مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

مثلِ موتورِ اح مَد...

هوالمبین همیشه وقتی تو رویای پسر داشتن بودم... دلم میخواست پسرم عشقِ موتور و ماشین و ....نه به اجبار...یه عشقِ خودجوش :) از وقتی تو اومدی...منتظر بودم تا ببینم عشقِ پسرونه ات رو... ماشین بازی میکردی...امـــا نه اونجوری که فکرش رو میکردم...تمـــام فکر و ذکرت ماشین واقعی بود... این روزها امــــا شیفته ی موتور و کامیون و ماشین های بزرگ شدی... از وقتی سوارِ موتورِ عمو احمدِ پر انرژیت شدی...مزه ی خوشِ این عشق رفته زیر دندونت... چند روزی که پیشِ عمو بودیم....هزار بار سوار شدی...دور زدی...ژست یه موتور سوار حرفه ای رو گرفتی...روغن کاریش کردی..خودت! خودِ کوچولوی دوساله ات از موتور بالا رفتی و به سختی روش نشستی..دورش چرخیدی و ...
7 خرداد 1392

باش خوب ترینم...

یالطیف عزیز دلـــــــم این روزهایی که خاله و دایی و عمه و عمو...دورت را گرفته اند... آغوش گرم مادرجون و شور و نشاط بی بی و بازی با آقاجون و دست مهربان جدو هر لحظه شارژت میکنند.. این روزها که همبازی هایت مریم و زهرا و شهاب و الهام و مائده شده اند... حیاط داری و باغچه و خاک بازی و پیاده روی شبانه با دمپایی و موتور سواری نیمه شب و مغازه و خوراکی و بالا و پایین و ... این روزها که تولد و مهمانی و عروسی و مریم ساداتِ ٣١ اردیبهشتی و رفت و آمد و.... این روزها که هر ساعت ات را چیزی...کسی....اتفاقی...بازی یی...کودکی...پـــُـــر می کند... من هم مثلِ تو شـــادم.... امــــا گاهی میانِ تمامِ این خوش گذشتن های تو...دلم برای خلوتمان ت...
5 خرداد 1392

قسم

یا حق داریم بازی می کنیم... باز کودک شده ام...این روزهایی که تو منِ مادر را بهترین هم بازیِ دنیایت میدانی، برایم ارزش دارد... باز بینِ بازی تو قایم میشوی...کیف میکنی از این ابتکارِ تکراری...داد میزنی : مامان بیا پیدام تون!!!! من میگردم....دنبال همبازیِ کوچکم....مثلا!!! باز تو سرت را بینِ برگهای مبلِ گل گلی مان فرو کرده ای...و من تمـــامِ کبکِ کوچکم را می بینیم.... می گویم : پیدات کردم...الان میخورمت!!! برمیگردی...سریع...نگاهم میکنی و میگویی: وایسا...منو نحور تو رو خـــــدا... و این اولین قَسَمِ زندگی ات بود. به همان خــــدا قَسَم....که تو را به من هدیه کرد....وجودم به نفس هایت بند است... باش...بهترین باش..سایه ی خــــــ...
1 خرداد 1392

هدیه ای برای خودم

یا حق... برای خودم...که مادرِ مبین دوساله ام.. برای خودم...که هنوز اول راهم برای خودم...که میدانم دو تا سه سالگی مهمترین مرحله ی بالندگی است... برای خودم...که نیاز داشتم... روزِ تولدت هدیه خریدم و در آخر جشن به خودم تقدیم کردم... و با هم قدم در دوسالگی گذاشتیم...من و تو ی دوساله!!! باید بدانم...باید بخوانم..باید با تو هماهنگ باشم... تو دو سالگی ات را خــــوب زندگی کن...پسرم شکر برای تو. کتاب مادر یک دقیقه ای چقـــــــــــــدر عاااااااااااالی بود....چقدر اش را اگر میخواهید حتما تهیه کنید....ممنون دکتر سلطانی مهربان...برای معرفی این گنج!!! این کتاب فقط گوینده نیست...دستورالعمل دارد... کلید های رفتار را تازه شروع کرده...
30 ارديبهشت 1392

ممی...ممین...مبین

دوساله ی جانم... * ممی * کوچولو را یادت هست؟!!! که همین چندی پیش * ممین * شد! و از بعد از دوسالگی اش ... هربار خودش را می گوید : مبیــــــن این مال مبینِ! یح مکِ مبینِ! برو مبین تمیسه! و مــــا اکنون در خانه ی عشق مان بجای *ممی* و *ممین* یک مبیــــن ِ کامل داریم! و مبینِ خانه ی ما یکی در میان خ هایی که ح میگفت را .... خ میگوید... میخورم....نمی حورم...نمیخوام..می حوام و... بزرگ شدی عزیزترینِ روزگارِ من. هــــزار ساله هم شوی....قدِ مردانه ات یک مترِ دیگر هم که بلند شود...جایگاهِ فردایت هرچه باشد...برای منِ مادر همان قدر عزیزی که ممی و ممین و مبین بودند و هستند و خواهند بود...  خدای ...
25 ارديبهشت 1392

ناز و نیازم

هوالمبین... بیرون بودم...چند ساعتی پیاده روی با دختراااااا... برگشتیم...از همان پایین آیفن زدم...صدای نازک و شیرین ات : مامان اومدی؟؟ پله ها را یکی دوتا کردم... به استقبالم آمدی...گفتی : اوش آمدی .....محکم بغلت کردم... حس کردم...دل تنگی ات را.. بیشتر از من برای تو ، دلِ کوچکِ تو برایم تنگ شده بود... گذاشتم تا خوب سیرابِ بودنم شوی..مطمئن از بودنم... میان همهمه ی خانه...صدایت را شنیدم...همین که گفتی: هدا مــــامــــان منـــه!!! و من جز جیغ کاری از دستم بر نمی امد! چقدر تو خوبی مبین...مهبَ بونی...ایلی مِهبَ بونی!!! من به بودنت نیازمـــندم... همین که شبها وقتِ خواب به همه میگویی: دَب بِحیر ! این...
24 ارديبهشت 1392