مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

کاش من...

امروز صبح با هم رفتیم پارک...همون د د... اینقدر هوا عالی بود که هی صدات میکردم...مبین مامان نفسم؛ نفس بکش...عمیق.. تو معنی حرفمو متوجه نمیشدی...فقط نگاهم میکردی و میخندیدی....و نفست رو بیرون میدادی...منو تقلید میکردی... چقدر دقیق به اطرافت نگاه میکنی...باید این ظرافت دید رو ازت یاد بگیرم... من به ماشین ها نگاه میکردم...و تو به چرخ های در حال حرکتشان... من به تو که روی تاب نشسته بودی و ارام تاب میخوردی نگاه میکردم و تو به سایه ی در حال حرکتت... من به پسر بچه ای معصوم که چندماه از تو بزرگتر بود نگاه میکردم و تو به چشمهایش... من به سبزه ها نگاه میکردم و برایت شعر میخواندم و تو به مورچه ی سیاه و بزرگ روی صندلی... من به تو نگاه می...
28 فروردين 1391

zoro

این روزها ما زورو شده ایم مامان زورو و بابا زورو...! خیلی مراقبت هستیم.... دوچشم داریم...چهارتا قرض گرفته ایم! و چندتایی پشت سرمان... گوشمان تیزترین گوش دنیا شده است...و چشممان دوربین دار! پاهایمان سرعت یک دونده را پیدا کرده است و دستهایمان دراز و قوی! فرقی نمیکند اشپزی کنم یا فیلم ببینیم ...تو ملکه ی ذهنی! فقط یک لحظه ... و صدای تو ؛ رد صدای شیرینت را که بگیریم...یا پشت بخاری پیدایت میکنیم یا زیر میزگیر افتادی.....یا بین مبل...یا گلدان بزرگ و چوبی را انداخته ای روی خودت یا توپت افتاده زیر تخت پارکت...یا نمیتوانی در کابینت را باز کنی...یا دستت لای کشو گیر کرده...یا میخواهی چیز بزرگی را از جای کوچک بیرون بکشی....
23 فروردين 1391

عید امسال

  عید امسال... بهاری تر بود....سبز تر بود...فرق داشت ما هم فرق کرده بودیم... قصد سفر کردیم و ساکمون رو بستیم....و یه ساک کرمی کوچیک ماشینمون امسال..پر بود یه صندلی ماشین...کالسکه...رختخواب...یه جعبه اسباب بازی...یه سبد ابی پر از سرلاک و اب جوشیده و بیسکوییت مادر وقطره های مورد نیاز و رنده ی کوچولو و ظرف غذا ولکه بر لباس و.... و فقط دوتا صندلی جلو مال من و بابا بود.. حرکت کردیم...تو بهترین همسفر ما بودی...بهترین! لذت بردیم نه فقط از طبیعت...از تو که زیبایی افرینشی...از کیف کردن تو موقعی که سرتو از شیشه ی ماشین بیرون میبردی و از بادی که به صورتت میخورد لذت میبردی و برای خودت اواز میخوندی...و چقدر این کارت منو یاد خال...
21 فروردين 1391

این روزهای ما ...یک...

کمد رختخوابها رو مدتیه دست نزدم...درش رو باز میکنم و رویه های تشک و بالشت ها رو در میارم....میشورم؛ پتو ها رو میدم اتوشویی....و مسافرتی ها توی ماشین لباسشویی نوبت مرتب کردن کمد رختخوابها....تشک اول رو میذارم و روم رو که برمیگردونم...صدای خنده ی یه فرشته میاد...رفته تو کمد روی تشک...و من تشک بعدی به دست بهش میگم بیا این طرف جونم...میخنده...خدااااا میذارم زمین و میرم بغلش میکنم و میبوسمش...میبرمش توی هال پیش استخر اسباب بازی هاش و ادامه میدم کارم رو ....حسابی مشغولم...پتوی بعدی رو میخوام بردارم زودی میاد...و میگه دااااا یعنی دالی بازی و من دست از کار میکشم و با پتو باهم دالی بازی میکنیم...کلی میخنده...منم کیف میکنم ...بغلش میکنم ومیبوس...
17 اسفند 1390

برف می اید...

  برف... برف می اید! چقدر این واژه را دوست دارم در هر فصلی که اسمش می اید اولین چیزی که به ذهنم میرسد پاکی ست... و تو برفی برای من پاک... روحت...نگاهت...لبخندت...اشکهایت همه پاک اند زمستان کودکی ام پر از انتظار برای باریدنش بود... و زندگی من بهاری داشت که گلش چون برف سپید بود و پاک. دانه ی برفم ارزو میکنم سرشتت همچو برف پاک باقی بماند... می بینی چه ارام و بی صدا می اید می بینی برایش فرقی نمی کند کجا می نشیند؛فقط باید سرد باشد  اما سرانجامش در زمین است پسرم...مبینم همه ی اینها نشانه های خوب زیستن است امروز با هم رفتیم کنار پنجره... و چه ارامشی داشتم ؛ تماشای برفه سرد و لم...
11 بهمن 1390

برگشتیم...

سفراین بارمان هم عالی بود و عالی تر از همیشه... پر بود از لحظه های بیاد ماندنی....وتکرار نشدنی پر بود از دعاهای ناب برای اینده ... پسر جنوبی من تقدیر را میبینی؟! ما کجا و جنوب همیشه خونگرم کجا... تو... هدیه ی ان دیاری... و چه زیبا تقدیری دیگر ...این بار برای....؛ اب و هوای زادگاهت چه خوب به تو میسازد... شیرینیت دوچندان....نه صدچندان شده و کارهای جدیدت که همه حکایت از مرد شدنت را دارد کوچکم. وباز هم برگشتیم ... برگشتیم تا انتظار دوباره معنا پیدا کند ...و دلتنگی رنگ بگیرد گرچه دلم از همان لحظه که هواپیما اوج گرفت تنگ شد... تنگ مهربانی های مهربانانم....تنگ با هم بودنمان....تنگ شریک بودن در لذت از تو ب...
4 بهمن 1390

جِشن مرواردیها

مروارید کوچولوی مامان مرواریدهات مبارک جشن تو.....مبارکت باشد   حرکت جدید تو.....موش میشی....وقتی ذوق میکنی....و لوس میکنی خودتو.....فدات شیطون مامان....فدات میخواستم مرواردیدهات تو عکسای جشنت پیدا باشه که بود.....کیف میکنم میبینم..... وهدیه هات.... ایشالا همه دندونات رو راحت و با ارامش دربیاری.....منتظرشونم شاد و سالم باشی....جگرگوشه ام دوستت دارم خدایا شکر... ...
28 دی 1390

جشن کوچک...

برات یه کیک کوچولو گرفتم عشقم عزیز دلم...8ماهگیت مبارک شاد باشی شیرینم مرد کوچکم.....فدات و کیک برای تو...شیطنت های شیرنت برای من و شمع خوردن تو.... مبینم شیرینممممم عاشقتم عزیزکم...کیک کوچیک برات گرفتم چون میخواستیم بریم مسافرت و وقتی برای خوردنش نبود به خدا میسپارمت تا همیشه خدایا نگهدارش باش     ممنون از همه دوستای گلم...ببخشید عکسها با تاخیر بود   مسافرتم... دوستتون دارم...   ...
22 دی 1390

مبین نان داد...

امروز...روز هشت ماهگی تو...خوشمزه ترین نان سنگک دنیا رو خوردم از دستای سفید و کوچکت، داشتیم با هم سوپ میخوردیم....یه تکه بزرگ نون برداشتی طبق معمول؛ یه گاز کوچولو گرفتی میخواستم یه قاشق سوپ بهت بدم....ولی تو به من نون دادی , دستت رو دراز کردی و نون رو بردی طرف دهانم...ومن باز شگفت زده ی تو ... ممنون پسرم؛ مبینم خوشمزه بود...یه مزه متفاوت...طعم دستای تو...طعم مهربانی بازم به ارزوم رسیدم... عاشق دستای سفید و کوچولوتممم.... بهشتیه من مبین نان داد...لحظه ای شیرین.   عطر نان...عطر دستهای تو...عطر بهشت...   شکر پروردگارا...شکر ...
20 دی 1390