكُلَّ شَيْءٍ أحْصَيْنَاهُ فِي إِمَامٍ مُبِينٍ ﴿۱۲﴾ وَمَا عَلَيْنَا إِلاَّ الْبَلاَغُ ا لْمُبِينُ ﴿۱۷﴾   إِنِّي إِذًا لَّفِي ضَلاَلٍ مُّبِينٍ ﴿۲۴﴾   وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ أَنفِقُوا مِمَّا رَزَقَكُمْ اللَّهُ قَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنُطْعِمُ مَن لَّوْ يَشَاءُ اللَّهُ أَطْعَمَهُ إِنْ أَنتُمْ إِلَّا فِي ضَلَالٍ مُّبِينٍ ﴿۴۷﴾   أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ أَن لَّا تَعْبُدُوا الشَّيْطَانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُّبِينٌ ﴿۶۰﴾   وَمَا عَلَّمْنَاهُ الشِّعْرَ وَمَا يَنبَغِي لَهُ إِنْ هُوَ...
11 ارديبهشت 1391