پلـــــه....
سبحان المبین
صندوقِ رخش سفیدمان پُر از مایحتاج سفر است هنوز!!!
هر بار ساکی ، کیسه ای را بالا می اوریم و سامان دهی اش میکنیم...
امروز نوبت ساک بادمجانی تو بود...
بغلت کردم....با هم پایین رفتیم...من و تو و هیجان شیرین از پله پایین رفتنِ همیشگی مان....یک دو سه یوهووووو
قهقه هایت باز فضای خنک راه پله را گرفت...چقدر دوست داریم...این پایین رفتن های پر از خنده و شیطنت را !
من مشغول شدم و تو در جاده ی خیالی خودت راندی! درست مثل پدر...
وقتِ برگشت...من: حالا من تو و این ساک رو چطوری ببرم بالا!؟؟
تو: بلدم!
دویدی سمت پله ها...دستت را به نرده گرفتی....پایت را روی پله ی اول..پای بعد روی پله ی دوم...
آنقدر شگفت زده شدم...آنقدر کیف کردم....انگار همین دیروز بود...محال میدانستم این بالا رفتنِ مستقل و مثل یک مردِ کوچکت را !!!
هرپله ، به جان مادر قسم برایت دعا کردم...ماشاالله گفتم و یاعلی سر دادم....هرپله آرزوهایم را مرور کردم....
برمی گشتی و با لبخند نگاهم می کردی و می گفتی: مامان بیا بالا...بِ دو یا علی!
و من از سر تا پایت را قربان می رفتم و وجودم را صدقه ات میکردم....سه طبقه را بالا رفتی...
و اخر گفتی..آهیش رِدیدیم...اَدِ دودم!! (آخیش رسیدیم خسته شدم!)
خدایم شکر...شکر ...سجده میکنم...برای نعمت به این بزرگی...برای توانِ پاهای کودکِ بزرگ دلم.
خدا میشود چیزی بخواهم....توان بده به پاهای کوچک فرشته هایی که مادرهایشان در انتظار قدمهایشان هستند...آمین
و مبینم هنوز روی پله ی اول زندگی است...خواست بالا برود...خودت هوایش را داشته باش...آهسته یاعلی بگو تا یادش بماند....پشتش باش...من هم دعای خیرم را بدرقه ی راهش میکنم...به امیدت.
لاحول ولاقوه الا بالله...........
+یکسال و ده ماه و بیست و هشت روز



پلـــــه....
