مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

اردیبهشت هست، هوای بهشت هست

 هوالمحبوب... اینجا بوی بهشت می آید؟ دلیل اش وجود فرشته هایی از جنس بهشت....از خانه ی اردیبهشت نود است...     پارسال را یادت می آید جانکم... با شیرخواره هایمان جمع شدیم...منزل پُر سُرورِ سَرورِ عزیزمان.. همـــــــــه شیر  می دادیم مادرانه شیر می دادیم...مهم نیست شیره ی جان بود یا شیرِ عشق!  خوش گذشت..به جانمان چسبید...میزبانمان بی نظیر بود.. که باز امسال..تکرارش کردیم... جمع مان جمع شد...دنبال بهانه بودیم...بهانه امد..شبنم...همان که رانیای زیبایش را با عشق به وطن بزرگ کرده....شبنمی که چند صباحی مهمانِ خاک وطن اش است... بزم سُرور را در خانه ی  سَرور عزیز و فراز متین اش برپا کردیم...مهمانِ لبخند و سخاوتمندی ش...
17 شهريور 1392

غلط گیر...

هوالمبین.. اولین بار... _مامان _هوم؟ _مامان _هوم؟ همراه با تکان دادن سرم...( مشغول انجام کاری هستم ) _مامان نَدووو هوم ! بِدووو بله ! می خندم...چیزی شبیه قهقهه!!! _ ببخشید عزیزم...بله؟ _آفرین دختر خوب...بِدو بله همیشه... یک بار دیگر... _مامان هدا _هوم؟ _باز دوفتی هوم...نَدووو هوم بِدو بله! _ وای ببخشید عزیزم...بله! کوچولوی ریزه میزه...جامون با هم عوض شده؟! این دیالوگ این روزها بین ما تکرار میشه..حتی وقتی چیزی بین خواب و بیداری هستم و وسط قصه گفتن خوابم می بره...صدام می زنی.. _مامان _هوووم _ندوو هوم بِدو بله مامان جون... یعنی نصف شب هم تو حواست جمعِ! ممنون که داری منو بـــــــــــزرگ می کنی.....
16 شهريور 1392

قلب من...

یاحق این روزها مدام می پرسی مامان دوسم داری؟ بوسم تُن...مُحتم بوسم تون...یِتی دیده! بغلت میکنم...هنوز کوچکی و می شود توی آغوشم جایت دهم...روی پاهایم می نشانمت...روبروی خودم...خوب تماشایت می کنم...سیر نمی شوم...نمی دانم چه لذتی دارد نگاه کردن به این تکه ای از خودم! می گویمت:_ ببین مامان ، این قلب منه...دستت را میگیرم...می گذارم روی سینه ام..._این قلب به عشقِ تو می تپه! می بوسمت و می بوسمت و می بوسمت... راضی می شوی...این را چشمهایت می گویند! راستی...حالا می فهمم رازِ چشم فرزند و دل مادر را... نوبت من است..تا خودم را کمی لوس کنم. _مبین جونم..منو دوس داری؟ دستانت را دور گردنم حلقه می کنی..درست مثل همیشه هایی که بی هوا مهربانی...
14 شهريور 1392

منو نبین!

یا رحمن ... مشغول روزمرگی ها هستم...مثل همیشه...مثل هر روز....یا خم می شوم و چیزی برمی دارم..یا برنامه ی نهار و شام و ...یا پی خودم! تو هم مشغولی....بازی می کنی... گوشه ی حواسم را مثل همیشه همان حوالی تو می گذارم... کافی است ، از کنارت رد شوم...یا مسیرم به سمتِ تو باشد...یا نگاهم روی تو متمرکز شود... تا بگویی :_مامان تو منو نبین! _مامان هدا منو نبینی ها !!! برایم جالب بود...این حرف...کم کم متوجه شدم دلیل اش چیست! پسرک دوسال و سه ماهه ی شیرین زبان ام کاری ممنوع ، انجام داده... پودر کردن رژگونه! لِه کردن رژ لب ! خالی کردنِ شامپو ! قیچی دست گرفتن ... گاهی جیش از دستش در رفتن ! باز حبوبات و داستان تکراریشان ! با بستنی آب ش...
13 شهريور 1392

قاف...

یا رحیم... قاف هم آمد... یک هفته ای می شود... دود دود دوووو دا.... دوری ... چادو ... دیچی ... فعط ... دورباعه ... دار دار ...دوربونت ...بدل ...و... تبدیل شدند به... قدقدقداااا...قوری...چاقو...قچی... فخط ، فقط ...قورباخه...قار قار.. ...قربونت... بغل ، بخل ...و... خلاصه قاف عزیز هم مهمان این زبان نقلی ات شد... گاهی سخت ات می شود...ترجیح می دهی بجای ** ق ** ..**خ** یا **دال** بگذاری مثل دصّه که با تلاش فراوان می گویی.. دقصّه !!!! قربون پسر فنقلی مامان که قند تو دلم اب می کنه با ق گفتن هاش... این دو سال و شیرینی ات را عاشقم! برقرار باشی...آمین. ...
10 شهريور 1392

سید الکریم

هوالمبین یا سید الکریم ٤ سال بود ندیده بودمتان...سر روی شانه های پدرانه تان نگذاشته بودم...دلم برایتان پَر می زد...منتظر بودم دعوتم کنید... دلم می خواست این بار با مبین ام شرف یاب شوم... با پسرم ، دردانه ای که حرفش را برایتان می زدم...کودکی که جزو آرزوهایی بود که برایتان می گفتم...یادتان می آید؟؟! چه مهربان طلبیدید... دیدید شوق و ذوقم را...دیدید چه کودکانه انتظار صبح را کشیدم... صدای قلبم را می شنیدید...وقتی با مبین باز در همان صحن باصفا و ساده تان قدم گذاشتم.. چقدر به جان دلم چسبید...ببخشید اگر پرحرفی کردم...ناگفتنی های این ٤ سال سنگینی می کرد... سبک شدم... دیدید مبین ام را....دیدید چه معصوم است..همان است که می خواستم....
7 شهريور 1392

داداش

سبحان المبین _مامان داداشِ من تووووو؟ (کو؟) _شما که داداش نداری پسرم _دارم..داداشم تووووو؟ لبخند می زنم..نمی دانم چه در سرِ کوچکت می گذرد..بزرگ مرد! می دوی سمت جغد های چوبی...هر دو را برمی داری...نشانم میدهی.. _ببین مامان ..این داداشِ اینه! اینم داداش اینه! داداش من توووو پس؟ هیچ برای گفتن ندارم...گویی مغزم ریست شده است!!! خودت جوابم میدهی... _من داداش دارم...شهاب! دایی شهاب داداشِ منه! دیدی من داداش دارم! آخ قلبم....من فدای تمـــــــــــام بودنت مبین! جغدها را بر میداری....می دوی پی کودکانه هایت...من هم باز سفره ی آرزوهایم را پهن می کنم.... صدایت می اید...داری با همان دو داداش جغدِ چوبی بازی میکنی..به جایشان حرف می ز...
4 شهريور 1392