مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 10 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

پلـــــه....

1392/1/19 18:23
نویسنده : مامان هدي
489 بازدید
اشتراک گذاری

سبحان المبین

صندوقِ رخش سفیدمان پُر از مایحتاج سفر است هنوز!!!

هر بار ساکی ، کیسه ای را بالا می اوریم و سامان دهی اش میکنیم...

امروز نوبت ساک بادمجانی تو بود...

بغلت کردم....با هم پایین رفتیم...من و تو و هیجان شیرین از پله پایین رفتنِ همیشگی مان....یک دو سه یوهووووو

قهقه هایت باز فضای خنک راه پله را گرفت...چقدر دوست داریم...این پایین رفتن های پر از خنده و شیطنت را !

من مشغول شدم و تو در جاده ی خیالی خودت راندی! درست مثل پدر...

وقتِ برگشت...من: حالا من تو و این ساک رو چطوری ببرم بالا!؟؟

تو: بلدم!

دویدی سمت پله ها...دستت را به نرده گرفتی....پایت را روی پله ی اول..پای بعد روی پله ی دوم...

آنقدر شگفت زده شدم...آنقدر کیف کردم....انگار همین دیروز بود...محال میدانستم این بالا رفتنِ مستقل و مثل یک مردِ کوچکت را !!!

هرپله ، به جان مادر قسم برایت دعا کردم...ماشاالله گفتم و یاعلی سر دادم....هرپله آرزوهایم را مرور کردم....

برمی گشتی و با لبخند نگاهم می کردی و می گفتی: مامان بیا بالا...بِ دو یا علی!

و من از سر تا پایت را قربان می رفتم و وجودم را صدقه ات میکردم....سه طبقه را بالا رفتی...

و اخر گفتی..آهیش رِدیدیم...اَدِ دودم!! (آخیش رسیدیم خسته شدم!)

خدایم شکر...شکر ...سجده میکنم...برای نعمت به این بزرگی...برای توانِ پاهای کودکِ بزرگ دلم.

خدا میشود چیزی بخواهم....توان بده به پاهای کوچک فرشته هایی که مادرهایشان در انتظار قدمهایشان هستند...آمین

و مبینم هنوز روی پله ی اول زندگی است...خواست بالا برود...خودت هوایش را داشته باش...آهسته یاعلی بگو تا یادش بماند....پشتش باش...من هم دعای خیرم را بدرقه ی راهش میکنم...به امیدت.

لاحول ولاقوه الا بالله...........

+یکسال و ده ماه و بیست و هشت روز

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (11)

مونایی
19 فروردین 92 20:45
هدی عشق کردم ، نوش جونت عزیزم ...


قابلت رو نداشت مونای عاشق...ببوس عشق کوچولوت رو
رویاااااااااااا
19 فروردین 92 21:05
[هدی جون.... خوش باشی همیشه.مبین گلمو بببوس
راستی رمز رو برا منم بزار تو وب ریحانه ممنووووووووووووووون


به روی چشم رویای عزیزم ببوس 4تا گلت رو
صدف
19 فروردین 92 22:57
آمیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

هزار مشالا ، الهی دورت بگردم شازده کوچولو که سه طبقه رو بالا رفتی . هزار الله اکبر
آخ خدا جونم منم از اینهمه انتظار برای بوسیدن مبینم اَدِ دودم


هههههه اره وقتی بخوان میتونن فسقلیا
جمعه...جمعه...اخ جوووونم
صدف
19 فروردین 92 23:30
هدی جونم ببخشید میخواستم بگم اسپند یادت نره . هههههههههههه الهی قربونش برم


قربون دوست مهربونم...اتفاقا گفتی یادم ارودی...فردا به روی چشم...خاله صدف مبین
سوسن(مامان پرنسس باران)
19 فروردین 92 23:33
ای جونمممممممم...

قربون مرد کوچیک خونه ات برم من ، هدی جون...


زنده باشی سوسن عزیزم...پرنسس رو عشقه
شادی
20 فروردین 92 0:35
هدی عالی بود توصیف ات .

و من از سر تا پایت را قربان می رفتم و وجودم را صدقه ات میکردم .

چی بگم آخه من ؟

ببوس دستای کوچولوش رو جای من .

به روی چشم...
خیلی لذت بخشه...خیلی

مامان طاها
20 فروردین 92 15:13
فرشته های آسمونی نگهبان قدمهای ناز و کوچک بهشتیت.


امین ....خدایاشکر
الهه مامان گلسا
21 فروردین 92 0:48
هزار ماشالا
قربون قد و بالاش
پاهای کوچولوش رو می بوسم


زنده باشی عزیزم....))
زهرا(مامان پارسا)
22 فروردین 92 21:54
هزا ماشالا بهت باشه خاله قربون پاهات برم من که خسته هم میشه.
فدات شم.

باورت نمیشه هدا جان یکی از دغدغه های عید من پله بود ولی خدارو شکر حل شد.


خداروشکر...مبین هنوز مسلط نیست...اصلا انگار باید همیشه ما نگران یه چیزی باشیم...
مامان ساره
24 فروردین 92 17:43
هدي كيففففففففف ميكنم ميخونم اين دلنوشته هاتو...
و گاه اين همه حسي كه جاري ميكني تو كلمات، چشمامو خيس ميكنه:

و مبینم هنوز روی پله ی اول زندگی است...خواست بالا برود...خودت هوایش را داشته باش...آهسته یاعلی بگو تا یادش بماند....پشتش باش...من هم دعای خیرم را بدرقه ی راهش میکنم...به امیدت.

آمين. آمين.‌ آمين...


ساره ساره ساره مهربونیت رو حس میکنم حتی با یه کامنت...
خیلی عزیزی

مامان آراز
13 اردیبهشت 92 22:51
فدای پاهای کوچولوت

خسته نباشی ورزشکار


ماشالا به انرژی اینا....