مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

16 ماهگی....مبارکت باشد

1391/6/20 17:22
نویسنده : مامان هدي
603 بازدید
اشتراک گذاری

بسم الله الرحمن الرحیم

من باهارم تو زمین

 من زمینم تو درخت

من درختم تو باهار....ناز انگشتای بارون تو خوابم میکنه....

١٦ماهگی ات مبارک همیشه بهارم

چه زود...485 روز است با همیم...میبینی عزیز دل....هنوز میشود روزهایمان را بشماریم...هنوز عطر خوش اولین روزهای بودنت برایم تازه است...یعنی میشود....شمارش روزهای باهم بودنمان از دستم برود اما این عطر خوش این روزهای نوزادی و نوپایی خوب یادم بماند...کاش یادم بماند...کاش !

 

 

گاهی فکر میکنم شاید من بخاطر تو بدنیا امده ام...

 شاید رسالتم مادر بودنم بود که بس بزرگ است و عظیم!

سنگینی میکند بار مسئولیتش بر شانه های مادرانه ام...و فقط عشق به تو و افریننده ات است که زیبایی اش هر روز هزار برابرمیشود

درست مثل الان...

باز پر از تو شدم...باز ثانیه های ناب شیر خوردنت....این نزدیکی تن من و تو...این کوچکی جسم لطیفت...این نیازت....این همه عاشقی و من

داشتم فکر میکرد این لحظه ها تا کی برایم تکرار میشود...این لحظه هایی که عاشقترم میکند

این لحظه های مقدس...پر از پاکی...پر از صداقت...

این لحظه های خوب خانه ی عشقمان...پر از خوش ترین صدای زمانم...ماما...جانم فدایت مادر.

این لحظه های نیاز و هراس تو از بودن من...نکند چشمان ارامت من را نبیند...میگردی...زودتر از زود تا بیابی و سخاوتمندانه لبخند بزنی و بگویی ماما و بوسه های راه دورت ک پشت سر هم روانه ام میکنی...

این لحظه هایی که من سخت مشعولم و تو...اموختی...چطور من را برای خود کنی...تمامم را....اخر نمیدانی من با تو تمام میشوم

این لحظه های خوب عشق ورزیدن.....

پسر بی نظیری...برای من تو بی نظیرترینی....برای دنیای من تو کاملترینی....برای من ...تو باش!

این لحظه هایی که بدو بدو می ایی و بغلم مینشینی.....میخواهم همان جا فدایت شوم...کوچکم...هنوز توی اغوشم جا میشوی....مینشینی و برمیگردی و نگاهم میکنی...میخندی و ارام میشویم...

این لحظه هایی که صدایم میکنی...طلب میکنی تا حظور پیدا کنم انجا که تو میخواهی...چیزی نشانم میدهی...خواسته ای داری...

این لحظه هایی که...

تو کارگردان و بازیگر این لحظه هایی مبینم....تمامش را پر کردی...ممنون

کاش این لحظه ها را خوب زندگی کنم....کاش این همه پاکی و زیبایی...این همه عطر خدا را درگیر روزمره هایم نکنم...کاش مادرانه برایت مادری کنم...

از وقتی مادر شده ام

هرجا بچه ای را میبینم...ناخوداگاه....دلم میرود تا ناکجاآباد!

کوچکتر از نفسم که باشد...عطر ناب روزهای بی تکرار نوزادی برایم تداعی میشود...نفس را محکم تر در اغوش میگیرم...

بزرگتر که باشد....ذره بینم را قوی میکنم...شوق آینده ی نزدیک تمام وجودم را میگیرد...رفتارم...رفتارش...رفتارشان....سعیم را میکنم یادم بماند برای روزهایی آتی!

اما بگویمت...

خوب همیشگی من؛ مبین.

این روزها دلم چند قدم جلو تر از تو قدم برمیدارد...دست خودش نیست...دل مادر است....جلو تر از تو...نیمخواهم خم به ابرو بیاوری....نمیخواهم ازارت دهد کسی یا چیزی...نمیدانم چه کنم....نمیدانم فردایت را چه کنم مرد زیبا و باوقار فردا....چه کنم که بال و پرت را نگیرم...که نکند ...

دلم برای فردایت است....از افتادن امروزت نمیترسم..هرچند محکم و سخت از تخت بیافتی...هرچند پیشانی ات خون مردگی جمع شود...هرچند ان لحظه من دیوانه شدم...هر چند ان لحظه نه دست داشتم نه پا ...هرچند تمام ذهنم خالی شد...دنیا نیست شد و تو شدی و پیشانی ورم کردم و قرمز و من و یک دنیا دلهره...از چپ شدن موتور شارژی ات....از ترسیدن هایت...نمیترسم...دروغ میگویم...میترسم اما..از فردا بیشتر میترسم....خدااااا به تو بسپارم خیالم راحت است....

خداااااااا جوابم را بده.....شانزده ماهه ی امروزم...شانزده ساله ی فردایم.....خدااااااا دلم را ارام کن...چقدر افکارم پراکنده است!

فقط یک چیز را بگویم....پسر....من تو را بیشتر از خود دوست دارم...

خدااااااا به دل همه ی مادرها رحم کن....به دل انها که بند دلشان بزرگ شده و دور از چشم مادر.....زندگی میکنند جوانی میکنند...همه شان در پناه تو

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (8)

خاله کوثری...
20 شهریور 91 18:42
آده فداااااااات شه 16 ماهه...آره راستی...حواسم نبود...


بهار
20 شهریور 91 18:53
یه وقتایی فکر میکنم این همه شور و عشق تا همیشه همینقدر زلال و پاک میمونه؟؟؟ یعنی وقتی مبین 16 ساله شد بازم همینجوری باهاش حرف میزنی و روزاشو پر از مهربونی میکنی؟؟؟
حتما...
مبارک است 16 ماهگیت پسر!!!


اخ جون بازم دوستم
دوست باصفام
باورت ميشه براي خودمم سواله براي همين از خيليا مخصوصا پسر دارا سوال ميكنم همين سوالا رو جواب همشون تقريبا يكيه من فهميدم بچه ها ك بزرگترميشن عشقشون هم بزرگتر ميشه كاش بتونم هميشه حرف دلمو بهش بگم كاش اين روزاي من دغدغه اينده تو هم بشه ان شاالله
مامان آراز
20 شهریور 91 21:12
16 ماهگیت مبارک


ممنون عزیزممم
صوفی مامان رادمهر
21 شهریور 91 10:23
16 ماهگیت مبارک پسر طلایی طلا به رنگ خوشه های گندم... قلبت هم مثل همین خوشه های با برکت همیشه پر از امید... خوشی... دوستت دارم


ان شاالله صوفی عزیزم...
منم برات زندگی پر از خوشی و برکت ارزو مندمممم
سوسن(مامان پرنسس باران)
21 شهریور 91 20:13
16 ماهگیت مبارک نفس بهاری...

چقدر مامانت زیبا عشقش رو بهت توصیف کرده...


ممنون کاش همینطور باشه که میگی
صدف
21 شهریور 91 22:31
آمیــــــــــــــــن برای تمام دعاهات
کارگردان و بازیگر لحظه هات ، زیر چتر پروردگار مهربانیها


چقدر جمله ی اخرت رو دوست داشتم...زیر چتر پروردگار مهربانیها
الهه مامان گلسا
26 شهریور 91 0:39
16 ماهگیت مبارک مبین نازم


سپید مامان علی
26 شهریور 91 19:48
قند عسل 16 ماهگیت مبارک..
مگه میشه آدم بهترین روزهای عمرش رو فراموش کنه؟



ما هیچ وقت فراموش نمیکنیم ولی اینا....
ممنون عزیزم