نفس...
یا رحیم... دیشب نفسم بند آمده بود...چیزی توی گلویم گیر کرده بود...هرچه عوق میزدم اثر نمیکرد...دیشب مرگ را به چشمانم دیدم! دیشب من مُـــردم. مشغول اشپزی بودم...4 روز بود مهمان داشتیم...شام آخر را می پختم که مهمان ها را بدرقه کنیم...می دیدمت که شیرین زبانی می کردی...خودت را توی بغلِ عزیزان می انداختی و دلشان را آب می کردی...دیدم کاکائوی مغز دار خوردی...باز دیدم لیموشیرین دستت بود...برنج را که توی قابلمه ی اب ریختم صدای سرفه هایت را شنیدم...برگشتم دیدم نفست بالا نمی اید... بغلت کردم ...اوردمت دم سینک....هرچه کردم نفس نداشتی...سرت را خم کردم رو به پایین...انگشتم را تا انجا که میشد داخل حلقت..هیچ نبود...خلط ها و سرفه ها کبودت کرده بود... ...
نویسنده :
مامان هدي
12:53







