مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

سرزمین ِ شگفت انگیزِ دوسالگی!

یاحق می خواهم از همین جا بلــــــــــــــند بگویم... دوسالگی چقدر هیجان انگیزی ! هر روزی که شروع می شود...مثلِ روز قبلمان نیست... تو ، چون کتابی اسرار آمیزی برایم مبین ! همان هایی که من عاشقِ خواندنشان بودم...که از یک لحظه ی بعدش خبر نداشتم ، هیجان و شوق توی دلِ دخترانه ام موج می زد وقت خواندنشان! فکرش را نمی کردم ... مادر بشوم و باز همان شوق بیاید سراغم! این دوسال هر روزش شگفت انگیز بود...اما خبرش را داده بودند...کودکت شیر می خورد..دندان در می اورد...می نشیند....راه می رود...حرف می زدند....تا همین جایش را گفتند...بقیه ، هرچه شنیدم لجبازی و شیطنت و لبخندِ شیرینِ مادرانه بود... حالا می فهمم....دلیلِ لبخند شیر...
23 مهر 1392

تجلی عشق و احساس

یاحق... هرسال مهرش که می آید دلم به مهرت گرم تر می شود که من بی تو هیچ ام حسین جانم ! نمی گوید دوستت دارم اما آفتاب ِ نگاهش راه را روشن می کند و با دل شوره ای لرزان می پرسد: چه دیر آمده ای؟   امسال مهری دیگر از فصلِ عشقِ زندگی مان  را کنار عزیزانمان جشن گرفتیم...سال گردی دیگر از پیوندمان...پیوندی که من و تو را مـــــــا کرد و بر سر یک سفره نشاند... و آن معجزه ی بی نظیر خدا...همان فرشته که از من و توست ...تجلی عشق و احساس ما ...با حضورش خوشبختی مان را به حق کامل کرده ...ماشاالله که آروزی برآورده شده ی دیروز مان بود...یادت هست؟! خدایا شکرت.   من هنوز شعری نگفته ام من فقط تو ...
12 مهر 1392

تهران مــــــا

هوالمبین باز تهران همان تهرانِ همیشگی شد.... همانی که چهارسال پیش بود! اصلا جای شما خالی بود...امروز باز من این پایتخت پر دود و دم را عاشقم.... دیگر بوی غربت نمی دهد... چهارسالی بود ، قدم به تهران که می گذاشتم...غریب می شدم! گویی کسی نبود ... بودند ، امـــــــــــــا کاش نبودند...فرصتِ خوبی بود برای شناختِ آنها که واقعا بی واسطه بیادت هستند.... دسته بندیشان کردم....جدایشان کردم....حذفشان کردم....ارزشمند شدند برایم... خصوصا از روزی که با پسرک ٤٥ روزه ام تنها شدیم...شدیم سه نفر و ... فهمیدم...روزگار ادم ها را عوض می کند...نقاب هایشان را دیدم... بگذریم... خانواده ی عزیزم خوش آمدید...اهوازِ مهربان...یادگارت اینجا...
9 مهر 1392

قوه ی تخیل...

یا ماشاالله.... همیشه اولین بارها خوب در خاطر می مانند.... داشتم قصه می بافتم برایت...جفت پا پریدی میان بافته هایم و گفتی :_مامان اون تیه اونجا وایساده؟ راستش هیجان زده شدم! بالاخره تخیل هم آمد... منتظرش بودم... قبل تر هم آمده بوده اما من منتظر این قسمت اش بودم... بلند شدیم...چراغ را روشن کردیم...نشانت دادم...آن آقای چاقی که توی تارکی گوشه ی اتاق ایستاده بود...تبدیل شد به مینی واشی که رویش سبد لباس بود... تو با یک اوهوم سری تکان دادی و من ادامه ی  قصه ی من درآوردی ام را برایت گفتم و خوابیدی... امـــا نگاهت تا آخرین لحظه روی همان آقای چاقِ بی ریخت زوم شده بود....نمی دانم به قصه هایم فکر می کردی یا توی دنیای خیال...
30 شهريور 1392

فلسفه نبافید!

یا حق... مگر چقدر دل داری پسر که قرار است تنگ هم شود؟؟ مبین این اشک های از سرِ دلتنگی ات ، آتشم می زند ! چقدر دلیل بیاورم... و تو با دستبندِ جا مانده ی خاله ندا اشک بریزی و بگویی : می خوام دسبند خاله ندا رو بدم بهش... حتی تلفن هم دلتنگی ات را کم نمی کند... دلیل می اوری : با تلفن نمیشه دسبندشو بدم! می خوام برم پیشش!!! دل تنگی سخت است جان مــــــادر می دانم... چقدر حواست را پرت کنم... وقتی دستت با چاقو برید و خوب بهانه ای پیدا کردی...گریه های دلتنگی ات را قاطی درد و سوزش دستت کردی و گفتی: مامانی زهرا دستم بریده بیا بوسش تون! چقدر برایت از مسافت و دوری بگویم... وقتی دلت تنگِ خاله ی مهربانت می شود...بی هوا می گویی : ماما...
23 شهريور 1392

و همین چیزهای بی پایان ....

سبحـــــــــــــــان المبین دنبال وجهی می گردم که تمثیل تو باشد دنبال وجهی می گردم که تمثیل تو باشد زلالی چشم هات بی پایانی آسمان مهربانی دست هات نوازش گندمزار و همین چیزهای بی پایان.... ٢٨ ماه هوای بودنت را نفس کشیدن....مبارکم باشد... مبین ام ...نفسم مرسی که هستی و هستی را رنگ آمیزی می کنی.... خدای جان ...می خواهم باشم و ٢٨ سالگی اش را ببینم...باشه؟!   +رنگی ها از عباس معروفی ...
21 شهريور 1392

رادیو...

 هوالمبین این روزها..فضای خاص و اختصاصی ماشین ما خاص تر شده..مـــــــــا رادیو گوش میدهیم...آهنگ خاموش! رادیو موجِ مبین! ما این روزها رادیو همراه داریم....و همیشه روشن است..مگر رادیو ی کوچکمان خواب باشد و ما بتوانیم فایلِ آهنگ های قدیمیِ دوست داشتنی مان را زیر و رو کنیم....یا کمی گفتگوی شیرین و دلچسبِ دونفره ی ماشینی داشته باشیم. بیدار که هستی من و پدر ، درست مثلِ شنیدنِ یک ملودی دلنشین ، جانِ دل به نقل و نبات دهانت می دهیم....و گفتگوهایمان سه نفره می شود ، تو میپرسی و ما جواب میدهیم.....تو شیرین زبانی میکنی و ما دلمان ضعف میکند و ماشاالله روانه ات میکنیم... می پرسی..از زمین و زمان ...عقب جلو پایین بالا.....
19 شهريور 1392