مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

عشقِ دوساله ی مــــا....تولدت مبارک

دوسال گذشت... به همین سرعت!  دیگر از آن نوزاد پف کرده ی سفیدِ لپ قرمزی خبری نیست...همان که وقت گرسنگی بجای گریه دست هایش را با ولع می مکید...همان که تن اش بـــــــــوی نابِ بهشت می داد...بویی که همـــه را مست می کند...دیگر از آن نوزادِ مو طلا با آن نگاه های خیره و مکیدن های بی جان خبری نیست...همان که انگشت دستمان را محکم می چسبید...همان که دست و پا زدنش ، غلت زدنش..خنده های بی اراده و لبخند های کج اش به وقت خواب قند در دلم آب می کرد...دیگر از آن موجودِ بهشتیِ  ٥٠ سانتی خبری نیست... ٣٦٥ روزِ بی نظیر و رویایی گذشت...با همان نوزادی که آغوشش را باز کرد و به من فرصتی بخشید برای عاشقی...برای منی که حر...
22 ارديبهشت 1392

دو سال کامل!

یا لطیف.. عزیزترینِ مادر خواستم شبِ تولد حضرت فاطمه از شیر بگیرمت... هیجانم درست مثل روز کنکورم بود...مثل روزهای قبل از ازدواج....مثلِ روز زایمانم...مثلِ... تصمیم را گرفته بودم...درست شبِ قبل اش... بابا حسین...چیزی گفت... از من خواست که تا دوسال کامل شیرت دهم... دوسال کامل...! یعنی درست از ٢٠ اردیبهشتِ ٩٠ تـــــــــــــــــــــــــا ٢٠ اردیبهشتِ ٩٢!!! و من به احترام همسر و پدر...چند روز دیگر با عشق شیره ی جانم را تقدیمت کردم... چیزی به پایان نمانده...امـــــا، آرام ترم....خیلی...تو هم همینطور... شیره ی جانم هزاران بار گوارای وجودت نازکت....بهشتی کوچکم. خدای مهربانم....بی نظیرم...رحیم و بخشند ام....رسم بندگی ات را چه خ...
18 ارديبهشت 1392

مبین

یاحق مبینِ جانم...روشنیِ روح و روانم... مدتی است... مُمی بــــــــــــه *** مُمین *** تغییر کرده... و این یعنی تو بزرگ شدی پسرم... شکرالله...ماشاالله ...
14 ارديبهشت 1392

خانه ی کوچک مــــا...

سبحان المبین همه عمر برندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو بر دلم نشستی کلید می اندازم... وارد خانه می شوم..کسی نیست! کفشهایم را در می اورم...جاکفشی پُر است...باز نامرتب! کفش قهوه ای ام را کسی با مشکیِ مردانه جفت کرده....جایی بین کفشها برایش پیدا میکنم...چشمم به دو جفت کفشِ کوچکِ  سایز ٢٢ می افتد،لبخند می زنم... تشنه ام! راهم را به سمت آشپزخانه کج می کنم...باز درِ شیشه ای ویترین باز است...و صندلی زردِ کوچک  با عکس پو زیرش است...و مثل همیشه چندتایی خرمای خشک دورِ ظرفِ پذیرایی ریخته ،لبخند می زنم... آب می نوشم...با یخچالِ باز...عادتم است!نگاهم می چرخد ،تخم مرغ های رنگی و ظرفِ کوچکِ ماکار...
14 ارديبهشت 1392

یه دره!!!

_سکانسِ مادرانه... بعد از ده روز...یهو هوسِ شیرم رو کردی...اومدی بهم میگی... مامان می می میدی؟؟ گفتم نه پسرم...بزرگ شدی...تپش قلب گرفتم...انگار انتظار نداشتم... سرتو کج کردی و تو چشمام خیره شدی و گفتی... مامان یه دَره !! مامانی یه دَره بده بحورم! حال آن لحظه ام وصف نشدنی بود! مـــــــادر باشی و جگرگوشه ات چیزی بخواهد که داشته باشی و حق اش باشد و ندهی!! بخواهد آن هم اینگونه...خواهش کند و تو.... سخت بود...سخت! _سکانس کودکانه... خانه ی دوستِ عزیزمان هستیم... تو و یسنا دخترکِ پر از شور و هیجان با آن برقِ چشم های خوش رنگش! بازی می کنید.. تاب تاب عباسی را که سمیه زیر لباسها از دید شما پنهان کرده بود را پیدا کردید...گویی ...
10 ارديبهشت 1392

خوابیدی...

هوالمبین می خواستم تا تولدت چیزی ننویسم... نه اینکه خواسته ی دلم باشد...دست و دلم به نوشتن نمی امد...منم و یه دنیا احساسِ کاملا مادرانه! هنوز دلتنگِ خواب ظهرمان بودم...دلتنگِ شیر روزت....دلتنگِ آرام کردنت با شیره ی جانم... و دلهره ی شیرِ شب با من است... شوقِ دوسالگی ات تمامِ وجودم را گرفته... و... تکلیفم با دلم معلوم نیست! امروز...تو بعد از یازده روز گذشتن از قطعِ شیر روز...بالاخره خوابیدی... آن هم نه با محبوبِ همیشگی ات..نه با من... با تابِ آبی... دلت را به آن خوش کردی...خواندی تاب تاب عباسی..حودا منو ننداسی...و چشمانت بعد از یازده روز آرام شد...دلت اما نه... صدایم کردی..مامان حوابم نمیاد....نمیحوام بحوابم...گفتی و گف...
9 ارديبهشت 1392