مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

مسیح...کریسمس...بابانوئل

شیرینک من همیشه نزدیک کریسمس و تولد حضرت مسیح که میشد انتظار کودکانه ی من اغاز میشد انتظار برای ارزوهای کوچک و بزرگ... انتظار برای جشن تولدم ...که درست چند روز بعد از میلاد مسیح است انتظار برای باریدن برف ...درست مثل کارتون های کودکی انتظار برای هدیه ی بابانوئل ...که هیچ وقت به دستم نرسید وهمیشه سوالی بدون پاسخ داشتم...چرا بابانوئل به ایران نمی اید چرا به بچه های مسلمان هدیه نمیدهدو... اما امروز سوالی ندارم و خاطره ای شیرین از ان روزها برایم باقی مانده و عکسهای تو برایم لذت بخش است...چون بوی کودکی میدهد   سالروز تولد پیامبر عظم الشأن، منادی ارزشهای والای الهی عیسی بن مریم سلام الله علیهما را ...
4 دی 1390

یلدای تو...یلدای من

دونه ی انار من   و پاییز ثانیه ثانیه میگذرد یادت نرود اینجا کسی هست که به اندازه تمام برگهای رقصان پاییز برایت آرزوهای زیبا دارد هزار ب وسه و زمزمه عاشقانه را نثارت میکنم تا شب ایرانی فرارسد هندوانه رویایت شیرین...انار موفقیت هایت پردانه...پسته خاطراتت خندان...قصه زندگیت خوش و عمرت چون اولین شب زمستانی بلند   یلدا مبارک پسر بهاری من  عزیزتر از جانم یلدای 89 چه طولانی...پر از دعا و ارزو...وانتظار..برای من هر روزش  یلداهای تمام نشدنی بود و امسال روزهای با تو بودن چه زود و پرخاطره میگذرد... &nb...
1 دی 1390

نی نی خونه ی ما

پسر بهاری من هستی و با بودنت هرلحظه رو برامون بهترین,ناب ترین...شیرین ترین بیادموندنی ترین لحظه میکنی هفت ماه و ده روزه ی من درست 2روز مونده به 7ماهگیت سینه خیز رفتنت سرعت پیداکرد...لذتی داره دیدنت وقتی نخوای بغل کسی بری و بشناسیش دستایی که به طرفت گرفته شده رو میگیری و لبخند تحویلش میدی...یعنی دوستت دارم ولی الان نمیام بغلت....و عمه چقدر از این حرکت تو و تفسیر من خوشش اومد..بغل کسی هم که خوشت نیاد که.....! واضح به من میگی *ام ما* با مکس,امممم ما...عاشقتمممممممم مامان...جواب من همیشه جونه مامان داری بابا گفتن رو تمرین شدید و سخت میکنی و تمرکزی داری رو گفتنش...هر روز ...افرین به پشتکارت..بابایی هم ذوقی میکنه دیدنی و باهات تکر...
30 آذر 1390

مهربونی...

مبین ؛پسر مهربونم بابایی یک هفته مریض بود و یک هفته بخاطر تو... صورت ماهتو نبوسیدت!!! دیشب؛بابایی بهتر شدو مثل هر شب باهات کلی بازیهای پسرونه کرد, صدای خنده هات عطر خونه امون شده بود شیرینکم دلبری کردی از بابا و بابایی بوسه بارونت کرد ....وتو ساکت و اروم بغل بابا بودی و شیرین ترین لبخند رو رو لبای نازت داشتی... حالا نوبت تو بود دهانت رو باز کردی و گوشای بابایی رو گرفتی و لبات رو به صورتش چسبوندی و بوسیدی!! زمان برام متوقف شد...شایدم خودم خواستم...اخه یکی از بیادموندی ترین ها بود؛ بابایی سکوت کرد و تو رو داد بغلم...فدای هردوتون... چشمای بابا دیدنی بود مهربونم میخواستی دل مامانم بدست بیاری؟؟! دل ...
26 آذر 1390

یادش بخیر

پسر اسمونی من امروز یه کاری کردی که یهو منو یاد دوران شیرین کودکی انداختی.. دستای ناز و کوچولوتو تند و پشت هم به پاهای نازت زدی و یکی یکی به سینه ات و این تکرار شد...البته نامرتب و بدون هماهنگی...اما؛ میدونی یعنی چی؟؟ بچه که بودم نمیدونم اولین بار کی بهم نشون داد ولی یادمه بابام همیشه اینکار رو حرفه ای انجام میداد برام...صدای حرکت قطار...و من همیشه در تلاش برای تند بودن و پشت هم بودن برخورد دست هام برای تولید صدا... وای که وقتی دیدم اینکار رو داری با لبخند برام انجام میدی چه حسی داشتم... با خودم گفتم حتما اتفاقی بوده اما تا الان چندبار تکرار کردی و خوشحال شدی از ذوقه من ممنون کوچولوی من....ممنون که تونستم باهات کودکی کنم...ممنو...
2 آذر 1390

ارامم...اهوازم!!!

اهوازیم همه چیز عالیه ... حسه خوبی دارم چقدر این شهر رو دوست دارم.. .٧ماه مهمان نوازی کرد ... چقدر شیرینه لذت رسیدن به ارزو.... خدایا ممنون پارسال برام ارزوی دور بود و امسال ...خانواده 3 نفری ما، مقصد پروازمون اهواز بود... شهرتو !!! و تو چه خونگرم پذیرای خانواده ام شدی... ممنون پسر مهربونم این خونه ی بزرگ... حیاط با صفاش...عطر konar .....شب کارون ...یاد باتو یکی بودن بخیررررررررررر... هم نفسم! دلبری میکنی با شیرین کاریهات...و من گهگاهی به لحظه برگشت فکر میکنم ...تنهایی ... کاش ...........! سفر خوبیه... غذای روحه برام ...واکسن 6ماهگیت  رو امروز زدیم...با مامانی رفتیم...لحظه ای ...
20 آبان 1390

دوم ابان خاطره انگیز

*دوم ابان1389.....* خدایا شکر...من باردارم...خدایا به تو میسپارمش با تمام ایمانی که بهت دارم.....خدایا من دیگه تحمل امتحان رو ندارم...خدایا توکل میکنم بهت... کوچولوی 8هفته ای من....نمیدونم پسری یا دختر...اصلا برام فرقی نمیکنه...فقط سالم باش!!! ساعت 8:45 دقیقه شب...فرودگاه مهراباد...پرواز خوزستان,اهواز...بدون حسینم...بدون عشقم...من و نفس کوچولو... حال بد من...استرس...دوری...سخته سخت!! امید...امید...توکل؛ هفت ماه و بیست و هشت روز...آه چه روزهای طولانیی......اما با ارزش اهواز...اهواز...اهواز...ممنون از مهمان نوازیت...ممنون از پسر مو طلایی من...السلام علیک یا علی بن مهزیار اهوازی   *دوم ابان 1390* تهران ...کرج پسر5ماه...
2 آبان 1390

فرشته پاک خونه ی ما

دیروز تمام روز خوابیدی... فقط برای شیر بیدار میشدی... شب بابایی اومد و حسابی براش اواز خوندی, بازی کردید وبا ماسوپ خوردی...ساعت12:30 خوابوندمت... وقتی اومدم بخوابم دیدم چشمای نازت بازه و تا منو دیدی زیباترین لبخند دنیا رو بهم هدیه دادی... یک ساعتی باهات بازی کردم تا خسته بشی و بخوابی...ولی اثری از خواب نبود! کوچولوی من؛ بزرگ شدی دیگه نباید بعد از خواب بعدازظهر بخوابونمت... سرحال بودی و برام اواز میخوندی و میخندیدی....دلت بازی میخواست؛ شعر میخواست تا بهت میگفتم هیس بخواب! فکر میکردی یه بازیه و قهقهه میزدی... مامان فدای خندهات ..ازت کلی عکس گرفتم قربون ژست گرفتنت...ساعت 3:08 دقیقه  ...
1 آبان 1390