بگو....جان مادر...بگو
بخدا باورم نمیشه....
تو سر شام گفتی...بابا ؛ آب بیده بده....و تکرار بیده بده....
من فدای اون صدای شیرینت...که خوش ترین اهنگه روزگارم شده این روزها....
من فدای درک و فهمت...که کاری جز شکر نمیتونم بجا بیارم
من فدای خواسته ات بشم که....میتونی بیان کنی و ما اجابت...
من فدای این پافشاری کودکانه ات بشم...که همه رنگ و بوی پاکی میده...
من فدای جمله بندی ات بشم که....تمام حالم رو زیر و رو کرد...
حالا از اون شب همش میگی ....بیده بده....توپ بیده بده....به به بیده بده...
بگو باز هم بگو که اهنگ صدات ارامم میکند....
تو بخواه من جانم را میدهم ....
کاش میتونستم تمام خواسته هات رو براورده کنم....تمامش رو...
مبین....بزرگ هم که شدی همینجور کودکانه بخواه...از خدایت...از خدایم...از مهربان ترین مهربانها....کودکانه بخواه...چندین بار بگو و خسته نشو....ناامید نشو....مثل امروزت
بزرگ هم که شدی پافشاری کن....اصرار کن...نشد...همه را به خودش بسپار که بهترین ها را برایت میخواهد...
بزرگ هم که شدی...یادت باشد...برای من همین مبین امروز هستی...عزیزترین!!!
خدایم گفتنی ها را گفتم...تو هم مراقبش باش...شکر برای داده ها و نداده هایت



بگو....جان مادر...بگو
