مثلِ موتورِ اح مَد...
هوالمبین همیشه وقتی تو رویای پسر داشتن بودم... دلم میخواست پسرم عشقِ موتور و ماشین و ....نه به اجبار...یه عشقِ خودجوش :) از وقتی تو اومدی...منتظر بودم تا ببینم عشقِ پسرونه ات رو... ماشین بازی میکردی...امـــا نه اونجوری که فکرش رو میکردم...تمـــام فکر و ذکرت ماشین واقعی بود... این روزها امــــا شیفته ی موتور و کامیون و ماشین های بزرگ شدی... از وقتی سوارِ موتورِ عمو احمدِ پر انرژیت شدی...مزه ی خوشِ این عشق رفته زیر دندونت... چند روزی که پیشِ عمو بودیم....هزار بار سوار شدی...دور زدی...ژست یه موتور سوار حرفه ای رو گرفتی...روغن کاریش کردی..خودت! خودِ کوچولوی دوساله ات از موتور بالا رفتی و به سختی روش نشستی..دورش چرخیدی و ...






