مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

یکسال و یازده ماه

** چه پرشتاب اند ساعت ها در روز ، روزها در ماه و ماه ها در سال و سال ها در عمـــــر ....** یادش بخیر... روزهای پایانی فروردین ٩٠...چه انتظاری...چه هیجانی ...چه بی تاب بودم...دلم فقط تو را میخواست...تا باور کنم انچه را برایم رویا شده بود...به انتظار تولد رویایم بودم. و بیست فروردین ٩١...شمارش معکوس برای پایان دوران بی نظیر و ناب نوزادی...و هیجان یکساله شدنِ گل عمرم! این روزها...چقدر حس و حالم عجیب است... چیزی بین خواستن و دلتنگی ...گم کردن و بدست اوردن... هر روز چوب خطی می کشم روی انتظارم برای دوساله شدنت... آمدم بگویم... یکسال و یازده ماهگی ات مبارک فدای تو مادر بند بند وجودم به یک نفسِ تو بند است! همان نفس بیسکوییتی...
25 فروردين 1392

با دومام!

بعد از سفر... بابا مشغول دیدن تلویزیون....پسرکوچولوی خونه ی ما میگه: بابا....بابایی...بابا اودین! هنوز نتونسته توجه بابایی رو جلب کنه... میگه: بابا با توام!!! برق از سرم پرید... محکم گفتم....به بابا نمیگن با توام...میگن با شمام! نمی دونستم همون نگاه یعنی باشه...یعنی چشم...یعنی... از اون به بعد هر بار بابا رو صدا میکنه و ببینه حواسش نیست میگه : بابا با دومام!!! خوشحالم از داشتنت...برگ سبزم. شکرالله ماشاالله ...
21 فروردين 1392

یـــا...

یاحق تو...به ما میگویی... _ دَس نَدنی یــــا ...مامانی یـــا _اینو نَحوریــــــا....بابایی یــــا _نری یــــا...مامانی یــــا _برنداری یـــا....بابایی یــــا این *یــــا* ی اضافه... دلمان را هزار بار برای می میراند...مُبینی یـــا !!! خدایم شکر...
21 فروردين 1392

پانتومیم!

این روزهای 22 ماهگیت...به اجرای پانتومیم گذشت... نمی دونم از کجا یاد گرفتی... ولی شیرین انجام می دی... بهم میگی مامان آب می حوری؟؟ میگم آره... با دست شیر آبِ خیالیت رو باز می کنی...آب می ریزی تو دستت که مثل لیوان شده...بعد میاری میگی بحور..به به...میگی حوردی؟؟ اومده بود؟؟ (خوشمزه بود؟) یا وقتی یه کاری رو بهت میگم انجام بده و حوصله نداری مثل اوردن کنترل....اونوقت کنترلِ خیالیت رو برمی داری و برام کانال عوض می کنی و می خندی.... مداد رنگی خیالیت رو برمیداری و میکشی می گی مامان ببین درابه دِدیدم.. برام گل میچینی و میگی : بو تون...به به بوی اوب میده....اَشنده! با توبند بهمون شلیک میکنی و نوبت خودت که میشه خودتو می ندازی زمین و چشما...
20 فروردين 1392

یه پسر دارم شاه نداره...

هوالمبین یه پسر دارم....شــــاه نداره... همیشه عاشق این شعر بودم... و این روزها برایت میخوانم..که صورتت را ماه ندارد...که شاه می اید با پرنسس هایش...تو را برای پرنسس کوچکش طالب است...که آیا بدهم آیا ندهم.... و تو با من همراهی...میگویمت...یه پسر دارم...میگویی : داه نداره....و.. اینها بهانه است...برای بوسه هایت..برای مهربانی هایت....برای نوازش هایت...که این روزها درست نقطه ی حساس دلم را نشانه رفته اند...که اشکم از مهربانی ات زود مهمان چشمم میشود...که باز نفسم میگیرد....که دلم می لرزد...که خــــدا را شکر می کنم. این مهربانی ات همان بهشت است که خدا وعده داده؟؟!! ...این آغوش های ناگهانی و محکم و پر...
20 فروردين 1392

پلـــــه....

سبحان المبین صندوقِ رخش سفیدمان پُر از مایحتاج سفر است هنوز!!! هر بار ساکی ، کیسه ای را بالا می اوریم و سامان دهی اش میکنیم... امروز نوبت ساک بادمجانی تو بود... بغلت کردم....با هم پایین رفتیم...من و تو و هیجان شیرین از پله پایین رفتنِ همیشگی مان....یک دو سه یوهووووو قهقه هایت باز فضای خنک راه پله را گرفت...چقدر دوست داریم...این پایین رفتن های پر از خنده و شیطنت را ! من مشغول شدم و تو در جاده ی خیالی خودت راندی! درست مثل پدر... وقتِ برگشت...من: حالا من تو و این ساک رو چطوری ببرم بالا!؟؟ تو: بلدم! دویدی سمت پله ها...دستت را به نرده گرفتی....پایت را روی پله ی اول..پای بعد روی پله ی دوم... آنقدر شگفت زده شدم...آنقدر کیف کردم....
19 فروردين 1392